X
تبلیغات

حقوقدانان شاهد
 
سلام به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم که از وبلاگ خوشتون بیاد.لطفا نظر بدید.

محل درج آگهی و تبلیغات
 

 بررسی نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاری نوجوانان با تکیه بر نظم در خانواده

-مقدمه و طرح مسأله
بزهکاری پدیده ای اجتماعی و دارای بستر اجتماعی است هر چند که عوامل زیستی ، روانی، جغرافیایی، قومی، نژادی و موارد دیگر در نحوه شکل‌گیری و بروز نوع بزه بسیار مهمی ایفاء می‌کنند، تبیین مسأله بر اساس عامل محیط اجتماعی، تحدید نگرش حوزه جامعه شناسی اجتماعی است خصوصاً نحوه عملکرد کوچکترین و مهمترین نهاد اجتماعی یعنی خانواده که نقش مهمی را در همکاری و متجانس کردن رفتارهای هنجاری افراد با محیط اجتماع بر عهده دارد.

-مقدمه و طرح مسأله
بزهکاری پدیده ای اجتماعی و دارای بستر اجتماعی است هر چند که عوامل زیستی ، روانی، جغرافیایی، قومی، نژادی و موارد دیگر در نحوه شکل‌گیری و بروز نوع بزه بسیار مهمی ایفاء می‌کنند، تبیین مسأله بر اساس عامل محیط اجتماعی، تحدید نگرش حوزه جامعه شناسی اجتماعی است خصوصاً نحوه عملکرد کوچکترین و مهمترین نهاد اجتماعی یعنی خانواده که نقش مهمی را در همکاری و متجانس کردن رفتارهای هنجاری افراد با محیط اجتماع بر عهده دارد.
در اینجا به بررسی نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاری نوجوانان (با تکیه بر نظم در خانواده) می‌پردازیم. این کار به خصوص به لحاظ تحدید عوامل مورد بررسی در یک کار علمی اهمیت دارد چرا که نمی‌توان در آن حد در یک کار پژوهشی تمام ابعاد و زوایا را به طور دقیق در نظر داشته و مورد بررسی قرار داد.
اگر خانواده می‌تواند عامل مهم بزهکاری باشد و شرایط نامطلوب آن بزهکار پرورش دهد، به همان نسبت وجود شرایط مطلوب در خانواده رشد ذهنی، عاطفی، روانی و اجتماعی نوجوان را امکان‌پذیر ساخته، مهمترین گام در پیشگیری از بزهکاری است.
به نظر می‌رسد افزایش میزان بزهکاری حاکی از تضعیف مناسبات گروهی خانواده بوده، به طوری که وحدت گروهی از هم پاشیده است. به هر میزانی که روابط اعضاء از سیطره روابط صمیمی، عاطفی، و اخلاقی خارج شود، خطر از بین رفتن کارکرد بسیار مهم خانواده آموزش هنجارها و ارزشهای اجتماعی به فرزندان دور نخواهد بود.
آنچه مهم است مناسبات و پیوندهای گروه خانواده است به شکلی که افراد به عنوان حاملین و عاملین نقشها باید به گونه‌ای ایفاء نمایند که کارکرد اساسی حفظ وحدت و انسجام خانواده را به دنبال داشته باشد. خانه‌ای که از سخن محبت‌آمیز خالی است آفت رشد ذهنی، عاطفی و اجتماعی نوجوان است، عدم عشق و محبت و نبود ثبات و هماهنگی در خانواده زمینه‌ساز رفتار بزهکارانه است.
هر گاه بنیان عاطفی و اخلاقی خانواده سست گردد روی نظم خانواده (طلاق) تأثیر گذاشته، بزهکاری نیز رخ می‌نماید. نظم و تعدل در خانواده رابطه معکوس با روند بزهکاری داد. آنگاه که طلاق رو به فزونی می‌رود، کشمکشهای درونی خانواده اوج می‌‌یابد و فرزندان در سنین نوجوانی به دور از نظر والدین در ورطه آلامی چون اعتیاد، بزهکاری و ... گرفتار می‌آیند.
بهرحال روابط بین والدین و فرزند، از هم پاشیدگی خانواده و فقدان نظم و تعادل در خانواده، سست شدن عقاید مذهبی و اخلاقی در بزهکاری نوجوانان نقش مهمی دارد.
اگر ارزشهای یک نفر و ارزشهای افرادی که بر اثر او تأثیر شدید دارند به جای حمایت از رفتار از رفتار غیر مجرمانه را رفتار تبهکارانه حمایت کنند، احتمالاً آن شخص مجرم خواهد شد.
همبستگی و پیوستگی و ثبات ارکان خانواده کانون مناسبی را پدید می‌آورد تا افراد به صورت نسبتاً کاملی هنجارهای مقبول تعمیم یافته را ملکه‌سازی و درونی کرده و به سهولت در عرضه اجتماعی، نقشهای محول و محقق را به نحوی که از آن انتظار می‌رود به اجراء گذارند.
خانواده، گروه کوچکی است که ویژگی اساسی و غیر قابل تفکیک آن صمیمت آن است. اجتماعی کردن نسل آینده جزء بدیهی‌ترین و اساسی‌ترین وظایف خانواده است. (روزن باوم، 149:1973) محبت موجب استواری کانون خانوادگی است، نفرت در جهت معکوس آن جریان دارد و متضمن نفاق و جدایی و مخاصمه و جدال است. هنگامی که نفرت و اختلاف عمیق و مخاصمه به کانونی راه یافت، بقای نظم خانوادگی بین افراد آن متزلزل و دشوار می‌شود.
1-1 اهمیت و ضرورت مسأله:
اگر با دیدی جامعه‌شناسانه به این پدیده نگریسته شود بزهکاری را می‌توان به منزله یک بیماری اجتماعی تلقی نمود که باید معالجه شود. مسلماً برای مبارزه با هر مرضی باید ابتدا آن را شناخت و به زمینه‌های پیدایش آن پی‌برد، سپس بیمار را نجات دار و از بروز دوباره این عارضه پیشگیری نمود. چنانچه بزهکاری یک عارضه و آسیب اجتماعی تلقی شود، لذا «قشر نوجوان» به عنوان یکی از اقشار آسیب‌پذیر جامعه در معرض ابتلا به این عارضه هستند یا به نوعی از آن دچار شده‌اند.
بررسی علت‌ها، سبب می‌شود که مسئولین مربوط، به چگونگی شکل‌گیری اعمال نابهنجار شناخت پیدا کنند، آنگاه شیوه‌های صحیح و مناسب مبارزه با آنها را جستجو نمایند. لذا اینگونه مطالعات و تحقیقات ضرورت می‌یابند تا کجرویها و جرایم بهتر و عمیق‌تر شناخته شود، منشاء آنها کشف گردد و بالاخره راههای اصلا ح و بازپروری بزهکاران هموار گردد. بالاخره این قبیل کاوش‌هاست که امکان پیشگیری از ابتلاء به انحراف و سقوط استعدادها را در نیروهای انسانی بالقوه جامعه، فراهم می‌سازد و خانواده و دولت، حال و آینده کشور از خسارات مادی و معنوی فراوانی رهایی می‌یابند.
با توجه به اینکه سازندگی فردای جامعه بستگی به نیروی فعال پر شور و سلامت جسمی و روحی نسل نوجوان دارد، لازم است که همه امکانات جامعه را برای پیشگیری و مبارزه و ریشه کن کردن بزهکاری نوجوانان کشورمان به کار بردیم.
از طرف دیگر آنچه موجب نگرانی شده است صدمات و لطمات جبران ناپذیری است که بر اثر فروپاشیدن کانون خانواده ایجاد می‌شود، صدماتی که متوجه تمام اعضای خانواده منجمله فرزندان می‌شود. بعد از جدایی برای اکثر افراد یک دوره تضاد و دوگانگی عاطفی و تغییرات خلقی جدید پیش می‌آید که در رفتار خانواده بخصوص فرزندان تأثیر عمیقی می‌گذارد که از جمله آن بزهکاری است.

2-1 اهداف تحقیق
هدف ما در تحقیق حاضر این است که ببینیم خانواده چه نقشی در بوجود آوردن یا مانع شدن بزهکاری در نوجوانان دارد و چه عوامل خانوادگی در بزهکاری آنها مؤثر است. بزهکاری چیست و با چه متغیرها و معرفهایی می‌‌توان آنرا سنجید؟ (متغیر وابسته)
به طور کلی می‌خواهیم بزهکاری را در چارچوب خانواده و روابط والدین و فرزندان و با تأکید بر نظم خانواده بررسی کنیم. نظم چیست و نظم خانواده چگونه حفظ می‌شود؟ چه عواملی باعث ایجاد اختلال در نظم خانواده می‌شود؟ نظم در خانواده (چهاره‍( را با چه معرفهایی می‌توان سنجید؟ با توجه به اینکه نظم اجتماعی خرد حداقل در چهار بعد با مشکل ماهوی مواجه است (چهاره‍( که عبارتند از:
1- همفکری مشترک
2- همگامی مشترک
3- همدلی مشترک
4- همبختی مشترک
اگر این چهار مشکل در گروه اجتماعی (خانواده) حل شود، خانواده دارای نظم و تعادل خواهند بود. (چلبی، 19:1375) به عبارت دیگر، عدم همفکری، همگامی، همدلی و همبختی مشترک در خانواده منجر به اختلال در نظم خانواده می‌گردد. می‌خواهیم بدانیم آیا این اختلال در نظم خانواده می‌تواند منجر به طلاق شود. همچنین آیا اختلال در نظم خانواده می‌تواند منجر به بزهکاری اعضاء خانواده از جمله فرزندان گردد. علاوه بر این آیا طلاق روی بزهکاری فرزندان تأثیر می‌گذارد.
شکل بحرانی از بین رفتن نظم در خانواده را طلاق در نظر می‌گیریم. از بین رفتن نظم در خانواده پیامدهای از جمله بزهکاری را به دنبال خواهد داشت. در تحقیق حاضر ما دو گروه خانواده سالم و ناسالم (افراد بزهکار و غیر بزهکار) را با هم مقایسه می‌کنیم.
با این امید که با انجام این تحقیق توانسته باشیم در شناخت و رفع مشکلات رفتاری نوجوانان قدمی کوچک برداشته باشیم و نتایج حاصله برای اولیاء مربیان وخانوادهایی که با نوجوانان خود مسأله دارند در زمینه آگاه کردن آنها در مورد نحوه برخورد با فرزندان‌شان و همچنین برای مراکز دادگستری و مراکز زندانها و مسئولین کشور مفید و سودمند باشد.




2-پیشینه تحقیق (مروری بر ادبیات موضوع
در این بخش ما در ابتدا به مشخص کردن واژه انحراف و بزهکاری، طلاق، خانواده و نظم می‌پردازیم و سپس تئوریهای مختلف را مطرح می‌سازیم.
1-2 تعریف مسأله
انحراف:
هر جامعه از اعضای خود انتظار دارد از ارزشها و هنجارها تبعیت کنند، اما همواره عده‌ای پیدا می‌شوند که پاره‌ای از این ارزشها و هنجارها را رعایت نمی‌کنند. جامعه افرادی را که هماهنگ و همساز با ارزشها و هنجارها باشند «سازگار» یا «همنوا» و اشخاصی را که بر خلاف آنها رفتار می‌کنند «نا سازگار» یا «نا همنوا» می‌خواند. بنابراین همنوایی اجتماعی یعنی مراعات هنجارها، ولی منظور از ناهمنوایی اجتماعی نقص هنجارهای اجتماعی است. از اینرو کسانی که با جامعه همنوا هستند، «بهنجار» شمرده می‌شوند و آنان که همنوایی ندارند، «نا بهنجار» نام می‌گیرند. از میان افراد نا بهنجار، کسی که رفتار ناهنجارش زودگذر نباشد و دیرگاهی دوام آورد، کجرو یا منحرف است و رفتار او را «کجروی اجتماعی» یا «انحراف اجتماعی» می‌خواند.
در جامعه شناسی مراد از «انحراف» مجوعه رفتارهایی است که با هنجارهای اجتماعی در عین اعتبار و اجرا مطابقت ندارند و بنابراین در گروه اجتماعی موجب بروز واکنشهای متنوعی می‌شوند که نظارت اجتماعی خوانده می‌شود. از اینرو انحراف از نقص بدنی و روانی آغاز و بر اثر نقض مقررات مذهبی، اوامر اخلاقی،رسوم اجتماعی و قواعد قانونی غیر کیفری به بزهکاری می‌رسد. (گسن، 48:1988)
مارشال کلینارد پیشنهاد کرده است که اصطلاح «انحراف» باید به موقعیتهایی اطلاق شود که انسان بر خلاف مسیر مورد قبول جامعه رفتار کند تا حدی که جامعه توان تحمل آن را داشته باشد. بنابراین جنایت و بزهکاری، آشکارترین اشکال انحراف هستند. تبهکاری به اعمالی گفته می‌شود که جنبه قانون شکنی دارند و مستوجب مجازات قانونی هستند و بزهکاری به اعمالی جنایی افراد نوجوان اطلاق می‌شود.
بزهکار به کسی اطلاق می‌گردد به نحوی عمل خلاف قوانین و قواعد جامعه از وی صورت گرفته و در پی آن بوسیله قوانین اجتماعی محکوم شده و به زندان افتاده است. بزهکار در برگیرنده کودکان و نوجوانان می‌باشد.
انحراف جنبه نسبی دارد، بدین معنی که نمی‌توان برای آن یک تعریف قاطع ارائه داد. اعمال، نه تنها در ارتباط با معیارهای جامعه بخصوصی در زمان معینی از تاریخ ‌آن جامعه انحراف به شمار می‌روند.
طلاق:
طلاق در لغت جدا شدن زن و مرد، رها شدن از قید نکاح و رهایی از زناشویی است. طلاق رابطه‌ای اجتماعی (بین دو نفر و از خلال آن دو گروه اجتماعی) است، با نظارت مقامات ذی‌صلاح (به عنوان نمایندگان جامعه) و با تحقیق تمهیدات لازم.
طلاق در زمره غم انگیزترین پدیده‌ای اجتماعی است. تعادل انسانها را ناپدید می‌سازد، همان طور که بر جامعه آثاری شوم برجای می‌گذارد. به درستی می‌توان گفت هیچگاه مطالعه آسیب شناسی اجتماعی و انحرافات اجتماعی و بزهکاری اجتماعی بدون شناسایی طلاق صورت پذیر نیست. به تعبیر دیگر هر جامعه که در جستجوی سلامت است باید این پدیده را مهار کند. (ساروخانی،10118:1376)
فروپاشی خانواده «یک موقعیت که در آن والدین فرزند به قصد فسخ یا انحلال ازدواج از هم جدا شده‌اند و این دوره جدایی از سه ماه بیشتر ادامه می‌یابد». (Fergusson,…,1984:540)
ادبیات و نوشته‌های طلاق مشخص می‌کند که بیشترین موارد طلاق یک بحران توأم با فشار و تنش است که بر همه اعضاء خانواده تأثیر می‌گذارد. مطالعات نشان می‌دهد که به طور متوسط برای هر کودک 18 تا 24 ماه طول می‌کشد تا با طلاق سازگار شوند. (Benjamin Schlesinger, 1996:93)
کونیگ، طلاق را معلول تناسب نداشتن خصوصیات زوجین می‌داند نه معلول ساخت ازدواج و خانواده موجود.
عدم ثبات زناشویی کم وبیش مترادف با مفاهیمی نظیر فسخ زناشویی، طلاق، کیفیت پایین زندگی زناشویی به کار رفته است. (Booth,…, 1983:387)
خانواده:
برگس و لاک 1953 می‌نویسد،
«خانواده گروهی است متشکل از افرادی که از طریق پیوند زناشویی، همخونی و یا پذیرش (به عنوان فرزند) با یکدیگر به عنوان شوهر، زن، مادر،پدر، برادر و خواهر در ارتباط متابلند وفرهنگ مشترکی پدید آورده و در واحد خاصی زندگی می‌کنند»
خانواده در زمره عمومی‌ترین سازمانهای اجتماعی است و بر اساس ازدواج بین دست کم دو جنس مخالف شکل می‌گیرد و در آن مناسبات خونی واقعی یا اسناد یافته به چشم می‌خورد. (به همراه این مناسبات شاهد پیوندهایی قرار دادی مبتنی بر پذیرش فرزند نیز هستیم)،خانواده معمولاً دارای نوعی اشتراک مکانی است، هر چند همواره چنین نیست و همین نیز وجه تمایز مفاهم خانواده و خانوار است و کارکردهای گوناگون شخصی، جسمانی، اقتصادی و تربیتی و ... را به عهده دارد. هرگز هیچ جامعه‌ای نمی‌تواند به سلامت رسد مگر آنکه از خانواده‌هایی سالم برخوردار باشد.
خانواده به عنوان یک نهاد اجتماعی در جامعه است. منظور از نهاد خانواده شبکه نقش‌ها و یا شبکه انتظارات و تکالیف د رخانواده است اما وقتی از خانواده به عنوان یک اجتماع طبیعی کوچک صحبت می‌شود، منظور «مایی» است که در یک میدان تعاملی گرم با حریم نسبتاً مشخص به وجود آمده و اعضاء «ما» نسبت به آن احساس تعلق و وابستگی عاطفی مشترک دارند و در مقابل «ما» نیز به آنها نوعی هویت جمعی مشترک اعطاء می‌کند.
نظم:
نظم حالت ساختی دارد. معنی لغوی نظم بسیار صریح و روشن است، نظم در لغت به معنی آرایش، ترتیب و توالی است. (چلبی، 31:1375)
در معنا یعنی برقرار نمودن مقررات و هنجارها و اجرای هنجارها و وجود ضمانت اجرایی برای اجرای هنجارها، اگر جامعه منظم نباشد نشانگر عدم رعایت هنجارها در آن جامعه است.
تعادل نیز علاوه بر اینکه حالتی ساختی دارد، در عین حال، رابطه‌ای متعادل و متوازن روانشناختی را بین اجزاء ساختی مشخص می‌کند. یعنی، آیا رعایت هنجارها به شکلی متعادل و متوازن است. یا خیر؟ پارسنز ابعاد مختلف نظم اجتماعی را به بعد هنجاری تقلیل می‌دهد.
آلکساندر نظم جمعی را به نوعی تعهدات درونی مشترک می‌داند. طبق این دیدگاه نظم اجتماعی نظمی است هنجاری و فوق فردی، در واقع این هنجارها هستند که افراد را به عنوان مجموعه‌ای مشبک به صورت بین ذهنی به هم مرتبط می‌سازند. وجدان جمعی دورکیم بیانگر چنین نظمی است به همین دلیل هم است که دورکیم در تحلیل نهایی خود پایه هر نظم اجتماعی را عاطفی می‌داند. در صورتی که نظم درونی اجتماعی، صبغه عاطفی خود را از دست بدهد، خود نیز همزمان محو می‌شود.
پارسنز می‌گویید که در نظرش نظم نه یک آرزو است، نه یک آرمان بلکه یک مسأله است. پارسنز پایه و اساس زندگی را در درونی شدن هنجارها و ارزشهای نهادی شده اجتماعی از سوی اشخاص می‌داند.
هومانز آزادی انسان را تنها به عنوان درونی کردن کامل هنجارهای گروهی به مثابه نظم مطلوب معرفی می‌کند.
2-2 بررسی تئوریها و نظریات بزهکاری (انحراف) و نظم خانواده
در مورد رفتارهای انحرافی نظریات مختلفی وجود دارد که هر کدام بر اساس فرضها و یافته‌های خود به بررسی این اعمال می‌پردازند. در این زمینه می‌توان به سه رویکرد عمده یعنی روانشناسی و جامعه‌شناسی اشاره کرد.
ابتدا روانشناسی انحراف را مرور می‌کنیم و سپس نظریات جامعه‌شناسی انحراف را مورد بررسی قرار می‌دهیم که عبارتند از:
نظریه فشار ساختاری
نظریه برچسب یا عکس‌العمل اجتماعی
نظریه انتقال فرهنگی
نظریه کنترل اجتماعی




2-2-2 نظریه روانشناختی در مورد انحرافات
نظریه‌های روانشناختی، کجروی را عکس‌العملی نسبت به مشکلات شخصیتی می‌داند. اطلاق عناوین «دیوانه»، «مریض» و امثال آن به افراد کجرو حاکی از مرتبط دانستن نابهنجاری با خصوصیات شخصیتی و روانشناختی است.
زیگموند فروید شخص «روان‌ رنجور» را حاصل توسعه نیافتگی و نقصان «خود برتر» دانسته و آن را نیز معلول «جامعه پذیری» غیر طبیعی در دوران کودکی می‌شمارد.
اغلب تئوریهای روانشناسی بر آنند که در فرایند اجتماعی شدن فرد منحرف و معمولاً در رابطه بین والدین و فرزند، نقصان وجود داشته است. این نقصیه شامل ناراحتی عاطفی است که به تشکیل خصلتهای شخصیتی کژ سازگار منتهی می‌شوند. گفته می‌شود که تجارب دوران کودکی می‌تواند تأثیر دیرپای در رفتار دوران بلوغ و بزرگسالی داشته باشد. جان باولبی استدلال می‌کند که کودک نیازهای دارد و مهمترین نیاز او امنیت عاطفی است که مؤثرترین وجه ممکن می‌تواند با رابطة صمیمانه‌ای که بین مادر و فرزند برقرار می‌شود، تامین گردد. چناچه کودک به ویژه در اوان کودکی از عشق مادری محروم شود این امکان وجود دارد که به شخصیت روان‌رنجور مبتلا گردد. افراد روان‌رنجور معمولاً بون تأمل و اندیشه عمل می‌کنند، بندرت احساس می‌کنند و در مقابل مجازات و درمان واکنش چندانی نشان نمی‌دهند.
هانس آبزیک، بر آن است که بین ویژگیهای شخصیتی که جنبه ژنتیک دارند و رفتار انحرافی رابطه‌ای وجود دارد. وی مدعی است که بین خصایص شخصیتی از قبیل برون‌گرایی با رفتار جنایی رابطه وجود دارد. یک فرد برون‌گرا ماجراجوست، مغرور است، سریعاً واکنش نشان می‌دهد و بدون تأمل و اندیشه عمل می‌کند. برعکس، شخصیت درون‌گرا که شخصیتی آرام و کنترل شده است.
آلبرت باندورا و ریچارد والترز گفته‌اند که هم تنبیهات بدنی مستمر و هم بی‌مبالاتی زیاد در کنترل رفتار پسران جوان توسط والدین به بزهکاری جوانان می‌انجامد، توسط والدین به بزهکاری جوانان می‌انجامد، به نظر آنان، پسرانی که اغلب توسط پدران خود کتک می‌خورند به کنترلهای خارجی متکی می‌شوند، یعنی در انجام هر عملی به جای آنکه اساس تصمیمات خود را بر احساس درونی خود از درستی و نادرستی آن عمل بگذارند بیشتر احتمال به دام افتادن را محاسبه می‌کنند. از سوی دیگر پسرانی که همیشه و در مقابل هر نوع عملی با تأیید و تشویق والدین مواجه بوده‌اند، با این ذهنیت رشد یافته‌اند که هر چه بکنند پسندیده و مقبول است.
لازم به تذکر است که هنوز هیچ صفت خاصی از شخصیت انسان را به طور کلی علمی با کجروی مرتبط ندانسته‌اند و هیچ اختلاف مستمر روانشناختی بین کجروان و راستروان شناخته نشده است.
3-2-2 نظریات جامعه شناختی انحراف StructuralStrain
همانطور که قبلاً اشاره شد، نظریات جامعه شناختی انحراف خود به شش بخش عمده تقسیم می‌شود که در اینجا به بررسی و ارزیابی هر یک از نظریات می‌پردازیم:
نظریه فشار ساختاری
1-3-2-2 در سال 1938 رابرت کی.مرتون ، جامعه‌شناس هاروارد، یک مقاله تحت عنوان ساختار اجتماعی و آنومی به چاپ رساند نظریه خود را بر اساس عقاید دورکیم از آنومی (بی‌هنجاری) و انسجام اجتماعی بنا کرده است.( ander Zanden, 1996:138/Hall Williams,1982:136) مرتون بر آن است که انحراف از ساختار و فرهنگ جامعه سرچشمه می‌گیرد. وی استدلال خود را با معیار توافق جمعی درباره ارزشها آغاز می‌کند و معتقد است که تمام اعضای جامعه در ارزشهای مشترک سهیم‌اند. اما از آنجایی که اعضای جامعه از لحاظ ساختارهای اجتماعی در موقعیتهای مختلفی قرار می‌گیرند، برای درک ارزشهای مشترک از فرصتهای مساوی برخوردار نیستند. چنین وضعی ممکن است موجب انحراف شود. به بیان مرتون ساختار اجتماعی و فرهنگی جامعه برای رفتار منحرف اجتماعی مردمی که در جایگاههای مختلفی قرار گرفته‌اند، ایجاد فشار می‌کند.
به خاطر شکافهای ساختی از نظر اجتماعی بین آرزوها (اهداف مشترک) و دستیابی واقعی (دسترسی به ابزار اجتماعی برای رسیدن به این اهداف) آنومی (بی‌هجاری) در نظام اجتماعی ایجاد شده است.
(Hamitlton, 1987:120-121)
مرتون ایالات متحده امریکا را مورد مثال قرار داده و تئوری خود رابه شرح زیر طراحی می‌کند: او می‌گوید که برای تعداد زیادی از آمریکاییها موفقیت مادی، مخصوصاً حالت رفاه مادی (تملک و ثروت اندوزی) یک هدف فرهنگی است. در آنجا پول به عامل موفقیت به حساب می‌آید. همینطور تنها ابزار و راههای قابل قبول از لحاظ فرهنگی برای کسب موفقیت، داشتن تحصیلات عالی و شغلهای با درآمد بالا می‌باشد.
ممکن است مشکلی وجود نداشته باشد، اگر همه امریکایی‌ها دسترسی یکسانی به ابزارهای مورد تأیید و قانونی برای بدست آوردن موفقیت پولی داشته باشند. اما تأکید خاص در امریکا بر تبلیغ اهداف بدون توجه یکسان به حصول ابزار برای دستیابی به این اهداف می‌باشد. فقرا و اقلیتها اغلب خودشان را از نظر دستیابی به حداقل آموزش رسمی و منابع اقتصادی ناچیز در وضع نامساعدی می‌بینند. لذا فشار زیاد افراد را به سمت ناهمنوایی و استفاده از اعمال نامتعارف سوق می‌دهد. آنها نمی‌توانند اهداف تأیید شده از لحاظ فرهنگی را از طریق استفاده از ابزار قانونی بدست آورند. از اینرو برای بدست آوردن اهداف به هر ابزار و شیوه‌ای مثل شرارت، فسادو جرم‌ روی می‌آورند. (Vander Zanden, 1996:138/Hamilton, 1987:121)
مرتون پنج شیوه عمل یا انطباق را مطرح می کند، اولین شیوه همنوا و چهار شیوه دیگر که از عدم قبول وسایل یا هدف های قانونی یا هر دو آنها حاصل می شود، انحراف به شمار می رود. ساخت فرصت موقعیت‌های اجتماعی را که در سه دسته همنوا، منحرف، ناهمنوا، سازمان یافته شامل می شود.
تیپولوژی (نوع شناسی)مرتون از انواع انطباق فردی
ابزار نهادی شده اهداف فرهنگی انواع انطباق
+ + همنوایی
- + نوآوری
+ - شعائرگرایی
- - انزواطلبی


شورش
پذیرش=+
رد کردن= -
رد ارزشهای موجود و جایگزینی ارزشهای جدید=
(Vander Zanden, 1996: 139/Hamilton, 1987: 108/Merton 1957:194)
همنوایی:
وقتی که مردم هم اهداف فرهنگی موفقیت مادی و هم ابزارهای قانونی از لحاظ فرهنگی برای رسیدن به این اهداف را می پذیرند، ایجاد می شود، چنین رفتاری پایه محکم یک جامعه باثبات است.
نوآوری:
در نوآوری افراد اهداف تأیید شده موفقیت از نظر فرهنگی را می پذیرند در حالیکه ابزار و راههای تأیید شده و قانونی از لحاظ فرهنگی برای جستجوی آن اهداف را رد می کنند. چنین افرادی ممکن است به فاحشگی یا روسپیگری، فروختن( قاچاق) مواد مخدر، چک جعلی، کلاهبرداری، اختلاس کردن، دزدی، دستبرد زدن یا لخت کردن و اخاذی کردن برای بدست آوردن پول و نمادهای موفقیت دست زنند. (Vander Zanden, 1996: 139)
شعائرگرایی:
شامل رها کردن اهداف عالی موفقیت می‌شود د رحالیکه برده‌وار و بی‌اختیار از ابزارهای تأیید شده، پیروی می‌کنند. برای مثال، اهداف سازمان برای عده‌ای از دیوان‌سالاران علاقه‌مند نامربوط می‌شود در عوض آنها ابزاهایی را به خاطر خودشان بدست می‌آورند، یک بت از مقررات و بوروکراسی افراطی می‌سازند. (Vander Zanden, 1996:139)
انزواطلبی:
انزواطلبی هم اهداف فرهنگی و هم ابزار تأیید شده یا قانونی از لحاظ فرهنگی را در می‌کنند بدون جایگزین کردن شیوه‌های جدید. برای مثال، آدمهای الکلی، معتاد به مواد مخدر، آدمهای ولگرد و کسانی که از جامعه به بیرون پرت شدند، آنها در جامعه هستند ولی جزیی از جامعه نیستند.
شورش:
شورشیان هم اهداف فرهنگی و هم ابزار تأیید شده و یا قانونی از لحاظ فرهنگی را رد می‌کنند و برای آنها شیوه‌های جدیدی جانشین می‌کنند. چنین افرادی خود را از رفاداری و طرفداری از نظم اجتماعی موجود عقب می‌کشند و طرفداری‌شان را به گروههای جدید با ایدئولوژیهای جدید منتقل می‌کنند. جنبشهای اجتماعی رادیکالی (تندرو) یک نمونه خوبی از این نوع اطباق هستند. (Vander Zanden, 1996:139-140)
به طور خلاصه، مرتون در تحلیل خود نشان می‌دهد که چگونه فرهنگ و ساختار جامعه موجب انحراف می‌شود. تأکید بیش از حد بر هدفهای فرهنگی در جامعة آمریکایی که به قیمت زیر پا گذاشتن راههای متعارف کسب موفقیت تمام می‌شود، تمایل برای ایجاد انحراف فشار وارد می‌سازد، فشاری که با توجه به پایگاه شخص در ساختار اجتماعی متفاوت است. همچنین شیوه واکنش شخص در مقابل این فشار به پایگاه او در طبقه اجتماعی بستگی خواهد داشت. مرتون انحراف را بر حسب ماهیت جامعه تبیین می‌کند، نه ماهیت فرد منحرف.
به نظر مرتون هرگاه فردگرایی مفرط غالب شود و تنها هدف کسب موفقیت باشد، دگرگونی ظریفی اتفاق خواهد افتاد. در این حال قواعد و مقررات غیر رسمی توانایی خود را برای نظام بخشیدن از دست می‌دهند، مجازاتهای نهادی شده که ابزارهای نظم اجتماعی هستند، اثر بخشی خود را از دست می‌دهند و همه افراد به مهارت و کاردانی شخصی خود باز می‌گردند فردیت جای مشارکت اجتماعی را می‌گیرد، آن همان نتایجی است که بعضی جامعه‌شناسان آنرا ویرانگر «وحدت اجتماعی» می‌نامند.
نظریه عکس‌العمل اجتماعی تأکید می‌کند که از طریق برچسب زدن یک عمل به عنوان منحرف زنجیره‌ای از حوادث را به حرکت در می‌آوریم که فرد را به سوی انحرافات بزرگتری می‌راند و بالاخره به آغوش یک تشکیلات و ساختار زندگی انحرافی می‌اندازد. (Horton & Hunt, 1984: 171)
بیکر در کتاب خود به نام «بیگانگان- مطالعاتی در جامعه‌شناسی انحراف» نشان می‌دهد که انحراف عبارت است از کنش متقابل بین آنهایی که مرتکب یک عمل انحرافی می‌شوند و (یا گفته می‌شود که مرتکب شده‌اند) و بقیه افراد جامعه که احتمالاً خود به گروه‌های مختلفی تقسیم شده، می‌باشند. باز در جای دیگر اشاره می‌کند که: «انحراف، چگونگی عملی که شخص مرتکب می‌شوند، نیست. بلکه نتیجه عملی است که دیگران بر حسب ضمانت اجرایی قوانین به یک متخلف نسبت می‌دهند. این برچسب به ایده‌ای درست یا غلط خود اجتماع و یا حتی به خرده گروههای درون جامعه بستگی دارد. بیکر ظاهراً با این نظریه عمومی که «قوانین مجرمین را بوجود می‌آورد» موافق است.
گاهی اوقات برچسب مورد نظر اساساً غلط است چنانکه در مواردی که جوانان به بازداشتگاههای جوانان سپرده می‌شوند تنها به این علت که والدین آنها ایشان را ترک کرده و هیچگونه امکانات حمایتی در اختیارشان نمی‌باشد، گاهی اوقات این جوانان در ذهن عمومی به عنوان بزهکار برچسب زده می‌شوند و این عنوان منحرف به نظر می‌ رسد گروه اجتماعی هویت جدیدی به این افراد می‌دهد یا یک نقش جدید، یک سری انتظارات جدید به او نسبت می‌دهد. از آن پس این گروه اجتماعی بر اساس همین انتظارات به این فرد پاسخ می‌دهد و از این راه برچسب را در جای خود محکمتر کرده و روی کلیه عکس العملها وکنش های متقابل آینده فرد تأثیر می گذارد. این مساله برچسب زدن به خصوص در مورد افرادی که بیماریهای ذهنی دارند و عموماٌ تحت عنوان رفتارهای منحرف آورده شده اند جدی است زیرا اینگونه افراد قادر به ایفای نقشی که جامعه از ایشان انتظار دارد، نیستند. فردی که برچسب بیمار ذهنی به او خورده است مشکل بتواند آن را از روی خود بردارد، صرف نظر از اینکه تا چه حد بتواند با جامعه خود دوباره سازگار شود. (Stewart & Glynn,1988:136/Horton & Hunt, 1984:170)
نظریه پردازان برچسب» اشاره می‌کنند که ما همگی درگیر رفتار منحرف هستیم،زیرا بعضی از هنجارها را نقض می‌کنیم. آنها این ایدة عمومی را رد می‌کنند که انسانها را می‌‍توان به دو گروه بهنجار و نا بهنجار تقسیم کرد. به عنوان مثال بعضی از ما حداکثر سرعت در رانندگی را نقض می‌کنیم، مقدار درآمد واقعی خود را به مقامات مالیاتی اطلاع نمی‌دهیم، به طور غیر مجاز در ملک خصوصی دیگران وارد می‌شویم و ... نظریه‌پردازان برچسب این کارها را «انحراف اولیه» می‌نامند. (Vander Zanden. 1996:145) مفاهیم انحراف نخستین یااولیه و انحراف دومین یا ثانویه که بوسیله لمرت ارائه شده است، کمک می‌کند به این که نشان دهد که چگونه مردم به عنوان منحرفین تأیید می‌شوند.
انحراف اولیه رفتار انحرافی کسی است که در بقیه تشکیلات و ساختار زندگی خود یک همنوا است. رفتار انحرافی آنقدر جزیی یا از طرف همه پذیرفته شده و یا آنقدر خوب پوشیده نگهداشته می‌شود و اغلب از طرف عاملین کنترل اجتماعی اظهار نمی‌شود که فرد به صورت علنی یک منحرف خوانده نمی‌شود بلکه به عنوان یک « فرد محترم و شایسته» که کمی مرموز یا غیر عادی است؛ شناخته می‌شود.
انحراف ثانویه آن است که هویت اجتماعی فرد را به عنوان یک منحرف به دنبال دارد. گاهی اوقات کشف یک عمل انحرافی خاص (تجاوز، نزدیکی به محارم، همجنس بازی، دزدی، استعمال مواد مخدر) و یا حتی یک تهمت دروغ کافی است که برچسب آدم منحرف بر یکی زده شود (تجاوزگر، معتاد و غیره).
فرایند برچسب زدن اهمیت زیادی دارد زیرا همین می‌تواند نقطه غیر قابل برگشت در سازماندهی یک زندگی انحرافی باشد. فردی که دچار انحراف اولیه است هنوز قادر است یک مجموعه‌ای از نقش‌ها و وضعیت‌های متعارف را حفظ و مراعات کند و می‌تواند در فشارها و روابط گروه همنوا سهیم باشد. ولی هنگامی که برچسب «منحرف» به افراد می‌خورد از شغل خود محروم می‌شوند و یا از حرفه‌ای که دارند، دور می‌افتند، مردم عادی آنها را از خود می‌رانند، احتمالاً زندانی می‌شوند و برای همیشه نام «مجرم» روی آنها باقی می‌ماند. این طردشدگی و منزوی شدن، افرادی را که برچسب خورده‌اند به طرف گروه افراد منحرف می‌کشاند تا با افرادی سرکنند که دارای سرنوشت یکسان و وضعیتی مشابه او هستند، شرکت در خرده فرهنگ کجرو راهی برای کنار آمدن با وضعیتهای ناامید و دلسرد کننده و برای یافتن حمایت‌های عاطفی و پذیرش فردی است. این همراه شدن با یک گروه افراد منحرف تصویر از خود فرد را به عنوان منحرف استحکام می‌بخشد و یک شیوه زندگی توأم با انحراف را در پیش می‌گیرد و از انحرافات به منظور دفاع در مقابل جامعه متعارف استفاده می‌کند.(Horton & Hunt, 1984:174/Vander Zandn, 1996:145) بطور خلاصه نظریه‌پردازان برچسب می‌گویند که پاسخ یا عکس‌العمل اجتماع به یک عمل، نه خود رفتار، انحراف مشخص و تعریف می‌کند، هنگامیکه رفتار مردم به عنوان رفتاری که از هنجارهای متعارف دور است، ارزیابی شد این کار «زنجیره‌ای از عکس‌العملهای اجتماعی را سبب می‌شود» و دیگر افراد این رفتار را تعریف کرده، ارزیابی می‌کنند و برچسب بر آن می‌زنند، به طور کلی، انحراف بستگی به اینکه چه قوانینی را یک جامعه انتخاب و در چه موقعیت‌ها و در مورد چه افرادی مورد تأکید قرار دهد. اهمیت عمده تماشاگران و ناظران اجتماعی این است که آیا عمل فرد به عنوان منحرف برچسب می‌خورد یا نه. پس به نظارت اجتماعی، ماهیت قوانین و برچسبهایی که به افراد زده می‌شود توجه شده است و بر این امر تأکید دارند که آنچه که برای یک نفر کجرو به حساب می‌آید ممکن است از نقطه نظر دیگری کجرو نباشد. (Vander Zanden, 1996:145)
کاربرد نظریه برچسب:
از نظر گروهی از نویسندگان، نظریه عکس‌العمل اجتماعی نشان می‌دهد که چگونه یک عمل انحرافی شروع یک سلسله وقایعی است که الگوی انحراف را عمیق‌تر و قابل قبول‌تر کرده است.
(Horton & Hunt, 1984:174)
ولیام چمبلیس (1973) از تئوری برچسب برای توضیح برداشت‌ها و تعاریف متفاوت که اعضای جامعه از رفتار دو گروه نوجوانان ارائه می‌دهند، استفاده می‌کند. او فعالیتهای گروه سینتز که یک گروه تبهکار سفید پوست 8 نفره از پسران طبقه بالا بودند و گروه رافنکز یک گروه تبهکار سفید پوست 6 نفره از پسران طبقه پایین را مورد مطالعه قرار داد. گرچه اعمال بزهکارانه گروه اول مشابه اعمال گروه دوم بود ولی همیشه گروه دوم بود که درگیر مشکلات می‌شد و به عنوان منحرف شناخته شده بود.
چمبلیس چنین نتیجه‌گیری می‌کند: «اجتماع به گروه رافنکز به عنوان پسران شرور نگاه می‌کند. پسران این برداشت را می‌پذیزند و الگوهای رفترا بزهکارانه را در پیش می‌گیرند. یک تصور از خود به عنوان منحرف بدست می‌آورند و دوستانی برای خود انتخاب می‌کنند که این تصور از خود را تأیید می‌کنند، هر چه بیگانگی و جدایی آنها از جامعه بیشتر می‌شود آزادی آنها در ابراز بی‌احترامی و خشونت در مقابل نمایندگان و جامعه قانونی بیشتر می‌شود و همین بی‌احترامی نظر منفی اجتماع را افزایش داده و فرایند ارتکاب جرم را تداوم می‌بخشد». (Vander Zanden,1996:145-146)
ارزیابی نظریه برچسب:
از نظر نظریه‌پردازان برچسب بیشتر مسئولیت بزهکاری جوانان متوجه رفتار خشن و ناپسند پلیس، دادگاهها و کارشناسان مربوطه است که ناخواسته به جوانان می‌آموزند که خود را بزهکار بدانند و مثل بزهکاران رفتار کنند، آیا واقعاً صحیح است؟
این تئوری فرد را مفعول پنداشته که توانایی تصمیم‌گیری آگاهانه را ندارد. چنانکه ماتزا اشاره می‌کند فرد منحرف به حال خود و بی‌پناه رها نشده است که به گودالی بیفتد که فرار از آن امکان پذیر نیست، برعکس فرد دارای امکان انتخاب است. در بسیاری از مراحل فرایند منحرف شدن، شخص خود انتخاب می‌کند که این راه را ادامه دهد.
از طرف دیگر اطلاعات کمی درباره اینکه در اصل چه چیزی سبب رفتار بزهکارانه می‌شود در اختیار می‌گذارد. یعنی انگیزه نخست بر کجرفتاری را مورد توجه قرار نداده‌اند. نظریه برچسب توضیح نمی‌دهد که چرا عکس‌العمل به برچسب در مرحله دومین تا این اندازه در شخصیت فرد تأثیر می‌گذارد. آنچه مورد توجه است کجروی ثانویه یا دومین است که نظارت اجتماعی مداخله می‌کند و با جدا کردن فرد از دیگران با یک انگ یا برچسب این رفتار او را در او تشدید می‌کند و توضیح نمی‌دهد که نقش جامعه‌پذیری در اینجا چیست.(Horton & Hunt, 1984:175)
انحرافات را نمی‌توان بدون توجه به هنجارها تشخیص داد. اگر رفتاری انحرافی نیست مگر اینکه چنین برچسبی بر آن خورده باشد چگونه خواهیم توانست انحرافات پنهان و کشف نشده را طبقه‌بندی کنیم.
(Vander Zanden,1996:147)
3-3-2-2 نظریه انتقال فرهنگی
گابریل تارد (1904-1843) تئوری تقلید را برای توضیح انحراف مطرح کرد. تارد شددیداً تحت تأثیر این مسأله قرار گرفته بود که تکرار چه نقش چشمگیری در رفتار انسان بازی می کند. او می گوید که مجرمین نظیر آدمهای «خوب» شیوه‌های افرادی را که ملاقات کرده، شناخته یا در باره‌شان شنیده اند، تقلید می کنند ولی برعکس مردمی که تابع قانون هستند آنها از دیگر مجرمین تقلید می کنند.
شاو و مک کی اصطلاح «منطقه بزهکاری» را ابداع کردند و می گویند که در محله های فقیر نشین شهرها، رفتار بزهکارانه یک الگوی عادی است. در چنین مناطقی جوانان ارزش ها و رفتارهای کجرو را یاد می گیرند و درونی می کنند و در نتیجه جوانان بزهکار می شوند زیرا آنها با افرادی دوستی و نزدیکی می‌کنند که خود بزهکار و منحرف بوده اند. (Vander Zanden, 1996: 140-141/Horton & Hunt, 1984: 172)
نظریه ادوین ساترلند- معاشرت گوناگون: Differential Association ساترلند (1950-1883) جامعه شناسی است که با مکتب شیکاگو در جامعه شناسی همکاری داشته و تئوری معاشرت گوناگون را بنیاد نهاد. (Vander Zanden, 1996: 141) این تئوری بر اساس دیدگاه کنش متقابل نمادی استوار شده و نقشی را که کنش متقابل اجتماعی در شکل گیری رفتار و گرایشات انسان ها بازی می کند، مورد تأکید قرار می دهد. (Vander Zanden, 1996: 141/Vold & Bernard, 1986: 209).
رفتار مجرمانه از طریق ارتباط و همنشینی با الگوهای جنایی که در دسترس و قابل قبول بوده و در محیط زندگی فرد (محیط فیزیکی و اجتماعی) مورد تشویق می باشد، آموخته می شود. (Horton & Hunt, 1984: 172)
ساترلند می گوید افراد تا آن حد منحرف می شوند که در محیط هایی شرکت کنند که ایده ها، محرک ها و تکنیک های بزهکاری مورد قبول آن محیط باشد بعنوان مثال یاد می گیرند چگونه مواد مخدر غیرقانونی بدست آورده، استعمال کنند و یا چگونه دزدی کنند و سپس اشیاء دزدی را بفروشند.
هر چه تماس افراد با چنین محیط هایی زودتر آغاز شود (سن افراد)، تکرار تماس به دفعات بیشتر باشد (فراوانی معاشرت)، ارتباط نزدیکتر و عمیق تر باشد (عمق معاشرت) و مدت این معاشرت ها طولانی تر باشد (مدت زمان معاشرت) به همین نسبت احتمال اینکه آنها نیز در نهایت به یک بزهکار تبدیل شوند، بیشتر است.
مسئله در تقلید صرف نیست، رفتار منحرف نه تنها آموخته می شود، بلکه یاد داده می شود. بنابراین این تئوری بر این که چه چیزی آموخته می شود (شامل فنون و تکنیک های خاص ارتکاب جرم) و از چه کسی آموخته می شود، متمرکز می گردد. (Vander Zanden, 1996: 141)
ساترلند ادعا نمود که از طریق فرایندهای جامعه پذیری بعضی افراد نسبت به دیگران بیشتر مستعد ارتکاب به جرایم هستند این افراد یک جهت گیری به سمت جرایم را درونی کرده اند که این جهت را از گروه هایی کسب کرده اند که به آنها در رابطه نزدیک بوده اند. این گروه ممکن است خانواده، یا گروه بازی دوران کودکی، گروه دوستان بزرگسالی و یا همسایگان باشد که در جامعه پذیری فرد موثرند. همچنین خرده فرهنگ هایی وجود دارد که در آنها می‌توان راه ارتکاب جرایم را آموخت و رفتارهایی خلاف رفتارهای رایج در جامعه را تشویق می کنند.


هر چه روابط اعضای خانواده سالم و از صمیمت بیشتری برخوردار باشد، امکان بروز انحراف کمتر می باشد.
(Stewart & Glynn, 1988: 140/vold & Bernard, 1986: 210-211)
یک خانواده منظم و منجسم از نظر مسئله بزهکاری به مراتب کمتر با مشکلات روبرو است تا یک خانواده بی نظم. در این جا حمایت های هنجاری قوی تر است و فرصت برای آموختن و یادگیری انحرافات کمتر می باشد.
یک اجتماع و گروه همسایگان با ثبات احتمالاً دارای درصد پایین تری از ارتکاب جرم نسبت به یک اجتماع بی ثبات می باشد. (Stcwart & Glynn, 1988:140)




هر چه خانواده منظم و منسجم تر باشد، حمایت های هنجاری قوی تر و فرصت یادگیری انحرافات کمتر می باشد.
نظریه والتر میلر
در جوامع مختلط با خرده فرهنگ های متفاوت گروه ها به نسبت ارزشها و انتظاراتی که در مورد رفتار انسان ها دارند، از هم متمایز می شوند، میلر (1975، 1958) این ایده را در مطالعات خود حول اعمال غیرقانونی در میان نوجوانان طبقه پایین بنا می کند. در نظر وی رفتار آنان در مطابقت با الگوهای فرهنگی است که از طریق جامعه پذیری در محله های فقیرنشین و محیط شهرک‌ها کسب و درونی می کنند. او می گوید فرهنگ طبقه پایین برای بعضی رفتارها ارزش زیادی قائل است اینان عبارتنداز:
«دردسر- استقبال» از درگیری با پلیس، مسئولین مدارس و دیگر نمایندگان جامعه بزرگتر.
«خشونت» نشان دادن مهارت در درگیری های شخصی و توانایی برای از عهده بر آمدن این قبیل درگیری ها.
«با هوشی» توانایی در فریب دادن دیگران از طریق نمایش باهوش.
«هیجان» دنبال همه گونه خطرات رفتن (به استقبال خطر رفتن).
«سرنوشت» اعتقاد به این که بسیاری از حوادث ناخوشایند زندگی خارج از کنترل انسان است و تحت سلطه شانس و سرنوشت است.
«خودمختاری» عشق به آزاد بودن از هر گونه کنترل بیرونی و سرپرستی دیگران.
گرچه این مسائل به خودی خود و الزاماً بزهکاری به شمار نمی آیند ولی دنباله روی از آنها موقعیت هایی را بوجود می آورد که در آن فعالیت های غیرقانونی احتمالاً بروز خواهند کرد.
ارزیابی نظریه انتقال فرهنگی:
تئوری انتقال فرهنگی نشان می دهد که رفتارهای مردود از نظر اجتماع همانند رفتارهای مورد تأیید از نظر اجتماعی از طریق فرایندهای جامعه پذیری به وجود می آیند. این تئوری برای بعضی از اشکال انحراف کاربردی ندارد به خصوص در اشکالی که نه تکنیک ها و نه تعاریف و تمایلات متناسب از دیگر بزهکاران کسب نشده است. نمونه ها شامل: متقلبین چک، حمله کنندگان گاهگاهی و تصادفی در بعضی مواقع، دزدی غیرحرفه ای از مغازه ها، مجرمین غیرحرفه ای و ... می گردند. به علاوه هم بزهکاران و هم غیربزهکاران اغلب در یک محیط یکسان پرورش می یابند. الگوهای رفتار مجرمانه به هر دو نفر ارائه می شود ولی تنها یکی از آن دو بزهکار می شود (مثل دو بردار که در یک شرایط بد و آزارنده رشد می کنند اما یکی کشیش و دیگری یک گانگستر می‌شود).
افراد ممکن است با همان الگو روبرو شوند و برداشت متفاوتی داشته باشند و رفتار متفاوتی از خود بروز دهند. (Vander Zanden, 1996: 142)

4-3-2-2 نظریه بلومر:
بلومر معتقد بود جامعه معاصر وی، اکنون به سراشیبی سقوط ارزشها و نیز به سقوط انسان و کنش متقابل نمادی کشیده می شود، درست از همین دیدگاه بود که بلومر سعی نمود به نکات اساسی و بنیادی آسیب های اجتماعی و انحرافات مرضی موجود در جامعه با دیدی تازه روبرو شود.
از نظر بلومر، واکنش افراد انسانی در مقابل اشیاء بر اساس معنای آنها صورت می گیرد. وی کنش متقابل را بر سه قضیه ساده متکی می داند:
1- افراد انسانی همه در مقابل اشیاء و موضوعات بر اساس معنایی که آن اشیاء برای آنها دارند، واکنش نشان می دهند. این موضوعات هر چیزی را که در جهان مورد ملاحظه و توجه قرار می گیرد، شامل می شوند. اشیاء فیزیکی نظیر درخت، صندلی، سایر افراد مثل مادر، فروشنده، گروه های انسانی از قبیل دوستان و دشمنان، نهادهای اجتماعی نظیر مدرسه یا حکومت و ... به طور کلی اوضاعی که افراد در زندگی روزمره با آن درگیر می شوند، سراسر در زمره (شیء) تلقی می گردند.
2- معنی اشیاء از کنش متقابل سرچشمه می گیرد. بنابراین معانی نه در ذات پدیده ها وجود دارند و نه در ذهن انسان، بلکه تنها در روابط متقابل اجتماعی معنا می یابند. ما معانی را از روابط متقابل اجتماعی یعنی از هنجارهای اجتماعی و از ساخت اجتماعی- اقتصادی خانواده می گیریم، نه از ذهنیت خودمان.
3- معانی مذکور در جریان کنش و برخورد فرد با چیزها مورد تعبیر و تفسیر قرار گرفته، تغییر می کند.
هر کدام از افراد در برخورد و در کنش و واکنش با دیگری کاری را که آن دیگری انجام می دهد ارزیابی می کنند و سپس سعی می کنند رفتار و وضعیت خود را بر اساس ارزیابی خود از کنش دیگران جهت یا تغییر دهند. بنابراین کنش های دیگران به عنوان عامل موثر در شکل دادن کنش های آنان تأثیر می‌کند و براثر کنش دیگران ممکن است فرد وضعیت خود را رها کرده و در آن تجدیدنظر کند. بنابراین رفتار دیگران در عمل فرد حضور دارد و در طرحی که فرد برای کنش خود ترسیم نموده است، موثر واقع می گردد.
5-3-2-2 نظریه کنترل اجتماعی- علل هیرشی از بزهکاری: Social Control
نظریه پردازان کنترل اجتماعی فرض می کنند که یک نظام هنجاری وجود دارد و از این نظام است که انحرافات بیرون می آید و اینکه اکثر مردم با ارزشهای مسلط و حاکم همنوا هستند، علتش وجود کنترل های درونی و بیرونی است. کنترل های درونی، عبارتنداز هنجارهای درونی شده و ارزشهایی که فرد آنها را می آموزد. در این مورد نظریه پردازان کنترل با نظریه پردازان اجتماعی شدن همفکر هستند. کنترل های بیرونی پاداش های اجتماعی به خاطر همنوایی و مجازات های اجتماعی به خاطر انحرافات است که فرد دریافت می کند. این نظریه بر این نکته تأکید دارد که علقه ای فرد را به جامعه پیوند می دهد. (Horton & Hunt, 1984: 177)
این نظریه همنوایی را حاصل وجود پیوندهای اجتماعی بین افراد جامعه و اعمال انواع کنترل از طرف جامعه بر افراد دانسته و ناهمنوایی را ناشی از گسستن پیوندهای شخص با نظم قراردادی جامعه می داند.
تراوس هیرشی معتقد است که کجروی معلول ضعف و یا گسستگی تعلق فرد به جامعه است. هیرشی بحث می کند که ضرورتی ندارد انگیزه برای بزهکاری را توضیح دهیم زیرا «ما همگی موجواتی هستیم که همه به طور طبیعی قادر به ارتکاب اعمال جنایی هستیم». او می گوید افرادی که با گروه های دیگر مثل خانواده، مدرسه و گروه همسالان رابطه قوی و محکمی دارند، کمتر احتمال دارد مرتکب اعمال بزهکارانه شوند او چهار حلقه اجتماعی را مطرح کرد، که عبارتنداز عقیده یا باور ، دلبستگی و تعلق ، تعهد و مشغولیت . (Vold & Bernard, 1986: 241)
منظور از عقیده: ارزش های درونی شده است هر چه عقیده محکتمر باشد، احتمال انحراف کمتر است. (Horton & Hunt, 1984: 177) هیرشی می گوید: «شخصی که کمتر معتقد به اطاعت از مقررات باشد با احتمال بیشتری قانون را نقض می کند».
دلبستگی یا تعلق: دلبستگی و عاطفه و حساسیت نسبت به دیگران است و عنصر اساسی برای درونی کردن ارزشها و هنجارهاست.
تعهد: سرمایه گذاری معقول فرد در جامعه و احتمال خطری که وجود دارد زمانی که خود گرفتار رفتار کجرو می شود. (Vold & Bernard, 1986: 241-242) تعهد، پذیرفتن هدف های قراردادی کل جامعه می باشد.
مشغولیت: مشغولیت به فعالیت های فرد در نهادهای اجتماعی همچون کلیسا، مدرسه و سازمان های محلی اشاره می کند. (Horton & Hunt, 1984: 177) این عنصر مبتنی بر مشاهده این برداشت عمومی است که «دستان بیکار کارگاه شیطان و شر می‌باشد» و این که مشغول بودن، فرصت برای فعالیت‌های بزهکارانه را محدود می کند. (Vold & Bernard, 1986: 242)
بین بیکاری و شدت بزهکاری همبستگی وجود دارد، هر چه فرد در هر یک از این عناصر نقش مهمتری داشته باشد احتمال ارتکاب به انحراف کمتر است.



نمودار 1: دیاگرام متغیرها و روابط علی تئوری هیرشی
هیرشی گزارش می دهد که در کل، اینجا ارتباطی بین فعالیت های بزهکارانه گزارش شده و طبقه اجتماعی وجود ندارد به جزء آن که بچه ها از فقیرترین خانواده ها احتمال بیشتری دارد که منحرف شوند.

همچنین تأثیرات وابستگی به والدین، مدارس و گروه همسالان را روی اعمال بزهکارانه گزارش شده، تحلیل می کند و در می یابد که بدون توجه به نژاد و طبقه و بدون توجه به بزهکاری دوستان، پسرانی که شدیداً وابسته به والدین شان هستند که کمتر احتمال دارد مرتکب اعمال بزهکارانه شوند نسبت به پسرانی که وابستگی کمتری دارند. (Vold & Bernard, 1986: 242) هر چقدر دلبستگی بین والدین و فرزند ضعیف شود، شدت بزهکاری فرزند بیشتر می‌شود.
از نکات گفته شده، نتیجه می گیریم که:
- کاهش صمیمیت در روابط متقابل اعضا خانواده روی میزان بزهکاری تأثیر مثبت دارد.
- بین اعتقادات اخلاقی و شدت بزهکاری رابطه معکوس وجود دارد.
- بین همبستگی میان اعضاء و میزان کنترل رابطه مستقیم وجود دارد (هر چقدر همبستگی میان اعضاء بیشتر، میزان کنترل هم بیشتر می باشد).
- هر چقدر میزان کنترل بیشتر باشد، بزهکاری کمتر است.
دانسر و لاوب اظهار داشتند که هیچگونه رابطه ای بین بزهکاری نوجوانان و بیکاری آنها و بیکاری بزرگسالان وجود ندارد. برک و همکارانش نتیجه می‌گیرند: حداقل برای مجرمین، بیکاری و فقر علت ارتکاب جرم است. لفتین و هیل لیستی از فقر ساختاری تهیه کرده بودند که شامل معیارهای مرگ و میر کودکان، تحصیلات پایین، خانواده های تک والدینی و درآمده بوده است. آنها دریافتند که رابطه قوی بین این معیارها و میزان آدم کشی وجود دارد. (Vold & Bernard, 1986: 133-135)
- بین بیکاری و احتمال ارتکاب جرم رابطه مستقیم وجود دارد.
- بین فقر (مشکل اقتصادی و درآمد کم) و میزان بزهکاری رابطه مستقیم وجود دارد.
- بین خانواده از هم گسسته و میزان بزهکاری رابطه مستقیم وجود دارد. (یعنی بین نظم خانواده و میزان بزهکاری رابطه مستقیم وجود دارد).
6-3-2-2 نظریه تضاد Conflict Theory The
نظریه پردازان تضاد می گویند: «این واقعیت دارد که گروه ها دارای ارزشها و هنجارهای متفاوتی هستند ولی مسئله این است که کدام گروه قادر خواهد بود ارزشهای خود را به صورت مقررات جامعه تبدیل نموده و این مقررات را استوار سازد؟» «چه کسی سهم عمده و اصلی را از منافع حاصل در ترتیبات خاص اجتماعی بدست می آورد؟» یا اگر به صورت دیگر گفته شود، «جامعه چگونه ساخته شده است که در آن بعضی گروه ها دارای امتیاز هستند در حالیکه بعضی از گروه های دیگر فاقد امتیاز بوده و حتی برچسب منحرف نیز به آنها زده می شود».
ریشه های اولیه دیدگاه تضاد را می توان در سنت مارکسیست ردیابی نمود. طبقه حاکم سرمایه در استثمار می کند ولی هرگز از بابت این جرایم خود مجازات نمی شود، افرادی که قربانی ظلم سرمایه داری شده اند به سویی رانده می شوند که مجبور به ارتکاب اعمالی در مبازارت خود برای ادامه حیات می‌شوند که طبقه حاکم آن را مجرمانه می نامد.
بیشتر جرایم مربوط به جرایم نسبت به دارایی هاست و بیشتر کار پلیس حفاظت از دارایی ها است. انحراف تا زمانی که نابرابری طبقاتی و استثمار طبقاتی ادامه داشته باشد برقرار خواهد بود. (Vander Zanden, 1996: 142-143/ Horton & Hunt, 1984: 176)




طبقه، دولت، جرم:
یک دیدگاه معاصر در مورد مسئله انحرافات که تحت تأثیر مارکسیست است، نظریه ای است که توسط ریچارد کوئینی (1980-1974) ابراز شده است. کوئینی می گوید: «که نظام قانونی(حقوقی) امریکا منعکس کننده منافع و ایدئولوژی طبقه حاکم سرمایه داری است. قانون بعضی از رفتارهای مشخص و معین را که با اعتقادات اخلاقی طبقه حاکم در تضاد است و امتیازات و منافع آن را به مخاطره می اندازد غیرقانونی اعلام می کند. قانون ابزار دست طبقه حاکم است تا نظم موجود را حفظ کند. در ایالات متحده امریکا، حکومت و سیستم قانونی آن به این علت وجود دارد که منافع سرمایه داری طبقه حاکم را حفظ و پایدار سازد».
کوئینی می گوید اگر می خواهیم «جرم را بشناسیم، باید توسعه اقتصاد سیاسی جامعه سرمایه داری را بشناسیم». از آن جائی که حکومت در خدمت منافع طبقه سرمایه دار و حاکم است جرم نیز در نهایت یک عمل سیاسی مبتنی بر طبقه اجتماعی است که در نظم اجتماعی سرمایه داری قرار گرفته است.
کوئینی می گوید در واقع «یکی از تناقض‌ات سرمایه داری این است که بعضی از قوانین آن باید زیر پا گذاشته شوند تا نظام موجود حفظ شود». این جرایم عبارتنداز جرایمی که از طرف سازمان ها و موسسات انجام می شود و در طیف تعیین قیمت ها و آلودگی محیط زیست در نوسان است. ولی در کنار آن جرایم دولتی نیز وجود دارند که سردمداران حکومت سرمایه داری مرتکب می‌شوند. برعکس، بسیاری از اعمال جنای مردم عادی و یا جرایم سرقت، معاملات مواد مخدر در یک «نظم اجتماعی سرمایه داری در جهت احتیاج به ادامه حیات صورت می گیرد». جرایم شخصی- قتل، حمله، تجاوز «توسط کسانی انجام می گیرد که شرایط سرمایه داری نسبت به آنها خشونت اعمال نموده است» و سپس جرایم مقاومت که در آن کارگران کم کاری می کنند و اتحادیه های کارگری بر علیه صاحب کار خرابکاری می کنند. به طور خلاصه جرم از مظاهر خاص سرمایه داری است. (Vander Zanden, 1996: 143)
نظریه آلبرت کوهن :
آلبرت کوهن توضیحات ساترلند را در مورد خرده فرهنگ ها با تئوری آنومی مرتون ترکیب کرده و در مطالعات خود در زمینه گروه های کجرو (باند تبهکاران) آورده است. (Stewart & Glynn, 1988: 143) کوهن دو انتقاد عمده از نظرات مرتون در باره انحراف طبقه کارگر به عمل می آورد: نخست این که وی استدلال می کند که بزهکاری یک واکنش جمعی است تا فردی و به پیوستن افراد به یکدیگر در یک واکنش جمعی اعتقاد دارد. در حالیکه مرتون واکنش فرد نسبت به پایگاه اجتماعی خود در ساختار طبقاتی را مورد ملاحظه قرار می‌دهد. دومین انتقاد کوهن این است که عقیده دارد، مرتون تبهکاری غیرسود جویانه از قبیل ویرانگری و الواطی نوجوانان را که پاداش مالی در برندارد، حساب نمی آورد.
کوهن می گوید که پسران منحرف طبقه پایین اجتماع تلاش دارند تا در چشم گروه خود آدم موفقی جلوه کنند و این موقعیت در توانایی در کلاه گذاشتن بر سر مقامات مدرسه، ترساندن پلیس و همسایه ها و وارد کردن صدمات خطرناک سنجیده می شود.
در این جا مسئله پیشرفت و اهداف مربوط به کار و موفقیت در کسب پول به هیچ وجه مطرح نیست، در پشت سر انحرافات افراد طبقه پایین اجتماع بیان نارضایتی و عدم علاقه بر علیه جامعه ای پنهان است که به نظر آنها به هیچ وجه نمی توان به هنجارهای پذیرفته شده، در آن دست یافت. (Stewart & Glynn, 1988: 143)
نتیجه این عمل به یک فرهنگ فرعی بزهکاری منتهی می شود. این فرهنگ به بزهکاران پاداش مثبت می دهد. و آنها نزد همسالان بزهکار خود شهرت و وجهه کسب می کنند و بدین وسیله مسئله «محرومیت از پایگاه و منزلت اجتماعی» را حل می کنند.
7-3-2-2 نظریه دیوید ماتزا- بزهکاری و دنباله روی Delinquency and Drift
ماتزا می گوید برای این که منحرفین را درک کنیم باید:
اول به این مسئله از دید یا از نقطه نظر فاعل نزدیک شویم و به عبارت دیگر، ما باید بتوانیم موقعیت موردنظر را از دید یک منحرف نگاه کنیم نه این که از دید ارزش های مورد قبول خودمان.
دوم این که باید این حقیقت را در نظر بگیریم که انحراف در میان سیستم پیچیده ای از معانی و ارزش ها پدیدار می شود.
سوم این که ما باید از مقاصد انحراف آگاه شویم، همچنانکه یک فرد فرایند انحراف را طی می کند.
چهارم ما نبایستی عکس العمل اجتماع را در قبال این منحرفین نادیده بگیریم.
ماتزا این جهت گیری را در سه «مفهوم اصلی» در اثر خود تحت عنوان فرایند کجرو شدن مطرح می سازد که عبارتنداز: ممنوعیت ، ارتباط یا همبستگی و مشخص شدن .
ممنوعیت: به معنی هر چیزی است که فرد را در جامعه ای که اعتبار زیادی برای موفقیت های اقتصادی قائل است در وضعیت نامساعدی قرار می دهد، فقر، تبعیض نژادی و عقب ماندگی ذهنی در این طبقه بندی دلایل کمک کننده برای انحراف قرار می گیرند.
ارتباط نزدیک با پدیده کجرو: به معنی ارتباط با یک خرده فرهنگ کجرو است. در اینجا ماتزا اشاره می کند به این که ارتباط نزدیک با عمل کجرو می‌تواند انحرافات بعدی را تحریک کند.

مشخص شدن: اشاره است به اهمیت عمل از دید جامعه، از آن جمله اقدام به برچسب زدن. مشخص شدن می تواند عکس العمل منطقی جامعه باشد یا به قول یکی از طرفداران ماتزا ماهیت خود کامه و استهزاء آمیز درگیری دولت در زندگی کسانی است که از گروه خود جدا شده اند و باید آنها را مجرم یا چیزی شبیه آن نامگذاری کند. هر یک از این مفاهیم اصلی اگر به صورت جداگانه مدنظر گرفته شوند. بسیار ساده تر از آن هستند که پیشامد انحراف را توضیح دهند ولی ماتزا می گوید که این سه به اتفاق هم تصویر کاملتری از انحراف و روند کجرو شدن بدست می دهند. این مفاهیم تئوری معاشرت گوناگون، تئوری خرده فرهنگی و تئوری برچسب را در یک برداشت واحد ادغام می‌کنند. (Stewart & Glynn, 1988:144)


نمودار 2: دیاگرام متغیرها و روابط علی تئوری ماتزا
دیوید ماتزا بزهکاران را بعنوان افرادی که نسبت به ارزش های انحرافی پایبند باشند، نمی نگرد. او بر آن است که چون بسیاری از بزهکاران از اعمالی که مرتکب شده اند، ابراز شرمساری و گناه می کنند باید تا حدودی نسبت به نظم اجتماعی حاکم بر جامعه متعهد باشند. رفتار ممکن است انحرافی باشد اما علت آن مردود دانستن هنجارها و ارزشهای اصلی جامعه نیست بلکه توسل به عذر و بهانه هایی از قبیل توجیهات و دلیل تراشی برای انحراف است که ماتزا آنها را فنون سترون سازی می نامد. با استفاده از چنین فنونی بسیاری از سرزنشها و زشتی هایی که با اعمال انحرافی همراه هستند، پذیرفتنی می‌شوند. فنون سترون سازی عبارتنداز نادیده گرفتن مسئولیت در قبال یک عمل انحرافی- بزهکار ممکن است با مقصر شمردن والدین یا محیطی که در آن زندگی می کند از خود سلب مسئولیت کند و بدین طریق صدمه ای را که از عمل وی ناشی می شود، نادیده انگارد.


8-3-2-2 نظریه بوم شناسی انحراف- مکتب شیکاگو
بوم شناسی به رابطه میان ارگانیسم ها و محیط اشاره می کند اعضای مکتب شیکاگو این مفهوم را در باره رشد شهرهای بزرگ به کار بردند و چنین استدلال کردند که رفتار انسان را می توان بر حسب محیط شهری او تبیین کرد. شهرهای بزرگ بخصوص قسمت مرکزی آن، اغلب صحنه جرایم سازمان یافته است و در آن جا برای جوانان فرصت یادگیری راههای موفقیت آمیز ارتکاب جرایم زیاد است. (stewart & Glynn, 1988:140) کتلیفوارد شاو و هنری مک کی ، با استفاده از این دیدگاه در مطالعه انحراف، شهر شیکاگو را به پنج ناحیه تقسیم کردند و دریافتند که میزان بزهکاری به ترتیب از ناحیه یک، که مرکز تجارت است به سمت ناحیه پنج که در حاشیه خارجی شهر قرار دارد، کاهش می یابد.
شاو و مک کی نتایج بدست آمده را این گونه توضیح می دهند: ناحیه یک، محل تردد و جابجایی زیاد جمعیت است. دو دلیل عمده در این باره وجود دارد: نخست اینکه مهاجرانی که از روستا به شهر می آیند چون اغلب پول کافی ندارند و مخارج زندگی در ناحیه یک کمتر است معمولاً زندگی شهری خود را از این ناحیه آغاز می کنند. گسترش مرکزیت تجاری در این ناحیه از شهر، دومین دلیل جابجایی جمعیت محسوب می شود. شاو و مک کی استدلال می کنند که این فرایند رشد شهری، دلیل تمرکز جنایت و بزهکاری در ناحیه انتقال جمعیت است.
جابجایی زیاد جمعیت، از شکل گرفتن جامعه ای با ثبات جلوگیری می کند و به بی سازمانی اجتماعی منتهی می شود. نشانه های بی سازمانی اجتماعی عبارتنداز: بزهکاری، فحشاء، قمار بازی، مصرف غیرقانونی داروهای مخدر، زیاده روی در مصرف مشروبات الکلی، خشونت و خانواده های از هم گسیخته، این ها ویژگی های مرکز تجارت و بازرگانی است. این اعمال به این دلیل رخ می دهند که در مراکز انتقال و جابجایی جمعیت، کنترل اجتماعی ضعیف است و کنترل هایی از قبیل عقیده عمومی، نظارت همگانی و کنترل خانوادگی آن قدر قوی نیستند که از پیدایش ارزش ها و هنجارهای انحرافی جلوگیری کنند.
مطالعه شاو و مک کی در بعضی از مناطق شیکاگو نشان می دهد که مناطق «بد» شهر (با ارزیابی نبود فرصت ها، خانه های مخروبه و وجود مظاهر فساد اخلاقی) دارای میزان بالای بزهکاری نوجوانان هستند که در بعضی موارد بیست بار بیشتر از مناطق خوب است. (Stewart & Glynn, 1988: 140-142) لذا می توان نتیجه گرفت که بین فقر و وجود فساد اخلاقی در محیط زندگی و میزان بزهکاری نوجوانان رابطه مثبت (مستقیم) وجود دارد. همچنین بین میزان کنترل و شدت بزهکاری رابطه معکوس وجود دارد.
ارزیابی نظریه مکتب شیکاگو در مورد انحراف:
دیدگاه مکتب شیکاگو از این مزیت برخوردار است که تئوری های ساختاری و خرده فرهنگی را با جامعه پیوند می دهد. شاو و مک کی خاطر نشان می‌سازند که میزان بزهکاری با عوامل اقتصادی دقیقاً تطبیق می کند، درآمدها از ناحیه یک به سمت ناحیه پنج به تدریج افزایش می یابد. نرخ بزهکاری نیز به ترتیب از نواحی مرکزی به سمت نواحی کناری کاهش می یابد.
9-3-2-2 نظریه ویلیامزهال- عوامل خانواده موثر بر بزهکاری
طبیعی است که باید تحقیق در مورد توضیح جامعه شناختی جنایت را با مطالعه تأثیرات خانواده شروع کنیم. چرا که جامعه شناسان با روانشناسان و روانکاوان در این مسئله متفق القولند که هیچ چیز بیشتر از تجارب بدست آمده کودک در حین رشد در خانواده، بر رفتار کودک تأثیر نمی گذارد. گرچه تأثیر عوامل دیگر نیز گاهی چشمگیر است ولی عاملی موثرتر از این وجود ندارد.
عوامل خانواده که نیازمند بحث می باشند را می توان به پنج عنوان ذیل تعقسیم بندی کرد:
الف) خانواده گسسته شده (از هم پاشیده)
ب) کشش یا فشار خانواده
ج) انضباط و روابط خانواده
د) محرومیت در خانواده
ه‍( اهمال و غفلت
الف) خانواده گسسته شده:
بحث بزهکاری عموماً حول محور تأثیر خانواده گسسته می گردد. اغلب به نظر می رسد که خانواده گسسته که به دلیل فوت یکی یا هر دو والدین، طلاق، یا فرار یکی از زوجین گسسته و فرو پاشیده، عامل اصلی جرم است. گسستگی روابط خانواده منجر به عدم رضایت اعضاء می شود.
آقا و بانو گلوک در مطالعات سال 1950 دریافتند که خانواده های گسسته شده عموماً در مورد گروه آزمایش (بزهکاران)، در مقایسه با گروه کنترل تقریباً 2 برابر هستند. (2/34%، 4/60%)
خانواده گسسته شده باعث افزایش امکان بزهکاری در کودکانی می شود که از نظر عاطفی ناپایدار هستند و احساس ناتوانی- ناکامی می کنند.
تحقیقات اف- ایوان نای ، نیز ثأثیر خانواده گسسته را بر بزهکاری فرزندان نشان می دهد. نای اختلاف جزیی ولی مشخصی را در رفتار بزهکاران جوان از خانواده های گسسته (ناسالم) و خانواده های سالم مشاهده کرد که این امر را ناشی از فقدان کنترل بر روی فرزندان خانواده های تک والدینی دانست و به علت وجود ناپدبری یا نامادری دچار آشفتگی می شدند. یک کشف چشمگیر این بود که میزان بزهکاری در خانواده های گسسته شده کمتر از خانواده های غیرگسسته، اما غیرخوشبخت بود که موجب شد نای پیشنهاد کند که «عامل خوشبختی» ارتباط خیلی نزدیکتری با بزهکاری دارد تا وضع رسمی خانواده ترورگیبن اشاره می کند که وضع خانواده غیر گسسته ممکن است در موقعیت هایی به بدی خانواده های گسسته باشد، در موارد که والدین با هم زندگی می کردند روابطشان تیره بود (55% کل موارد)، نای همچنین در رابطه با سنی که در آن در خانواده گسست ایجاد می شود، اطلاعاتی دارد و به نظر وی اهمیتی ندارد که در چه سنینی این اتفاق می افتد. در حالیکه مطالعات دیگر به آسیب پذیری کودکان نزدیک سنین نوجوانی، در هنگام گسسته شدن خانواده اشاره دارد. در دوره قبل از بلوغ نسبت به والدینی که ممکن است در اثر گسست آسیب ببینند وفاداری و علاقه یا دلبستگی بیشتری وجود دارد. کودک خیلی بیشتر از آن چه که تصور می‌شود از نظر عاطفی درگیر می شود.
به نظر می رسد نتیجه عمومی چنین باشد که والدین ناراضی شانس کودکان را برای بزهکار شدن تا دو برابر افزایش می دهند. همچنین عوامل دیگری مثل کیفیت روابط خانوادگی و درجه گرمی و ملاطفت و محبت و عشق و فشار و اضطراب یا تضاد در خانواده مورد بحث قرار گرفته اند. (Hall Williams, 1982: 89-94)



اگر خانواده گسسته شده نباشد، اما در آن روابط تیره و اختلاف وجود داشته باشد روی انحراف تأثیر مثبت دارد. نوشته های جمعیتی و ارتباطی، خانواده را مسئول میزان های بالای اعمال جنسی جوانان، حاملگی، بزهکاری و استفاده از مواد مخدر و الکل می داند و اغلب سطوح پایین کنش متقابل والدین- فرزند و سطوح بالای تضاد و خانواده گسسته را عامل آن می دانند.
ب) کشش یا فشار خانواده:
اهمیت چشمگیر جو خانواده و درجه گرمی یا عاطفه و محبتی که یکی یا هر دو والدین به بچه ابراز می کنند، باید مشخص شود.
شاو و مک کی در گزارش دهه 1930 نتیجه گرفتند که گسستگی در میان افراد خانواده نیست که عامل تعیین کننده بزهکاری می شود بلکه اثر فزاینده فشار درونی و اختلاف عامل تبیین کننده است.
دیوید آبراهامسون روانشناس برجسته امریکایی دریافت، خانواده هایی که جنایتکاران را بوجود می آورند نسبت به خانواده های گروه غیربزهکاران شیوع بیشتر شرایط عاطفی ناسالم را در افراد خانواده نشان می دهند- که فشار خانواده نامیده می شود. این فشار خانواده با خصومت، تنفر، عصبانیت، آزردگی، پرخاشگری، اختلالات روانی، آشفتگی های عاطفی بوجود آمده و حفظ شده، در هر دوی والدین و فرزندان آشکار می شود.
ج) انضباط و روابط خانواده:
بارت با پی بردن به این موضوع که 9/60 درصد از بزهکاران مورد مطالعه‌اش متعلق به خانواده های دارای نظم و انضباط ناقص هستند (در مقایسه با 5/11 درصد در گروه گواه)، او نظم ناقص را در رأس لیست عوامل خود قرار داد. مطالعات آقا و بانو گلوک نظم ناکافی و بی ثبات شامل کنترل کاملاً سست یا کنترل شدید و سخت را در مردان بزهکار و تقریباً زنان بزهکار نشان داد. کتاب آنها تحت عنوان محیط خانواده، رابطه بین نظم در خانه و رشد ویژگی های شخصیتی فرزند را نشان داد.

د) مجرمیت در خانواده:
تأثیر اعضای دیگر خانواده که قبلاً بزهکار بودند نه فقط برادر یا خواهران، بلکه نسبت های دیگر، نیز از طرف جرم شناسان علاقمند به تحقیق آسیب شناسی خانواده در ارتباط با جرم بررسی شده است. بارت دریافت که فساد و جرم در خانواده های بزهکاران مورد مطالعه اش از نظر فراوانی پنج برابر بیشتر نسبت به خانواده غیربزهکار (گروه گواه) می باشد.

آقا و بانو گلوک دریافتند که بخش زیادی (بالای 80درصد) از متخلفین در خانواده هایی که اعضای بزهکار دیگری وجود داشته و در آن عرق خوری، جرم و بی بند و باری اخلاقی وجود داشته، پرورش یافته اند. ساترلند و کرسی به این نتیجه رسیدند که بزهکاران در خانواده هایی رشد می کنند که در وضعیت غیرعادی هستند و در آنها الگوهای بزهکارانه، ارائه می شود.
تأثیر داشتن برادر بزهکار تقریباً مانند داشتن پدری بزهکار مهم است. وست و فارینگتون ابراز می دارند که اگر پدر بچه بزهکار باشد احتمال دارد که سرپرستی و نظارت کافی و صحیح کاهش یابد و احتمال بزهکاری در کودک وجود دارد.

ه‍( اهمال و غفلت:
برخی از جرم شناسان تأثیرات غفلت از بچه در الگوی رفتار بچه به هنگام رشد و بویژه رفتار بزهکارانه را مطالعه و بررسی کرده اند.
ویلسون پی برد که این واقعیت محض یعنی غفلت از بچه نخستین عامل و مسبب می باشد که می تواند سطح بزهکاری موجود در بین نمونه هایش را تشریح کند. (Hall Williams, 1982: 95-100) شواهد تجربی فراوانی نشان می‍دهد که فقدان کنترل رفتاری بچه ها ارتباطی مثبت با گونه های متعدد مسائل رفتاری دارد. مطالعات شواهد معتبری را فراهم کرده که موضع گیری های مدیریتی ضعیف والدین (بعنوان مثال فقدان نظارت و کنترل) با رفتار مشکل ساز بچه ها، بزهکاری، مصرف مواد مخدر، زودرسی جنسی ارتباط دارد. (Barber, 1992: 72)


10-3-2-2 نظریه امیل دورکیم
جرم هر نوع عملی است که در حد معین خودش موجب واکنش ویژه ای بر ضد عامل عمل می شود که نامش مجازات است. جرم ها اعمالی هستند که همه اعضای یک جامعه آنها را به صورت عام محکوم می کنند. تنها ویژگی مشترک عام جرم ها در این است که جملگی به معتقدات اخلاقی که عامه مردم سخت بدان ها پایبندند تجاوز می‌کنند و در نتیجه باعث عکس‌العمل کیفری جامعه می شوند. هر قدر وجدان جمعی قوی تر باشد خشم (عمومی) بر ضد جرم، یعنی بر ضد تخطی از فرامین اجتماعی حادتر است.
دورکیم جرم را یک پدیده بهنجار می دانست و حتی برای پیامدهای آن کارکردهای مثبت اجتماعی نیز قابل شده بود. جرم برای آن بهنجار است که هیچ جامعه ای نیست که بتواند سازگاری تام با دستورهای اجتماعی را بر همه اعضایش تحمیل کند. البته به شرط آن که جرم برای هر نمونه اجتماعی به میزانی برسد و از این میزان تجاوز نکند.
تأثیر تئوری های دورکیم بر جرم شناسی بسیار زیاد و قابل توجه است. او فرایندهای تغییر اجتماعی شامل صنعتی شدن را بعنوان بخشی از توسعه از شکل ابتدایی تر جامعه، مکانیکی به شکل پیشرفته تر ارگانیکی توصیف می‌کند. در شکل مکانیکی هر گروه اجتماعی در جامعه نسبتاً از سایر گروه‌های اجتماعی جدا می باشد و اساساً خودکفا هستند افراد تحت شرایط یکسانی زندگی می کنند کارهای یکسانی انجام می دهند و ارزش های واحدی دارند تقسیم کار اندک است و نیاز کمی به استعدادهای فردی وجود دارد و انسجام جامعه مبتنی بر همرنگی و همانندی افراد جامعه است.
در مقابل جامعه ارگانیک قرار دارد که در آن بخش های مختلف جامعه به طور زیادی متکی به تقسیم کار سازمان یافته می شود. انسجام اجتماعی مبتنی بر گوناگونی و تنوع و تفاوت کارکردهای بخش های مختلف جامعه می باشد.
قانون به شیوه های نقش مهمی در حفظ انسجام اجتماعی هر کدام از این دو نوع جوامع بازی می کند. در جوامع مکانیکی کارکردهای قانون، تقویت همانندی و همرنگی اعضاء گروه اجتماعی است و بنابراین به سمت سرکوب کردن هر انحرافی از هنجارها جهت گیری شده است. از طرف دیگر در جوامع ارگانیک کار کردن قانون منظم کردن کنش های متقابل بخش های متفاوت جامعه است و رسیدگی در مورد کارهای غیرقانونی را انجام می دهد. اگر این تنظیم کردن ناکافی باشد نتیجه آن می تواند انواع نابهنجاری های اجتماعی از جمله جرم باشد. از آن جایی که قانون چنین نقش های متفاوتی را در دو نوع جامعه بازی می کند، جرم به اشکال متفاوتی ظاهر می شود. دورکیم بحث می‌‍کند که تا حدی که جامعه در حالت مکانیکی باقی مانده باشد جرم «عادی» است یعنی اگر جامعه بدون جرم باشد به طور بیمارگونه ای بیش از حد کنترل شده است همین طور که جامعه به سمت حالت ارگانیک قدم می گذارد احتمال برای یک حالت بیمارگونه و نابهنجار وجود دارد که دورکیم آن را (آنومی) می نامد و انواع مختلف اختلالات و نابهنجاری های اجتماعی از جمله جرم را ایجاد می کند (Vold & Bernard: 196: 142-150) به نظر دورکیم، انسان‌ها موجوداتی با آرزوهای نامحدودند، آنان بر خلاف جانوران دیگر با برآورده شدن نیازهای زیستی شان سیری نمی پذیرند. «انسان هر چه که بیشتر داشته باشد، بیشتر هم می خواهد و برآورده شدن هر نیازی به جای کاستن از آرزوهای انسان، نیازهای تازه ای را هم بر می انگیزد». از این سیری ناپذیری طبیعی نوع بشر چنین برمی‌آید که آرزوهای انسان را تنها می‌توان با نظارت‌‌های خارجی یعنی با نظارت اجتماعی مهار کرد. هرگاه شیرازه تنظیم های اجتماعی از هم گسیخته گردند، نفوذ نظارت کننده جامعه بر گرایش های فردی، دیگر کارایی‌اش را از دست خواهد داد و افراد جامعه به حال خودشان واگذار خواهند شد. دورکیم چنین وضعیتی را بی هنجاری می خواند. در این وضعیت آرزوهای فردی دیگر با هنجارهای مشترک تنظیم نمی شوند و در نتیجه، افراد بدون راهنمای اخلاقی می مانند و هر کسی تنها هدف های شخصی اش را دنبال می‌کند و زمینه را برای بروز رفتارهای جنایی و جرم فراهم می کند. (کوزو، 1971: 192-191/ Vold & Bernard, 1986: 151-152)

ساختارهای اجتماعی ای که نرخ های خودکشی بالایی دارند، از نظر فقدان نسبی انسجام و نابهنجاری با یکدیگر وجه اشتراک دارند گروه ها از نظر درجه یکپارچگی با یکدیگر متفاوتند، یعنی این که برخی گروه ها بر اعضای فردی شان تسلط کامل دارند و آنها را در چهارچوب گروهی شان کاملاً یکپارچه می‌سازند، اما گروه های دیگری هستند که به اعضای شان تا اندازه زیادی آزادی عمل می دهند.

هرگاه جامعه ای سخت یکپارچه باشد، آن جامعه اعضایش را تحت نظارت خود دارد، در نتیجه خودکشی کمتر است. دورکیم دوعامل مهم را به عنوان واقعیات اجتماعی مسئول نرخ خودکشی در جامعه دانسته است. این دو عامل عبارتنداز: انسجام اجتماعی و تنظیم اجتماعی
دورکیم استدلال می کرد که فراوانی اقتصادی که امیال بشری را بر می‌انگیزد، با خود خطر وقوع بی هنجاری را نیز به همراه می آورد. زیرا این فراوانی ما را می فریبد تا باور کنیم که تنها به خودمان وابسته ایم. حال آن که «فقر ما را در برابر خودکشی محافظت می کند زیرا به خودی خود یک عامل بازدارنده است». «هر چه شخص کمتر داشته باشد کمتر نیز وسوسه می شود که دامنه نیازهایش را به گونه ای نامحدود گسترش دهد».
ماهیت واقعیت های اجتماعی و دگرگونی های آن موجب تفاوت در نرخ خودکشی می شود، برای مثال جنگ با رکود اقتصادی حالتی از افسردگی جمعی را ایجاد می کند که همین به نوبه خود منجر به افزایش نرخ خودکشی می‌شود.
عامل علی خود شرایط مادی نیست بلکه عدم ثباتی است که این اوضاع در زندگی اجتماعی بوجود می آورد. مفهوم آنومی دورکیم شکل گیری مبنایی برای تفاسیر جامعه شناختی از انحراف می باشد. برای دورکیم آنومی، معانی مشابه ای دارد: شکست در درونی کردن هنجارهای جامعه، عدم توانایی در سازگاری با هنجارهای در حال تغییر یا حتی تنش حاصل از تضاد در هنجارها.
از نظر دورکیم گرایشات اجتماعی جدید در جوامع شهری- صنعتی نتیجه تغییر هنجارها، اختلال و دست کم گرفتن کنترل اجتماعی افراد است. افزایش جمعیت، ایجاد شیوه های جدید زندگی و احتمالاً آزادی بیشتری به افراد داده می‌شود، اما همچنین احتمال رفتار منحرف هم بیشتر می شود. (Stewart & Glynn, 1988: 129-130)

دورکیم به سه ملاک اساسی جهت جلوگیری از رخداد انحراف توجه می‌کند:
1- ارائه قواعد و اعتقادات اخلاقی به فرد از طریق فرایند جامعه پذیری (دورکیم دین را یکی از نیروهایی می دانست که در درون افراد احساس الزام اخلاقی به هواداری از درخواست های جامعه را ایجاد می کند). اهمیت حفظ اخلاق جمعی و نظم اجتماعی از نظر دورکیم در جلوگیری از وقوع بی هنجاری و خودکشی در جامعه است که عموماً از پی تقسیم کار (و جریان تفکیک اجتماعی) بوجود می آید.
دورکیم در طرح جامعه شناسی اخلاق سه عنصر اساسی برای اخلاق قایل می‌شود که عبارتنداز: الف) پیوند عاطفی و احساس صمیمیت نسبت به جامعه ب) نظم و ترتیب (انتظام یا منظم بودن و خود تنظیمی)، ج) خودمختاری و آگاهی و احساس استقلال.
2- ایجاد امکانات لازم جهت تحقق اهداف گوناگون افراد و جامعه.
3- برقراری نظام کنترلی خارج از فرد جهت نظارت برکنش ها و هدایت آن به سوی منافع گروه یا جمع.
به همین جهت دورکیم معتقد است پدیده آسیب شناختی نابسامانی اجتماعی به علت کاهش اخلاق جمعی، فقدان نظام قانونی و نظارت بر افراد به وجود می‌‌آید.
دورکیم (1933) تئوری بنیاد نهاد که تقسیم کار بر مبنای جنس که وابستگی به یکدیگر (همبستگی) را تشویق می کند، در یک نظام خانوادگی ثابت و استوار امری ناگزیر است. (Brinkerhoff & White, 1978: 259-260) تقسیم کار الزاماً به معنای پراکندگی و بی انسجامی نیست، بلکه برعکس، وظایف اگر به حد کافی با هم در ارتباط باشند به خودی خود به تعادل و انتظام می گرایند. تقسیم کار یکی از بنیان های اساسی نظم اجتماعی است. (دورکیم، 1369: 50، 10) نتایج حاصل از تقسیم کار عبارت است از برقراری نوعی نظم خود بنیاد اجتماعی و اخلاقی.

نظام تقسیم کار، نقطه عطف و اساس کار دورکیم است، بعد از این مرحله است که در نتیجه ایجاد «چسب اجتماعی» جامعه دارای نظم و تعادل می‌شود. چنین جامعه ای در اصطلاح دورکیم جامعه «بهنجار» و طبیعی است. جامعه بهنجار دارای «انسجام» Integration است و در نهایت به «ثبات» می رسد.
به طور خلاصه، سیستم همان چیزی است که بر اساس نیازهای جمعی شکل گرفته است و نیازهای جمعی هم با برخورداری از باورهای جمعی و بر اساس قراردادهای جمعی، آگاهی جمعی را به وجود می آورند. آگاهی جمعی از طریق چهار کانال عمده هنجارهای اجتماعی عمل اجتماعی را شکل می‌دهد. که این عمل اجتماعی، خودش کارکرد اجتماعی است و کارکرد اجتماعی، فرایند درونی کردن را به حد نهایت خود می رساند و در این شرایط فرد وارد نظام تقسیم کار می شود. نظام تقسیم کار اولین مرحله ساختی شدن جامعه است که موجب تشکل بهنجاری در جامعه می گردد و بهنجاری یعنی آرامش و حفظ نظم. لذا جامعه به مرحله آخر که انسجام واقعی و ثبات است می رسد که این مرحله نیز از طریق «همبستگی اجتماعی» به نوبه خود آگاهی جمعی را تحکیم می‌بخشد. از دید دورکیم اگر جامعه ای این سیکل را طی کند جامعه ای سالم و درست و صحیح و بهنجار است.
مرحله دوم رشد سیستمی دورکیم به این ترتیب بود که هنجارها از آگاهی جمعی جدا می شود و به شکل وظایف و کارکردها در می آیند و سپس وارد مرحله ساختی نظام تقسیم کار می شوند. در این مرحله آن چه که مهم است، میزان «تفکیک» و تمایز نقش های اجتماعی است. تقسیم کار در دو قضیه خلاصه می شود، یکی تفکیک پذیری و تمایزگذاری نقش های اجتماعی و دیگری تأثیر این تفکیک پذیری و تمایزگذاری در انسجام اجتماعی و نوع و میزان رابطه عناصر اجتماعی با انسجام است.
دورکیم نشان می دهد که آن چه باعث انسجام اجتماعی می شود، مجموعه عواطف و رفتارهای مناسکی است. وابستگی عاطفی تولید متعهد می کند و تعهد و علاقه اجتماعی نیز عناصر اصلی تشکیل دهنده هنجارهای اجتماعی و اخلاقی هستند. پس بدون وابستگی عاطفی، نظم هنجاری غیرممکن است پایه نظم هنجاری جامعه عاطفه است. احساس تعلق به جمع، اعتماد اجتماعی متقابل، دوستی متقابل که از مشخصه های اصلی همبستگی اجتماعی اند همگی ریشه در وابستگی عاطفی دارند. وابستگی عاطفی یکی از ارکان اصلی اجتماع است. خانواده اولین آژانس جامعه پذیری است که به پرورش عاطفه فرد می پردازد و در آن فرد نسبت به سایر اعضاء وابستگی عاطفی پیدا می کند. به تعبیر دورکیم همبستگی اجتماعی مبتنی بر برابری در فکر، احساس و کنش است.
- بین اعتقادات اخلاقی و وابستگی های عاطفی اعضاء گروه رابطه معناداری وجود دارد.
- هر چه درجه توافق گروهی قوی تر باشد اعضاء رفتار انحرافی کمتری از خود به بروز می دهند و تقید به وجدان جمعی افزایش می یابد.
- هر چه نظام تخصیص نقش ها منسجم تر باشد، نظم بیشتر و لذا انحراف کمتر می باشد.

- هر چه انسجام بیشتر باشد، ثبات اجتماعی بیشتر می باشد.
- هرچه ثبات اجتماعی بیشتر باشد وجدان جمعی استحکام و مشروعیت بیشتری می یابد و میزان انحرافات کمتر می شود.
- هر چه فرایند جامعه پذیری کاملتر انجام گیرد، میزان انحراف از هنجارهای عام کمتر می شود.
11-3-2-2 نظریه ویلیام گود:
احساسات و عواطف بین زن و شوهر در یک واحد کوچک خانوادگی دارای اهمیت است، خانواده زن و شوهری بر اساس عشق بوجود آمده و از افراد معدودی تشکیل شده که با هم در ارتباط نزدیک و تماس بسیارند. اگر زن یا مرد در یک چنین خانواده ای عشق و علاقه ای را که انتظار آن را دارند به دست نیاورند انگیزه ادامه زندگی خانوادگی سست می شود و به همین جهت است که میزان طلاق در چنین خانواده هایی نسبتاً بالا است.
گود گسیختگی خانواده را به این صورت تعریف می کند: فروپاشی واحد خانواده، انحلال یا تجزیه ساختی نقش های اجتماعی است، زیرا یک یا چند تن به طور شایسته از عهده انجام وظایف و تکالیف ناشی از نقش شان بر نیامده‌اند. توجه زیادی به طلاق کرده زیرا انواع دیگر گسیختگی خانواده احتمالاً به این شیوه ختم می شود.
انواع گسیختگی خانواده:
1- واحد خانوادگی کامل نشده است، عدم مشروعیت را می توان به عنوان یک شکل از هم گسیختگی خانواده به دو دلیل در نظر گرفت:
a) شوهر یا پدر در انجام تکالیف ناشی از نقش اش که به وسیله جامعه و مادر و فرزند تعریف شده ناتوان است.
b) اعضاء خانواده هم پدر و هم مادر از عهده انجام نقش شان بر نیامده‌اند مخصوصاً با توجه به کنترل اجتماعی، علت غیرمستقیم عمده برای عدم مشروعیت است.
2- خانواده به این علت که یکی از دو همسر تصمیم داوطلبانه بر جدایی، فسخ، متارکه، طلاق می گیرد، تجزیه می شود، ترک شغل را نیز می توان در این جا در نظر گرفت.
3- تغییر در تعریف نقش ناشی از تأثیر متفاوت تغییرات فرهنگی. این تغییرات ممکن است روی روابط بین شوهر و زن تأثیر گذارد. اما نتیجه عمده، تضاد والدین- جوانان می باشد.
4- خانواده توخالی که در آن اعضاء با یکدیگر زندگی می کنند اما کمترین ارتباط و تماسی را با یکدیگر دارند و از عهده انجام وظیفه حمایت احساسی یکدیگر برنیامده اند.
5- علت بحران خانوادگی ممکن است حوادث بیرونی مثل فقدان یا غیبت موقتی یا دائمی یکی از همسران به علت مرگ یا زندانی بودن در زندان یا به علت فاجعه یا مصیبت های غیرشخصی مثل سیل، جنگ و رکود اقتصادی باشد.
6- مشکلات درونی که باعث عدم موفقیت غیرارادی در اجرای نقش می‌شود. علت از هم گسیختگی خانواده ممکن است بیماری های روانی، احساسی و فیزیکی باشد. بچه ای ممکن است عقب افتاده روانی باشد، همچنین می‌توان روان پریشی بچه یا همسر یا بیماری های مزمن و علاج ناپذیر را ذکر کرد. (Merton & Nisbel. 1971: 168-169)
یک مجموعه حیاتی، هنگامی سالم و منسجم است که دقیقاً بر اساس الگویی مشخص و منظم عمل نماید. از این رو هرگاه جامعه نظم خود را از دست دهد، آرامش آن نیز از بین رفته و سازمان بندیش نیز متزلزل می گردد و نهایتاً انسجامش از هم پاشیده می شود و ناگزیر آن جامعه دیگر جامعه ای پایدار و سالم نیست بلکه جامعه ای بحران زده است که دچار «از هم گسیختگی اجتماعی» و «از هم پاشیدگی اجتماعی» شده است.
چه اتفاقی برای کودکان می افتد هنگامی که کانون خانواده ای مادر یا پدر خود را از دست می دهد؟
گود می گوید کودکانی که در یک خانه شاد و خوشبخت پرورش یافته اند بسیار احتمال دارد که خود نیز تبدیل به افرادی شاد و از نظر روانی سالم شوند.
بررسی های روانی نشان می دهند که کودکان خانواده های «توخالی» کمتر احتمال دارد که از شادی و سلامت روانی برخوردار باشند دقیقاً به خاطر اینکه اعضای خانواده در وظایف عاطفی خود نسبت به همدیگر کوتاهی کرده اند و متخصصین رشد می گویند که گرمی (صمیمیت) ، دلبستگی ، عشق و محبت برای اجتماعی شدن مناسب و کافی لازم است. گود عوامل موثر در اجتماعی کردن فرزند را بیان می کند که از جمله این عوامل، گرمی، پرورش و محبت والدین یا اشخاص دیگری (مانند معلم و گروه همسالان)، که برای اجتماعی کردن فرزند در تلاش هستند، می باشد. اگر کسانی که فرزند را اجتماعی می‌کنند، با محبت باشند، این احتمال وجود دارد که کودک هم آنها را دوست داشته باشد و به آرزوها و احساسات آنها توجه نماید. والدین مهربان و با محبت، احتمالاً بیشتر از دیگران برای مواظبت از نیازهای فرزند مناسب می‌باشند. (Goode, 1989: 87, 165)
در رابطه با مشکلات رفتاری ساده، در طول چندین دهه نتیجه مطالعات این بوده است که بزهکاری نوجوانان با «خانواده های گسسته شده» ارتباط دارد. که البته بیشتر این گسستگی ها در نتیجه طلاق حاصل شده است. همچنین بزهکاری نوجوانان با وضعیت طبقاتی آنها رابطه داشته است به طوری که بالاترین میزان در جهت طبقه پایین تر اجتماع است. بنابراین این رابطه به نوبه خود نشان می دهد که هم طلاق و هم بزهکاری جوان به احتمال بیشتر تجربه کودکان خانواده هایی است که از وضعیت خانوادگی خوبی برخودار نبوده اند.
مطالعات ثابت کرده اند که حتی در مواردی که وضعیت طبقاتی ثابت باشد میزان بزهکاری در خانواده های گسسته نسبتاً بالاتر از خانواده های سالم می‌باشد و بین کودکان خانواده های از هم گسسته شده در اثر جدایی یا طلاق بالاتر است تا در مورد کودکان خانواده هایی که در نتیجه مرگ یکی از والدین از هم گسیخته شده اند، زیرا شخص داغدار از حمایت اجتماعی برخودار است و کمتر امکان دارد دوره ای از اختلاف نظرها (مشاجره ها)، کینه توزیها و تعیین هویت یا عدم وفاداری را پشت سرگذاشته باشند. مطالعات همچنین روشن می سازند که کودکان بزرگ شده در خانواده هایی که والدین از طلاق گرفتن خودداری نموده ولی به جنگ و دعوا با یکدیگر ادامه می دهند نسبت به کودکان خانواده های طلاق گرفته دارای مشکلات عاطفی بیشتری هستند. کیفیت روابط بین والدین دارای بیشترین اثر است بنابراین دشمنی، عصبانیت، سردی و کناره گیری احتمالاً اثرات مخرب بیشتری روی کودکان دارد تا صرف غیبت یکی از والدین.
تضاد بین والدین تأثیرش از طلاق روی بچه ها بیشتر است، جلوگیری از طلاق ممکن است بیش از طلاق در به وجود آوردن جرم جوانان موثر باشد. (Merton & Nisbet, 1971: 525-526/ Goode, 1989: 166-167) بعضی مطالعات اشاره می کنند به اینکه زندگی فرزندان با مادران بیوه از زندگی فرزندان با مادران طلاق گرفته و یا هرگز ازدواج نکرده بهتر است. (Aston & Mclanahan, 1991: 312) تضاد بین والدین بعد از طلاق مستقیماً مشکلات رفتاری افزایش یافته در فرزندان را پیش بینی می کند. بچه هایی که در خانواده پر تنش (همراه با تضاد) زندگی می کنند. احتمالاً بیشتر، مسائل و مشکلات عاطفی و رفتاری نشان می دهند تا بچه هایی که در خانواده های بدون تضاد زندگی می کنند. برای برخی یا تعدادی بچه ها، فایده اصلی طلاق والدین توقف یا قطع دشمنی و کینه توزی والدین می باشد.
از طرف دیگر این طبیعی است که برخی از والدین بعد از طلاق درگیر در اختلافات می شوند. تضاد بین والدین بعد از طلاق بر سازگاری رفتاری فرزندان که متأثر از ارتباط فرزند با هر دو والدین، رابطه والدین- فرزند، فرایندهای عاطفی (احساسی) فرزند است، تأثیر می گذارد. به همین اندازه نیز محتمل است که در طلاق هایی که زن و شوهر نسبت به هم دشمنی نشان می‌دهند، درصدد آن هستند که کودکانشان را در مشاجرات خود درگیر کنند به کودکان شان می گویند که طرف دیگر تا چه اندازه بد است بیشتر احتمال دارد اثر بدی روی رشد شخصیتی فرزندان داشته باشد. در حقیقت توجه به تأثیر منفی تضاد بین والدین بعد از طلاق بر سازگاری فرزند یک موضوع عمده برای بحث سرپرستی ایجاد می کند. (Lee, 1997: 61-62 Goode, 1989: 165)
روابط بین فرزندان و والدین خونی- مخصوصاً مادران- اغلب نشانه هایی از تنش و کشمکش را نشان می دهد. برای مثال، هترینگتون و کاکس 1982 دریافتند که یک سال پس از طلاق، مادران خونی، محبت و دلبستگی کمتری نسبت به فرزندان دارند. آنها را بیرحمانه تر و شدیدتر تنبیه می کنند، در به کار بردن نظم، بی ثبات تر می شوند نسبت به مادرانی که طلاق نگرفته اند.
تحقیقات اخیر نشان می دهد که رسیدن به نوجوانی بهبودی در روابط ضعیف و آسیب دیده بین فرزند و والدین ایجاد نمی کند. فرزند بزرگسال والدین طلاق گرفته دلبستگی کمتری را نسبت به والدین شان احساس می‌کنند و ارتباط کمتری با آنها دارند. به هر حال چون مادران معمولاً سرپرستی از بچه را در اختیار دارند روابط بین فرزندان بزرگسال و پدران شان مخصوصاً پس از طلاق ضعیف و آسیب پذیر می باشد.

نمودار 4: مدل مسیر روابط بین دلبستگی والدین به فرزند در سال 1988، طلاق بین سالهای 1988-1980، مشکلات رابطه والدین- فرزند در سال 1980 و خوشبختی زندگی زناشویی والدین در سال 1980


دیاگرام مسیر نشان می دهد: هر چه مشکلات رابطه والدین و فرزندان بیشتر، دلبستگی والدین- فرزند کمتر می شود و خوشبختی زندگی زناشویی تأثیر منفی روی طلاق دارد، هر چه خوشبختی زندگی زناشویی بیشتر باشد طلاق کمتر است.
هر چه خوشبختی زندگی زناشویی بیشتر، دلبستگی والدین- فرزند بیشتر می‌باشد و تأثیر منفی طلاق روی دلبستگی والدین- فرزند (در مورد پدر با فرزند) را نشان می دهد. (Amato & Booth, 1996: 365, 361) شواهد قوی نشان می دهد که رابطه مثبت فرزند با یکی از والدین می تواند حفاظی برای تأثبیر نامطلوب طلاق والدین بر دختر یا پسر باشد. کلاین و جانستون (1991) در مطالعه طولی از 184 خانواده در حال طلاق دریافتند که تضاد بین والدین به طور غیرمستقیمی با مشکلات رفتاری و عاطفی فرزند ارتباط دارد. چنین تضاد به زوال در روابط مادر- فرزند که بوسیله گرمی کمتر، همدلی کمتر و انتظار کمتر از کنترل خود مشخص می شود، می انجامد.
ادبیات مربوط به این موضوع نشان می دهد که یک رابطه خوب بین والدین- فرزند یک عامل مثبت در بهبود و افزایش سازگاری بعد از طلاق در فرزند می‌باشد. (Lee, 1997: 63)
نمودار 5: «تحلیل مسیر از تضاد بین والدین بعد از طلاق و سازگاری رفتاری فرزندان»


رابطه فرزند با هر دو والدین با مسائل رفتاری فرزند Beta = -26 نشان می‌دهد که ارتباط افزایش یافته فرزند با هر دو والدین در حقیقت مسائل رفتاری کمتری در فرزند ایجاد می کند. همچنین ارتباط فرزند با هر دو والدین تأثیر غیرمستقیمی از طریق خشم و جستجو حمایت از والدین بر مسائل رفتاری فرزند دارد. تأثیر مستقیم تضاد بین والدین با مسائل رفتاری فرزندان، Beta= 25 می باشد. یعنی هر چه تضاد بین والدین بیشتر می شود مسائل رفتاری فرزندان نیز بیشتر می شود. مسیر غیرمستقیم از طریق ارتباط فرزند با هر دو والدین، مسائل رفتاری کاهش یافته در فرزند را نشان می دهد. (Lee, 1997: 74-75)
جدول 1: تجزیه تأثیرات متغیرهای توضیحی بر مسائل رفتاری فرزندان در کل N=58
تأثیرات کل تأثیرات غیرمستقیم تأثیرات مستقیم
-22 -0.3 .25 تضاد بین والدین
-.11 .15 -.26 ارتباط فرزند با هر دو والدین
.43 .06 .37 روابط مادر- فرزند
.29 .07 .22 خشم
.27 - .27 جستجو حمایت از والدین
نقل از لی، 1997، ص 76
گود تعدادی از متغیرهای مربوط به آمادگی برای طلاق را خلاصه کرده از جمله: پیشینه شهری، ازدواج در سنین نوجوانی، آشنایی کوتاه یا کم قبل از ازدواج (کوتاه بودن دوران نامزدی)، زندگی ناموفق والدین زوج ها، عدم تأیید ازدواج از طرف دوستان و خویشاوندان، عدم تشابه در پیشینه و اختلاف در تعهدات و وظایف نقش متقابل زوجین. (Pothen, 1986: 116)
بر طبق نظر دوول و لوئیس یکی از علل طلاق در جوامع امروزی ازدواجهای شتابزده و بی برنامه است. لندیس و لندیس متذکر شده اند که «کمبود آمادگی در ازدواج» یک علت طلاق است. (Pothen, 1986: 136)
میزان طلاق و مرگ و میر در محله های فقیرنشین بالاتر می باشد جایی که میزان بزهکاری نیز بالاست، همچنین الگوهای نقشی که والدین در مورد فرزندشان و کنترل اجتماعی به آنها اعمال می کنند مورد توجه است اگر پدر و مادر نباشد دختر و پسر نمی توانند الگوهای نقشی کافی برای پیروی داشته باشند و نمی توانند الگوهای مناسب رفتار را یاد بگیرند. (Merton & Nisbet, 1971: 525)
وضعیت اقتصادی در خانواده های تک والدینی متزلزل و بی ثبات است، به خصوص در خانواده هایی که فقط مادر وجود دارد، نسبت به خانواده های دیگر فقیرترند و فقر و کمبوداتشان عمیق تر از گروه های دیگر می باشد. به نظر دانکن و هوفمن 1985، در بین این گونه خانواده ها و حتی در میان خانواده های تک والدینی که در بالاتر از خط فقر زندگی می کنند، عدم امنیت اقتصادی وجود دارد، یا یک امر عادی است. متوسط درآمد خانواده ها با (مادر یا پدر خوانده) بیشتر از درآمد خانواده های تک والدینی است، اما تا اندازه‌ای، کمتر از درآمد خانواده های طبیعی (با پدر و مادر طبیعی) است. (Aston & Mclanahan, 1991: 309) از جمله پیامدهای وخیمی که مشکلات اقتصادی برای والدین و بچه ها به همراه دارد سطوح پایین پرورش والدین، بی‌ثباتی نظم و انضباط و افسردگی نوجوانان می باشد. (Demo, 1992: 110)
خصوصیات خانواده های تک والدینی
- اکثراً زن سرپرست خانواده است، بیشتر طلاق گرفته و جدا شده اند، درآمد کم و معمولاً در فقر به سر می برند، زندگی در خانه های اجاره ای یا دولتی، شغل های کم درآمد.
والد تنها، وظایف خانه داری و نقش های پدر و مادری را در یک زمان می‌بایست انجام دهد و می بایست به فرزندانش حمایت عاطفی ارائه دهد. (Schlesinger, 1996: 95-96)
جدول 2: خصوصیات خانواده های تک والدینی
موضوعات احساسی (عاطفی) موضوعات مادی (عینی
وظیفه عاطفی
جدایی
زمان کم برای خود
تنهایی
تصور از خود منفی
بار اضافی مسئولیت (سنگینی وظایف مراقبت بچه
استخدام
وضع مالی
خانه اجاره ای
کمک قانونی
زندگی جنسی- اجتماعی کنترل و محدود شده
نقل از شلسینگر، 1996، ص 95
اخیراً جامعه شناسان به عامل دیگری که خود متأثر از ساخت خانواده است، توجه کرده اند و آن نحوه ترتیب فرزند (بچه چندم خانواده) می باشد و روی سلامت و رفاه فرزندان در بلند مدت تأثیر دارد. مطالعات والرستین ، استینبرگ 1987، هترینگتون، کاکس 1978، نشان می دهد که بچه های خانواده‌های از هم پاشیده کمتر مورد توجه و کنترل اجتماعی والدین قرار می‌گیرند نسبت به بچه هایی که با والدین طبیعی شان زندگی می کنند. کیفیت روابط والدین- فرزندان در خانواده های تک والدینی و ناپدری و نامادری نسبت به خانواده های سالم ممکن است به علت فشار روحی مربوط به طلاق، ازدواج دوباره، یا هر دو اختلاف بین والدین طبیعی یا اختلاف بین فرزندان و ناپدری و نامادری، پایین تر باشد. مطالعات متعددی نشان داده است که فرزندان در خانواده های تک والدینی و یا ناپدری و نامادری کمتر به پدران خود احساس نزدیکی می کنند نسبت به بچه هایی که با پدر و مادر طبیعی خود زندگی می کنند.
به نظر دوتیت شواهدی وجود دارد که رابطه مادر و فرزند در خانواده های از هم پاشیده متفاوت از خانواده های سالم است. چون مادران تنها ساعت های مدیدی وقت خود را در خارج از خانه صرف می کنند، نسبت به مادران ازدواج کرده، یعنی زمان کمتری برای نظارت بر فرزندان خود دارند. (Aston & Mclanahan, 1991: 310-311)
به نظر نوک و استینرگ 1988، دی وال 1986 و ویس 1979 ساخت قدرت والدین در خانواده های تک والدینی و ناپدری یا نامادری ضعیف تر است. به خصوص در خانواده هایی که فقط مادر وجود دارد، در رابطه با فرزندان خود قدرت کمتری را اعمال می کنند و اغلب راز نگه دار بچه هایشان هستند بچه ها در خانواده تک والدینی کمتر مشمول نظارت و دقت خانواده در مورد کارهای مدرسه و خارج از خانه هستند و نوجوانان فرصت بیشتری برای تصمیم گیری های مستقل از والدین دارند.
(Aston & Mclanahan, 1991: 311-315/ Demo, 1992: 110)
تفاوت در ترتیب فرزندان در خانواده تک والدینی در مقایسه با خانواده طبیعی محدودیت وقت و انرژی را برای فرزندان مطرح می کند. در خانواده تک والدینی، بزرگسال وقت و انرژی کمتری برای فرزند خود دارد در خانواده‌ای که مادر برای مدتی خودش به تنهایی با فرزندش زندگی کرده است، پدر خوانده ممکن است مانند یک مزاحم و یا رقیب در وقت مادر به حساب آید. بچه‌ها در خانواده ناپدری و نامادری دارای آرزوهای تحصیلی کمتر از جانب والدین و دقت و نظارت کمتر والدین در امور مدرسه هستند. اما در مورد نظارت کلی بر کار بچه ها تفاوتی بین خانواده های ناپدری و نامادری و خانواده طبیعی وجود ندارد. تعداد والدین می تواند عنصر کلیدی در کنترل و نظارت در امور خارج از منزل باشد.
جالب این که، فرزندان در خانواده های تک والدینی بیش از سایر فرزندان وقت صرف گفتگو و صحبت با والدین خود (پدر یا مادر) می کنند. فقدان رابطه بین والدین و فرزندان در خانواده های ناپدری و نامادری دیده می شود زیرا در این گونه خانواده‌ها به ویژه در خانواده ناپدری روابط متقابل بین مادر و فرزند به خاطر صرف وقت و زمان مادر برای همسر تازه اش کاهش می یابد.
از هم پاشیدگی خانواده و زندگی زناشویی به کاهش صرف وقت والدین برای فرزندان در زمینه کارهای مدرسه و نظارت بر امور آنان می انجامد و به کاهش روابط متقابل والدین و فرزندان منجر می شود. این تغییرات در نظارت پدر بر امور تحصیلی فرزند شدیدتر است که احتمالاً نشان دهنده این واقعیت است که بیشتر فرزندان بعد از طلاق با مادر خود زندگی می کنند. فرزندان در خانواده های تک والدینی و ناپدری یا نامادری احتمالاً بیشتر از خود علایم ترک تحصیل را نشان می دهند.
سرمایه اجتماعی یعنی رابطه بین والدین و فرزندان تعیین کننده سرمایه مالی و انسانی است که والدین دارا می باشند و فرزندان می توانند از آن برخوردار شوند. کلمن معتقد است که تعداد والدین در خانه شاخص سرمایه اجتماعی فرزندان است. ما اضافه می کنیم که همچنین قوت و دلبستگی و تعلق خاطر بین فرزندان و والدین تعیین کننده سرمایه اجتماعی است. بدین ترتیب که فرزندی ممکن است با والدین خود زندگی کند اما دسترسی اش به سرمایه اجتماعی بستگی به دو امر دارد:
1- تمایل و توانایی والدین در تخصیص وقت و توجه به فرزند.
2- قابلیت پذیرش فرزند از این پیش درآمد عمل. (Aston & Mclanahan, 1991: 311-319) بعضی طبقات بچه ها آسیب پذیر باقی می مانند، فرزندان جوان و کم سن و سال در خانواده های فقیر و محروم احتمالاً بیشتر مورد اذیت و خشونت قرار دارند. بعلاوه بیشترین موارد تجاوز جنسی به فرزندان توسط والدین انجام شده، اغلب پدر یا نامادری، دختران را از نظر جسمی مورد اذیت و تعدی قرار می‌دهند. (Demo 1992: 112)
12-3-2-2 نظریه تالکوت پارسنز
پارسنز با جدیت تمام، مسئله هابزی را بنیان کار تئوری سازی جامعه شناختی خود قرار می دهد. در حقیقت مسئله اساسی نظریه تحلیلی کنش پارسونز، مسئله نظم اجتماعی است.
پارسنز واحد اساسی و ساده کنش را «واحد کنش» می نامد که به عنوان قسمتی از نظام عینی و واقعی کنش دارای معنا می باشد. واحد کنش عناصر زیر را شامل می شود:
1- یک عامل که پارسنز آن را کنشگر می نامد.
2- یک هدف، وضعیتی آتی که فرایند کنش به سمت آن جهت گیری شده و جنبه غایی دارد.
3- ورود به «وضعیتی» متفاوت از آن چه که کنش به سمت آن سوء گرفته است (هدف) و دو عنصر را شامل می شود: آنهایی که کنشگر نمی‌تواند آن را تغییر دهد یا تحت نظارت داشته باشد- شرایط- و آنهایی که کنشگر قادر است آنها را کنترل کند- ابزار.
4- هنجارها و ارزشها در جهت تعیین گزینش وسایل دستیابی به هدفها نقش بازی می کنند.
پارسنز همه تئوری خویش را بر نقش کانونی گرایش هنجاری در تبیین کنش اجتماعی قرار می دهد.

(Hamilton, 1983: 70-71/ Ritzer, 1988: 446)
پارسنز در تئوری خود خطوط زیر را ترسیم می کند:
- کنشگران قادر به کنش اختیاری نسبت به دیگران می باشند،
- اهداف که آنها در تلاش برای بدست آوردن آن هستند از طریق،
- انتخابهایشان از میان ابزارها و شیوه های متفاوتی که بستگی دارد به،
- مجموعه ای از هنجارها، ارزشها، اخلاقیات و عقاید و ... که بر جهت انتخاب اهداف و ابزار رسیدن به اهداف تأثیر می گذارند،
- کنش در یک شرایط (موقعیت هایی) بیولوژیکی و محیطی انجام می گیرد که حد و مرزهای انتخاب و تحقق واقعی اهداف را تعیین می‌کند. (Hamilton 1983: 77)
مفروضات پارسنز در نظم کارکرد گرایی ساختی:
پارسنز به شیوه کارکرد گرایی ساختاری پاخش را به مسئله نظم بیان می‌کند و مجموعه مفروضات زیر را مطرح می کند:
1- نظام ها از نظم و وابستگی اجزاء نسبت به یکدیگر برخوردارند.
2- نظامها به سمت حفظ نظم و تعادل گرایش دارند.
3- نظام ها می توانند ایستا باشند یا در یک فرایند تغییر منظم عمل کنند.
4- ماهیت هر جزء از نظام شکلی که قسمتهای دیگر می‌تواند به خود بگیرد، تأثیر می گذارد.
5- نظامها، مرزها با محیط شان را حفظ می کنند.
6- تخصیص و ترکیب، دو فرایند اساسی است که برای وضعیت تعادل در نظام ضروری می باشند.
7- نظام ها به سمت حفظ خود یعنی حفظ مرزها و روابط اجزاء با کل، کنترل گوناگونی های محیطی و کنترل تغییر در درون نظام گرایش دارند. (Ritzer, 1988: 210)
منظور پاسنز از نظام اجتماعی، شبکه کنش متقابل میان افراد است که از طریق آن دو نفر (دو عامل) یا بشتر با یکدیگر ارتباط می یابند، یکدیگر را تحت تأثیر قرار داده و در حد امکان جمعی عمل می کنند و نقش های محول شده هنجاری را ایفا می کنند. (توسلی، 1370: 247/ ترنر، 1977: 51-50)
در قالبهای زیر سه سطح انتزاعی از خرده نظام های جامعه مشاهده می‌شود.
شکل 2: سطوح انتزاعی خرده نظام های جامعه
G A G A
نظام شخصیت نظام ارگانیسمی هدف یابی تطابق
جامعه فرهنگ همبستگی (انسجام) حفظ تداوم الگو
I L I L
2) دومین سطح انتزاع، خرده نظامهای نظام کنش 1) اولین سطح انتزاع: نظریه عام کنش
G A G A
شکل حکومت اقتصاد شخصیت ارگانیزم رفتاری
اجتماع جامعه‌ای جامعه پذیری جامعه فرهنگ
I L I L
4) خرده نظام های جامعه 3- سومین سطح انتزاع: مفاهیم با اطلاق مشخص

سطوح نخست: هر نظام اجتماعی می بایست، «چهار مسئله کارکردی» عمده را داشته باشد. این چهار مسئله به عنوان طرح AGIL مطرح گردیدند.
تطابق به مسئله بدست آوردن منابع کافی، تجهیزات یا امکاناتی از محیط بیرونی نظام و توزیع بعدی شان در نظام اشاره می کند.
هدف یابی به خصوصیات یک نظام عمل که در آن برای حفظ و تأمین اهداف به انگیزه و بسیج تلاش و انرژی در نظام به منظور دستیابی به آنها، اشاره می کند (دستیابی به هدف، به مسئله برقرار کردن اولویت ها در میان هدفهای نظام و بسیج منابع نظام برای حصول آنها دلالت می کند).
همبستگی به مسئله حفظ انسجام یا یکپارچگی اشاره می کند که شامل عناصری می شود که به استقرار کنترل، حفظ هماهنگی یا تعادل خرده نظام ها و جلوگیری از گسستگی عمده در نظام کمک می کند.
نهفتگی «حفظ و نگهداری الگوها» ارائه سنبل ها، ایده ها، سلیقه ها و قضاوتها از نظام فرهنگی و اداره تنش، یعنی حل فشارهای درونی تنش های کنشگران.
حفظ الگو به این مسئله که چگونه مطمئن شویم که کنشگران در نظام اجتماعی خصوصیات «درخور» (انگیزه ها، نیازها، مهارتهای ایفای نقش و جزء اینها) از خود نشان می دهند، مربوط می شود. (آموزش و پرورش و جامعه پذیری با میانجیگری خانواده در بسیاری از جوامع بزرگتر، همین نقش را ایفا می‌کند). این انتزاعی ترین و عامترین سطح است زیرا بر هر نظامی از کنش، از هر نوع که باشد، قابل انطباق است. دومین سطح از انتزاع مرحله ای است که پارسنز طی آن میان چهار خرده نظام شامل ارگانیزم رفتاری، نظام شخصیت، نظام اجتماعی و نظام فرهنگی در درون نظام کنش، فرق می گذارد. کارکرد عمده خرده نظام «نظام فرهنگی» ایجاد پایداری در جامعه است، این کارکرد موجب بقای سیستم می شود این کار بوسیله اجتماعی کردن صورت می گیرد. اگر اجتماعی شدن موفق باشد سیستم «پایدار» می ماند در غیر این صورت جامعه از بین خواهد رفت. سرانجام سومین سطح از تحلیل آن است که در آن مفاهیم با واقعیت مشخص تطبیق داده می شوند و این موردی است که با در نظر گرفتن جامعه می تواند به نوبه خود به خرده نظام ها تجزیه شود. (توسلی، 1370: 249-248/ ترنر، 1977: 58/ تنهایی، 1371: 157-156/ Hamilton, 1983: 107-108) پارسنز در معنای محدود کلمه، مشکل اساسی نظم اجتماعی را عمدتاً در بعد انسجامی می بیند و هسته اصلی مسئله نظم را در کم و کیف انسجام هنجاری می بیند که مبتنی بر اصول مشترک ارزشی در جامعه است، به بیان دقیق تر، در وهله اول، حل مسئله نظم منوط است به تنظیم هنجاری روابط بین واحدها بر مبنای اصول مشترک ارزشی که از طریق نهادینه شدن اجتماعی و نهادینه شدن فرهنگی میسر می شود. او در وهله دوم حل مشکل نظم را با تنظیم هنجاری درون واحدی از طریق درونی کردن فرهنگ ممکن می داند. اصولاً مبنای انحرافات از ناهماهنگی و کارکردهای نامطلوب چهارم نظام است. اما نظام فرهنگی و نظام شخصیتی دو محور عمده تولید انحراف تلقی می شود، در نظام پارسنزی کارکردهای G و L ضامن سلامت یا انحراف هستند.
بل و وگل (1960) نیازهای کارکردی پارسنز را در قالب فرایندهای داخلی خانواده برای ابقاء سیستم به کار بردند که به ترتیب زیر می باشد:
1- دستیابی به هدف (اقتصاد) بعنوان ایفای نقش و وظیفه همسران مفهوم سازی شد.
2- تطابق یا سازگاری (سیاست) به معنی رهبری خانواده می‌باشد (مثل حل مشکل و فرایندهای تصمیم گیری).
3- یگانگی (اجتماع) بعنوان یکپارچگی و انسجام مفهوم سازی می شود (مثل گروه های مرجع برای شوهران و زنان).
4- حفظ الگو (نظام ارزش یا فرهنگ) به کمک نظام ارزش خانوادگی ارائه می‌شود (مثل عواطف مربوط به درست بودن یا نبودن با توجه به جنبه‌های مختلف خانواده).
بل و وگل آشکارا اهمیت برتر کارکرد اقتصادی (اینجا ایفای نقش) را پیشنهاد می‌کنند. اسکانزونی تعریف عملیاتی خرده نظام های کارکردی را بدین صورت مطرح می کند.
1- ایفای نقش: میزان نزدیکی و انسجام همسران در نقش های شغلی یکدیگر مثل رضایت زن از دستاوردهای شغلی شوهرش و یا رضایت شوهر نسبت به کار کردن یا کار نکردن زن.
2- رهبری خانواده: مقدار تضاد و کشمکش بین همسران (اقتدارگرایی شوهر در فرایندهای حل تضاد).
3- انسجام، یگانگی: محدوده همسانی در زمینه شغل پدرها، همسانی تحصیلی شوهر و همسر.
4- نظام ارزش: معیاری که بر مبنای آن باورها، ازدواج ثابت می ماند. (Osmond & Martin, 1987: 316-317)
پارسنز برای «مسئله حفظ نظم اجتماعی» اهمیت فوق العاده ای قائل است. اجتماعی کردن و کنترل اجتماعی مکانیزم های اصلی هستند که نظام اجتماعی از طریق آنها تعادل خود را حفظ می کند. (Ritzer, 1988: 212/Hamilton, 1983:106) از نظر پارسنز اجتماعی شدن کودک که بوسیله خانواده می شود، در حقیقت تداوم و استحکام نظام اجتماعی جامعه را، که حیاتش وابسته به آن است، تضمین می کند.
پارسونز تأکید خاصی بر درونی کردن هنجارها و ارزشهایی که از سوی اجتماع تعیین می شود، دارد. به علاوه هر نظام کنش به یک ساز و کار تطابق که به تعادل منجر می شود، نیاز دارد. نیاز به تعادل یا «وحدت ساختی» دومین جنبه از نظریات پارسونز را تشکیل می دهد که به حل مشکل حفظ نظم کمک می‌کند. در نظر او نظام اجتماعی به گونه ای عمل می کند که نیازهای کارکردی تأمین گردد و وحدت نظام اجتماعی حفظ شود. پارسونز می نویسد، کنش اجتماعی در قالب هنجارها و ارزشهای اجتماعی سازمان می یابد و هنجارهای اجتماعی کنش فرد را در جهت همنوایی نهایی نظام ارزش های اجتماعی سوق می‌دهد. در نظریه پارسنز فرد در تحلیل نهایی همیشه طریقی را پیش می گیرد که خواست نظام اجتماعی در آن منظور شده است، یعنی انگیزه های فردی به طور آرمانی با ارزش های اجتماعی موجود نظام اجتماعی انطباق می یابد و به همین دلیل نظام اجتماعی می تواند دوام یابد. (توسلی، 1370: 189)


برای مثال خانواده به دلایل مختلف نظیر فقر مالی، قطع پیوندهای عاطفی، گسیختگی روابط، توجه به منافع فردی و... دیگر قادر به انجام رفتار تطابقی نمی‌باشد. پارسنز راه حل اساسی نظم اجتماعی را در نظام فرهنگی و هنجاری جامعه جستجو می کند و روابط از نوع اجتماعی را مسئول نظم و انسجام اجتماعی می داند، روابطی که به تعبیری خاص گرا- انتشاری (یعنی پیوندهای اظهاری قوی) هستند. دورکیم و پارسنز هر دو قائل به نوعی مفهوم نهادینه کردن در ارتباط با نظم اجتماعی می باشند. (چلبی، 1375: 35، 25) بدین شکل هر چه فرزند در محیط خانوادگی ای پرورش یابد که اعضای آن بدلیل پیوستگی، انسجام و عدم گسیختگی روابط دائماً در حال آموزش فرزندان خود باشند روی نظم خانواده تأثیر می گذارد و لذا احتمال انحراف کمتر خواهد شد.
چنانکه خانواده نتواند به دلیل عدم استحکام روابط در انگیزه های اعضای خود اعمال کنترل و نظارت نماید، افراد از منافع جمعی دور شده و به سمت منافع شخصی جهت گیری می کنند و این مسئله روی نظم تأثیر منفی دارد.
گرایشات اعتقادی و اخلاقی خانواده یا حاکمیت وجوه اظهاری و ابزاری در خانواده می تواند در کنش افراد تأثیر گذار باشد هر چه حاکمیت به سمت وجه ابزاری میل کند، شدت وجه اظهاری کاهش یابد و میل به منافع شخصی افزایش یابد روی نظم خانواده تأثیر منفی دارد و این نیز به نوبه خود مسیر انحرافات را هموار می نماید.
پارسنز ساز و کارهای کنترل را چهار مورد می داند:
حمایت. به منظور تخفیف دادن اضطراب و نیاز مبادرت به واکنش های خصومت یا دفاعی. رواداری که اجازه می دهد احساسات نیرومندی را که تاکنون سرکوب شده یا ابراز نشده اند، ابراز کرد. امتناع از معامله به مثل که نمی گذارد خصومت با خصومت و اضطراب پاسخ داده شود. استفاده از اهرم ضمانت اجراهای مثبت و منفی (پاداش و تنبیه)
به طور کلی وقتی که ساز و کارهای کنترل، کار ساز و موثر نباشند یا دیگر نتوان از آنها استفاده کرد کنترل اجتماعی ضعیف شده و از بین می رود و عرصه را برای جولان انواع کجروی ها و رفتارهای انحرافی باز می گذارد.
اگر نظامی بخواهد نظم مستمر و ثابتی را بنیان نهد و یا روند رشد و توسعه منظمی را (علیرغم) تشتت پشت سر گذارد، بایستی ضوابط کارگردگرایی متعددی را متقبل شود:
1- ارضای حداقل نیازهای افراد عامل.
2- حفظ و ارائه کنترل رفتارهای ناهنجار.
3- تضمین مناسب جهت شرکت تعداد کافی از افراد در نظام اجتماعی «یعنی، ترغیب آنان به حد کافی برای اجرای اعمالی که جهت تداوم نظام اجتماعی مورد بحث ضرورت دارد، در واقع ضرورت ارضای حداقل نیازهای عاملان از این جهت فرض قبلی به شمار می آید که شرط لازم برای تداوم نظام اجتماعی است.
یگانگی و وحدت نظام کنش های متقابل مستلزم به رسمیت شناختن یک نظم هنجاری بوسیله افراد و اعضای آن گروه است این وحدت یافتن مجموعه الگوهای ارزشی از یکسو و ساخت نیازهای درونی شده افراد سازنده اجتماع از سوی دیگر، هسته پدیده پویایی نظام های اجتماعی را تشکیل می دهند. هنجارها عناصر مرکزی تشکیل دهنده نقش ها و نهادهای اجتماعی محسوب می‌شوند. معنای عبارت فوق به بیانی دیگر این است که هنجارها اساسی ترین رکن ساخت کلی نظام اجتماعی را تشکیل می دهند. بنابراین توافق، تفاهم و یگانگی تمامی اعضاء در مورد هنجارها و نقش ها زیر بنای هر نظام اجتماعی است.
متغیرهای الگوی پارسنز
متغیرهای الگویی، نظام تقسیم بندی دو قسمتی پنج گانه ای را در بردارند که می توان از آنها برای تقسیم بندی چگونگی جهت گیری کنشگران در نظام شخصیتی، نیازمندیهای هنجاری در نظام اجتماعی و الگوهای ارزشی نظام فرهنگی استفاده کرد. کنشگر در هر موقعیتی «با مجموعه ای از انتخابها که او می بایست از میان آنها انتخاب کند تا این که موقعیت برای او معنای معینی داشته باشد، رودرو است».
پارسنز در کتاب به سوی یک تئوری عمومی کنش بیان می دارد که کنشگر می بایست از میان تقسیم بندی های دو قسمتی پنج گانه انتخاب خود را بکند. این متغیرها عبارتنداز:

1- عاطفی بودن در برابر خنثی بودن از لحاظ عاطفی :
به مقدار انگیزه یا دلبستگی که برای یک موقعیت کنش متقابل مناسب است، ربط دارد. باید دلبستگی زیاد ابراز شود یا دلبستگی کم؟
این متغیر بود یا نبود عاطفه و احساس مناسب برای هر موقعیت خاصی را در بر می گیرد (Hamilton, 1983: 103) شقی که فرد نسبت به موضوع علاقمند یا بی علاقه و بی اعتناست. ما انتظار داریم کنش متقابل والدین با فرزندان بسیار عاطفی باشد، در حالیکه رابطه پزشک و بیمار احتمالاً بیشتر بوسیله خنثی بودن از نظر عاطفی مشخص می شود. (Hamilton, 1983: 103)
2- پراکنده بودن در برابر ویژه بودن :
این متغیر به دامنه یا گستره وظایف و تعهدات در یک موقعیت کنش متقابل ارتباط دارد. چه این تعهدات یا وظایف دامنه وسیع و گسترده ای داشته باشند- برای مثال توجه والدین به همه جنبه های زندگی فرزندشان- و چه محدود به زمینه ویژه ای باشد، مثل توجه یا دلبستگی دندانپزشک به دندان و نه دیگر جنبه های زندگی بیمارانش. (Hamilton, 1983: 103) به عبارت دیگر نظر عامل متوجه کل موضوع است یا متوجه بخشی از آن.
3- عام گرایی در برابر خاص گرایی :
این دو گانگی در کنش های متقابلی ایجاد می شود که نوع معیارهای ارزیابی که به کار برده می شوند یا کلی (عام) و بر اساس توافق دو طرفند یا کاملاً منحصر به کنشگران خاص هستند. برای مثال پدر و مادر ممکن است هنگام ارتباط با کودکانی که آنها را نمی شناسند با معیارهای عام «هوش» برخورد نمایند، اما وقتی با بچه خودشان سرو کار و ارتباط دارند با معیارهای خاص و ویژه نگر برخورد نمایند. (Hamilton, 1983: 103) به عبارت دیگر، بدین نکته اشاره دارد که در یک موقعیت کنش متقابل، ارزیابی و قضاوت دیگران باید مبتنی بر ملاکهای میزان شده و مورد توافق باشد یا بر پایه معیارهای ذهنی و خصوصی تر.
4- اکتسابی در برابر انتسابی :
به این مسئله مربوط است که آیا باید دگر را با معیارهای عمومی ارزیابی کرد (مثل مدرک تحصیلی، موفقیت شغلی و ...) یا بر اساس ویژگی هایی که بر مبنای ارث، مادرزادی بدست آمده (مانند سن، جنس، نژاد، کاست و غیره) سنجید. (Hamilton, 1983: 103) آیا کنشگر باید بر اساس خصوصیات اکتسابی فرد دیگر با او رفتار کند یا بر پایه خصوصیات انتسابی که ربطی به عملکرد ندارند.
5- نفع شخصی در برابر نفع جمعی :
این تقسیم بندی دوگانه، گرایشات کنش به سوی منافع فردی یا منافع و اهداف گروهی را در بر می گیرد. برای مثال، آیا کنشگر در یک کشتی در حال غرق باید خودش را نجات دهد و یا این که برای نجات دیگران کمک کند؟ (Hamilton, 1983:103)
لذا نتیجه می گیریم که:
- بین دلبستگی عاطفی و نظم و ثبات در خانواده رابطه مستقیم وجود دارد.


- تمرکز اعضای خانواده در جهت اهداف همسان با نظم در خانواده راطه مستقیم دارد.


- توجه به منافع شخصی راه را برای ایجاد انحراف هموار می‌سازد.
- بین توجه به خواسته های اعضاء خانواده و نظم رابطه مثبت وجود دارد.
پارسنز به نکات عاطفی موجود بین همسران در خانواده توجه دارد و خانواده را بعنوان تنها نهاد موجود در جامعه در نظر می گیرد که می تواند عشق و محبت و مراقبت مورد نیاز را برای رشد شخصیت انسانی در بهترین حد ارائه دهد. یک خانواده با ثبات، تنظیمات عاطفی که یک بخش اجتناب ناپذیر زندگی انسانی است را آسان خواهد کرد. (Atkinson, 1987: 110)
پارسنز عقیده فروید درباره مراحل فرایند جامعه پذیری را می گیرد و آن را در مورد کنش های متقابل میان کنشگران که کودک را از میان این مراحل رشد «پیش می برند» قرار می دهد و در قالب طرح AGIL بیان می کند هر یک از پیش نیازهای کارکردی L,I,G,A یک مرحله در تکامل شخصیت را نشان می‌دهد که از طریق آن شخصیت بعنوان یک نظام دوباره سازماندهی می‌شود. توالی که به طور موقت استقرار می یابد یعنی A,G,I,L است و هر مرحله با مراحل تکامل روانی- جنسی فروید ارتباط دارد، در هر مرحله هدف، کنش متقابل شایسته است.

پارسنز در شکل نشان می دهد که چگونه این فرایند در قالب طرح AGIL قرار می گیرد. (Hamilton, 1983:110-111)

پارسنز در سیر تکوینی و رشد شخصیت چهار مرحله تمیز می دهد.
G (C.4)
نوجوانی A
(C.3)
مرحله ادیپی (a.3) نهفتگی
(4 نظامهای نقش در خانواده)
(b.3) تکذیب یا انکار متقابل (a.4) بلوغ (رشد)
(تناسلی یا جنسی)
نظام هدف
(b.4) ساختن پاداش (C.1)
بحران دهانی
(a.2) دلبستگی عاطفی والدین
تمایز و تفکیک خود
(b.2) پشتیبانی و حمایت (a.1) وابستگی دهانی
(هویت و همانندی مادر- فرزند)
(b.1) بی‌بندوباری (سهل انگاری)
I (C.2)
مرحله مقعدی L

شکل 3: الگوهای مرحله ایفای نقش و کنترل اجتماعی (خانواده، جامعه‌پذیری و فرایند کنش متقابل: 41)،
راهنما: a(1.4) مرحله رشد روانی- جنسی، مراحل چهارگانه اصلی فرایند جامعه پذیری را نشان می دهد که باثبات نسبی همراه است.
b(1.4) مراحل یادگیری فرایند کنترل اجتماعی.
c(1.4) بحران انتقال که دوره های ثبات را به هم می زنند و باعث تغییراتی می گردند که به دوره جدیدی از سرگذشت شخصیت می انجامد. (Hamilton, 1983:111)
لذا نتیجه می گیریم که:
وجود روابط عاطفی میان والدین و فرزندان و پشتیبانی و حمایت از اعضاء خانواده با حفظ نظم در خانواده مثبت یا مستقیم دارد.


هرچه روابط عاطفی میان والدین و فرزندان و پشتیبانی از اعضاء بیشتر، خانواده با نظم و با ثبات تر و در نتیجه انحراف کمتر می باشد.
- بین توجه به خواسته های اعضاء خانواده و نظم رابطه مثبت وجود دارد.
- بین همسانی اهداف اعضاء و نظم رابطه مثبت وجود دارد. اگر هر کس به فکر منابع شخصی خود و اهداف شخصی باشد روی نظم خانواده تأثیر منفی دارد.
- بین دادن پاداش و رضایتمندی رابطه مستقیم وجود دارد.
- بین رضایتمندی و نظم در خانواده رابطه مستقیم وجود دارد.
هر چه رضایت افراد کمتر باشد خانواده بی نظم و ثبات است و هر چه نظم و ثبات در خانواده کمتر باشد، انحراف نیز بیشتر می باشد.
- ابهام در اهداف و ضعف تعهدات جمعی باعث ضعف وفاق اجتماعی می‌گردند.
نهاد: پارسنز مجموعه ای از ترکیب نقش های نهادی شده و یا مناسبات پایگاه اجتماعی را که در یک نظام اجتماعی معینی دارای اهمیت استراتژیکی هستند، نهاد می خواند. منظور از اهمیت استراتژیکی، اهمیت ساختی است که برای دوام و استمرار یک نظام ضروری است پارسنز خانواده را بعنوان نهاد «ساختار خویشاوندی» یا مجموعه ای از نقش های والدین در نظر می گیرد. (Hanson, 1997: 3)
نقش اجتماعی: عبارت است از مجموعه انتظارات رفتاری مبتنی بر هنجار که توسط محیط اجتماعی به فردی که دارای یک موقعیت معینی است، القاء می‌شود. حراست از قواعد و مقررات مربوط به نقش تا حد زیادی با پاداش و کیفر دادن تضمیم می شود. البته باید اضافه کرد که این گونه نقش ها تا حدی دورنی شده و به صورت جزیی از شخصیت فرد درآمده است.
پارسنز می گوید تا آن جا که انتظارات میان دو طرف برآورده می شود، تعادل خدشه ناپذیر است و تأکید می کند که ارزشهای مشترک این پیوند را مستحکم می سازد.
بر اساس دیدگاه پارسنزی نتیجه می گیریم: در صورتی که دو نظام اجتماعی وشخصیتی نتوانند کارکردهای اصلی خود را انجام دهند میزان انسجام اجتماعی و به تبع آن میزان دستیابی به اهداف اجتماعی کمتر شده و احتمال انحراف متصور خواهد شد.
قضیه مکمل یکدیگر بودن نقش ها، مدتها یک کارکرد مهم در تحلیل جامعه شناختی الگوهای بستگی متقابل در خانواده را ارائه کرده است. (Crano & Aronoff, 1978: 464) پارسنز (1949) می گوید که انسجام زندگی زناشویی بر نقش های مکمل ولی متمایز در زندگی زناشویی استوار شده است. چنانچه زنان کار خارج از خانه داشته باشند یا اگر درآمدی بیشتر از درآمد شوهران‌‍‌شان داشته باشند و یا از نظر مقام و پرستیژ بالاتر از او باشند، ثبات ازدواج و زناشویی مورد تهدید قرار می گیرد. ولی بسیاری از ادبیات یا آثار تجربی، این فرضیه وضعیت رقابتی را تأیید نمی کنند.
پارسنز می گوید ثبات خانواده مداماً ایجاب می کند که زن در یک سطح شغلی پایین تر نسبت به سطح شغلی شوهرش قرار گیرد. اگر ثبات زناشویی حفظ شود، زن متأهل می بایست از کار کردن بپرهیزد، یا در یک شغل که وضعیت رقابت نداشته باشد، کار کند. پارسنز این موقعیت را هماهنگی (سازگاری) وضعیت می نامد که در حفظ انسجام خانواده مهم است. (Oppenheimer, 1977: 387-389)
پارسنز دو نقش متمایز، یکی مربوط به وظیفه و عملکرد ابزاری و دیگری مربوط به نقش بیانگر یا احساسی که روی کنش متقابل عاطفی در گروه متمرکز می باشد، را مطرح می کند.
بنابراین، فرایند تخصیص نقش در خانواده تابع تفاوت های جنسی می‌باشد به این صورت که به مردها نقش ابزاری و به زنان نقش های عاطفی واگذار می‌شود.
نقش ابزاری شوهر در خوشبختی زناشویی بسیار مهم است. نقش اولیه و اصلی شوهر تأمین حمایت مادی برای خانواده می باشد و زن کارخانه و بچه‌داری را به عهده دارد. شوهر مسئولیت های سازگاری اصلی در ارتباط با موقعیت های خارج را دارد در حالیکه اساساً ارائه دهنده عشق و محبت است و این هر دو نقش ابزاری و عاطفی، برای بقاء و حفظ گروه خانواده ضروری است. وقتی این مبادلات بواسطه شکست یکی از دو طرف در به عهده گرفتن تعهدات و وظایف قطع شود، آن گاه ازدواج یک نیروی موثر و عمده را برای انسجام و هماهنگی از دست می دهد.
(Oppcheimer, 1977: 389/ Brinkerhoff & White, 1978: 259-260/ Crano & Aronoff, 1978: 464/ Parsons & Bales, 1955: 151)
تباین موقعیت مرد و زن در زندگی خانوادگی و اجتماعی، ناخواسته متضمن نوعی پیش فرض کارکرد گرایی جهت حفظ و دوام وحدت و انسجام خانوادگی است. بدین نحو هر چه انسجام خانوادگی بیشتر مورد احتمال بروز انحراف کمتر می شود.
پارسنز به بررسی تقسیم کار، سلسله مراتب و رهبری می پردازد و آنها را با توجه به سهم کارکرد گرایی که در حفظ تعادل نظام دارند، مورد توجه قرار می دهد.
نوک و کینگستون (1988) گزارش کردند، والدینی که هر دو نان آور هستند به والدینی که یکی از آنها نان آور است، وقتی کمتری را با فرزندانشان می گذارند و فقط در تعطیلات آخر هفته وقت بیشتری را با آنها بسر می‌بردند و در تمام انواع خانواده ها ارتباط پدران با بچه ها کمتر از مادران است (Demo 1992: 104-107)
زنانی که شرایط تحصیلی و رفتن به کار را در اختیار داشته باشند احساس می کنند بیشتر قادرند از خودشان مراقبت کنند و بنابراین کمتر احتمال دارد یک ازدواج ناموفق را تحمل کنند. (Atkinson, 1987: 125) به زنان استقلال بیشتری برای رهایی از مرد و از خانواده می دهد و آزادی بیشتری برای گرفتن طلاق بدست می آورند و دیگر این که تشابه و همانندی نقش های زن و مرد، فرض شده، انسجام زناشویی کمتری را ایجاد می کند.
این مسئله روشن نیست که عامل اصلی و تعیین کننده آیا مشغولیت در خارج از خانواده، استقلال اقتصادی، تشابه نقش ها یا چیز دیگری است. (White, 1990: 905) گرین استاین (1990) و اشپینز و ساوت (1985) چنین مشاهده کرده اند که تنها معیار یا شاخص اشتغال زن را که بتوان به طور مثبت به طلاق ارتباط داد ساعات کاری اوست. در واقع گرین استاین مشاهده می‌کند که احتمال طلاق کمتر است، در مواردی که درآمد زن و سهم زن از درآمد کل خانواده بالا است.
عاملی که بعنوان تأثیر احتمالی بر فروپاشی ازدواج مطرح می شود مقدار درآمد زن نسبت به مجموعه درآمد خانواده است. درآمد بالای زن می تواند انتظارت نقش زناشویی سنتی را واژگون کند (بخصوص از جانب شوهر)، فشارها، تضادها، و نارضایتی های زندگی زناشویی را افزایش می دهد. دوم این که درآمد بالاتر زنان جالب بودن زندگی انفرادی را افزایش می دهد که از این طریق احتمال جدایی یا طلاق نیز افزایش می یابد. (Greenstein, 1990: 660) مسئله دیگر جهت گیری زن به طرف شغل خود است، ممکن است چنین باشد که اشتغال خطر از هم پاشیدگی زندگی زناشویی را برای زنانی که جهت گیری شان قویاً به سمت شغل شان است و به کارشان عشق می ورزند، تخفیف دهد و خطر طلاق را برای زنانی که تعهدات شغلی زیادی ندارند و یا از وقوع کاری که انجام می دهند چندان رضایتی ندارند، افزایش دهد. (Greenstein, 1990: 75) هر قدر زمینه اقتصاد و زندگی خانوادگی توسط زنان بیشتر اداره شود قدرت اجتماعی آنها نیز در خانواده بیشتر خواهد شد. اشتغال در کار خارج از خانه در چگونگی روابط عاطفی آنها با اعضاء خانواده اثر می گذارد و خطر از بین رفتن تنها کارکرد باقی مانده خانواده یعنی تربیت فرزندان در محیطی مملو از اعتماد و صمیمیت بیشتر می شود.
14-3-2-2 تأثیر مشکل اقتصادی روی کیفیت و بی ثباتی زندگی زناشویی:
لاک (1951) به تأمین اقتصادی و کفایت اقتصادی بعنوان تعیین کننده اصلی در رضایت زناشویی و طلاق می نگرد. زوج هایی که بدنبال طلاق هستند، مشکلات و شکایات مالی را قویاً به عنوان مسئله ای عمده طرح می کنند. اخیراً به این نتیجه رسیده اند که ادارک تکافو و کفایت اقتصادی نسبت به درآمد عاملی مهمتر در رضایت زناشویی می‌باشد. (Schaninger & Buss, 1986: 130)
زمانی که شوهر کاملاً یا گاهی بیکار باشد یا وقتی او درآمد خود را صرف موارد کاذب یا مضر نظیر مشروبات الکلی کند، مشکلات اقتصادی بیشتر جلوه‌گر و تجربه می شوند.
ترمان لیستی از شکایات شوهران و زنان را ارائه کرده است که در آن درآمد ناکافی بیشترین فراوانی را داشت. در صورتی که طرفین (زن و شوهر) گرایش های متفاوتی در رابطه با خرج کردن پول داشته باشند تنش ها و تضادها ممکن است بوجود آیند، وقتی یکی از طرفین قصد صرفه جویی شدید و پس انداز دقیق را داشته باشد و دیگری عادت به حیف و میل پول داشته باشد، تضادها غیرقابل اجتناب هستند و اگر یکی سعی کند برای نیازهای شخصی خود بیشتر خرج کند و نیازهای سایر اعضاء خانواده را مدنظر قرار ندهد، رنجش و بیزاری دیگری را به دنبال دارد. بسیاری شوهران آمادگی برآوردن نیازهای همسران شان را ندارند برخی پول را با دشواری خرج می‌کنند و هر دفعه به زن خانه هزینه هایی را که او می تراشد گوشزد می‌کنند اما این طبیعی است که یک زن تحت چنین شرایطی سرخورده و ناراضی می‌گردد. (Pothen, 1986: 136-138)
بالاترین میزان فروپاشی در میان خانواده ها با وضع اجتماعی اقتصادی پایین، خانواده هایی که در آن عدم اشتغال همیشگی است و در خانواده هایی با سطح تحصیلات کم اعلام شده است. (Ferguson, 1984: 540)
به طور کلی رضایت زناشویی دارای ارتباطی مثبت با درآمد خانواده، تحصیلات، سن ازدواج همسران و وضعیت شغلی شوهر و ثبات شغلی می‌باشد. طلاق با همه این موارد رابطه ای منفی دارد و وضعیت شغلی همسر (زن) و نسبت درآمد زن به درآمدهای شوهر دارای رابطه منفی یا رضایت زناشویی است. گرچه تحقیقات اخیر نشان می دهند که نگرش مثبت شوهر نسبت به شغل زن آن تأثیر را خنثی می کند. (Schaninger, & Buss, 1986: 129)
مشکل اقتصادی کاهش چمشگیری را در کیفیت زندگی خانواده های طبقه کارگر و طبقه متوسط ایجاد می کند. اختلاف و تضاد زناشویی تحت فشار اقتصادی افزایش یافته و کج خلقی و انفجار رو به ازدیاد مرد نان آور را به دنبال دارد. با وجود این برخی خانواده های محروم می توانند از این مارپیچ سقوط به کمک سازگاری موثر جلوگیری کنند. بخصوص اگر که آنها در برابر بدبختی اقتصادی با پیوندهای خانوادگی محکم برخورد کنند. (Liker & Elder, 1983: 343-244)
فشارهای اقتصادی رابطه غیرمستقیمی با ارزیابی زوجین از زندگی زناشویی شان دارد. از طریق افزایش خشونت در کنش متقابل زندگی زناشویی و کاهش رفتارهای گرم و حمایتگر که زوجین نسبت به یکدیگر ابراز می دارند. این فرایند فرض شده، در مورد شوهران نسبت به زنان تأکید بیشتری دارد، زیرا رفتار آنها رابطه قوی تر و بیشتری با مشکلات اقتصادی دارد. انگیزه اولیه برای خشونت متقابل زوحین و کناره گیری آنها، واکنش منفی شوهر به مشکلات اقتصادی است فشارهای اقتصادی بیشترین تأثیر نامطلوب را بر نقش اجتماعی شوهر و هویت او داشته و در نتیجه احتمال دارد که منفی گری او را در کنش متقابل با خانواده تشدید کند.
دوران سخت اقتصادی می تواند تأثیرات و نتایج نامطلوبی برای خانواده داشته باشد از جمله این تأثیرات و نتایج خطر افزایش فروپاشی یا از هم گسیختگی زندگی زناشویی، بی نظمی ، خانواده، صدمات بدنی و جسمی و بی تفاوتی نسبت به کودکان را باید نام برد، گرچه درباره فرایندهای علی که مشکلات اقتصادی را به روابط خانوادگی مرتبط می سازد اطلاع زیادی در دست نیست. افزایش و سنگینی فشارهای اقتصادی مسائل مربوط به تأمین مالی را پیش نظر می آورد و در بسیاری از خانوادها باعث ایجاد دلسردی، خشم و افسردگی می شود.
از تحقیقاتی که لایکر و الدر (1983) انجام داده اند، گزارش می دهند مشکلات مزمن اقتصادی (فهرستی مشتمل بر بیکاری) دریافت مساعدت‌های دولتی و باقی ماندن در یک سطح درآمد پایین) رابطه ای قوی هم از نظر زمانی و هم از نظر پیش بینی آینده با تنش زندگی زناشویی داشته است و تنش های زندگی زناشویی با میزان بالاتری از بی ثباتی زندگی زناشویی (جدایی یا طلاق) مرتبط بوده است.
شواهدی وجود دارد برای این عقیده که گرمی و حمایت کنش متقابل زوجین می تواند تأثیری بر خوشبختی و رضایت زناشویی داشته باشد. مطالعات قبلی تأیید می کنند که فشارهای اقتصادی باعث عقب نشینی و از بین رفتن توجه و محبت بین زوجین می شود. با این گفته تأکید دارند بر این که کاهش در کنش متقابل مثبت هنگامی پیش می آید که فشارهای اقتصادی روی یک زوج سنگینی می کنند.
شرایط عینی اقتصادی (درآمد، فشار اقتصادی و عدم ثبات شغلی شوهر)، کنش های متقابل خشونت و روابط گرم و حمایتگر شوهر را تنها به طور غیرمستقیم از طریق فشاری که زوجین در تلاش خود برای تأمین نیازهای لازمه با منابع غیرکافی تجربه می کنند، تحت تأثیر قرار می دهد. فشارهای اقتصادی، خشونت شوهران را افزایش داده و گرمی و حمایت کنندگی آنان را نسبت به زنان خود کاهش می دهد. خشونت مردان با درک بیشتری از عدم ثبات زناشویی از طرف زنان و سطح پایین تر رضایتمندی و خوشبختی (کیفیت زندگی زناشویی) برای زنان همراه است.
رفتار گرم، حمایت کننده شوهران با کیفیت زندگی زناشویی زنان ارتباط مثبت دارد، ولی با عدم ثبات زندگی زناشویی در ارتباط مستقیم نبوده است. فشار اقتصادی اثر غیرمستقیمی روی کیفیت زندگی زناشویی از راه رفتار شوهر دارد و روی هم رفته اثرات مستقیم و غیرمستقیم خشونت، گرمی و کیفیت زندگی، 51 درصد واریانس را در احتمال طلاق یا جدایی مشاهده شده این زنان تشکیل می دهد.
مشکلات اقتصادی نیز باعث کاهش گرمی و حمایتگری مردان می شود که دارای اثر منفی روی ارزیابی زنان از زندگی زناشویی شان می باشد. گرچه به نظر می رسد که فشارهای اقتصادی بزرگترین تأثیر را روی رفتارهای خشونت یا حمایتگری مردان داشته باشند ولی در زنان نیز خشونت افزایش یافته و رفتار گرم آنها در نتیجه مشکلات اقتصادی کاهش می یابد. رفتار خشونت آمیز زنان ارتباط زیادی با خشونت شوهران شان دارد. کاهش رفتار گرم از طرف شوهران که هم زمان با فشارهای اقتصادی است دارای تأثیر منفی روی کیفیت زندگی زناشویی زنان است و این مسئله را که مشکلات مالی سرد شدن و تلخکامی روابط بین زن و شوهر را بدنبال داشته است، تأیید می کند. (Conger & Elder, 1990: 643-653)
بوث و همکارانش (1986) گزارش می دهند که افرادی که از درجه پایین خوشبختی و سعادت زندگی زناشویی برخوردارند بین 4 تا 5 برابر احتمال بیشتری دارد که پس از سه سال طلاق بگیرند تا آنهایی که از سعادت زندگی زناشویی بالایی بهره مند هستند. (White, 1990: 907)
15-3-2-2 نظریات دیگران:
نیاز به عشق و عاطفی در هر انسانی قوی است، پیوندهای خونی تأمین کننده عاطفی طبیعی بین والدین و فرزندان، برادران و خواهران است. عشق حاصل از ازدواج نزدیکترین رابطه انسان ها محسوب می شود. به کمک توسعه زندگی شهری امروزی، تأثیر فرهنگ غربی، آموزش نوین، ارزشها و ایده های در حال تغییر، اهمیت روبه رشد زندگی جنسی و غیره، رابطه عاطفی بین زن و شوهر اهمیت قابل ملاحظه ای را بدست آورده است. جهت برآوردن نیازهای اساسی روانی از قبیل عشق، محبت، همدردی، هر شخص به خانواده خود وابسته است. به عبارت دیگر، خانواده صمیمی هسته ای تنها جایی است که شخص می تواند انتظار واکنش های عاطفی را داشته باشد. اگر این امر در خانه برآورده نشود، شخص طبیعتاً ناراضی خواهد بود.
برگس و لاک با تأکید روی اهمیت عاطفه متقابل گفته اند که «اگر زن یا شوهری نیازی و آرزویی داشته باشد و به آن از طریق طرف مقابل برسد، رضایت حاصل از نیاز روانی نظیر اظهار عاطفه، تشویق به تفاهم همدلانه ، انسجام رابطه از این طریق افزایش می یابد. در جای دیگر جامعه شناسان اظهار نموده اند که نیاز مشترک برای تفاهم همدلانه یکی از قوی ترین پیوندهای زندگی خانوادگی می باشد.
مک آیور خاطر نشان نموده که در مقایسه با خانواده پدر سالاری، زندگی امروزی بر پایه یک حس صمیمی تر نسبت به روابط شخصی شکل می‌گیرد. (Pothen, 1986: 155-156)

شکل 4: عوامل موثر در پایداری ازدواج
عوامل ثبات و پایداری
- انتخاب دقیق همسر
- مشورت در ازدواج
- تحصیلات بیشتر
- افزایش درآمد عوامل ناپایداری و عدم ثبات
- کاهش کارکردهای خانواده
- آشنایی خویشاوندی کمتر
- وابستگی کمتر زوجه
- کاهش همکاری اقتصادی
- آزادی بیش از حد از قیود
- تأکید بر فرد و منافع شخصی
- کاهش مخالفت عمومی، مذهبی و قانونی با طلاق
نقل از استیوارت و گلاین، 1988، ص 372
جودی تود و آریلا فریدمن تحقیقی روی افرادی انجام دادند که پنجاهمین سالگرد ازدواج خود را جشن گرفته بودند. آن محققین با تعجب دریافتند که 60 درصد زوجها ازدواج های ناموفق داشته اند، 40 درصدی که خوشحال بودند سعادت زناشویی خود را به انی حقیقت نسبت می دادند که قدرت تصمیم گیری یکسانی داشتند (در تصمیم گیری ها مشترک عمل کرده اند). در این خانواده ها، مردان در مسئولیت های خانه داری و پرورش فرزند مشارکت کرده اند و بیشتر نسبت به همسران خود صمیمی ، معاشرتی (ارتباطی) و با احساس بوده اند. در ازدواج های ناموفق صمیمیت کمی وجود داشته و شوهران احساسات واقعی خود نسبت به همسرشان را مخفی می کردند، تمامی تصمیم گیری های مهم، کجا زندگی کنند، چگونه پول خود را صرف کنند، چه بکنند- بعهده مردان بود. جدای از اقتدار مرد، عدم ارتباط متقابل (فقدان ارتباط) و کاهش صمیمیت، سابقه تحصیلی در زمان شروع ازدواج به نظر شاخص اصلی موفقیت یا فسخ ازدواج می‌باشد. (Stewart & Glynn, 1988: 371-374)
کونیک با استناد به نظریه گیگر تشریک مساعی را در تبدیل من و تو به ما جستجو می کند «یعنی هر فرد از اعضای یک گروه به منظور همدردی وایجاد آسایش گروهی با یکدیگر تشریک مساعی می کنند».
کونیک برای گروه خانوادگی خصوصیاتی ذکر می کند و بیان می کند: «خانواده به عنوان گروه، اعضایش را با احساس صمیمیت، همکاری و تشریک مساعی به هم پیوند می دهد، یعنی رابطه اعضای خانواده بر پایه صفت صمیمیت و زندگی اجتماعی در داخل گروه است».

مساوات طلبی مربوط به فرایند تصمیم گیری یک متغیر بسیار مهم در توصیف سالم ماندن زناشویی است در گروه هایی که فرایندهای تصمیم گیری بصورت آزاد منشانه تر و مساوات طلبانه تر گزارش می شوند حداقل 72 درصد از پاسخگویان در ازدواج های سالم قرار دارند برعکس در گروه‌هایی که تصمیم گیری مستبدانه و از طرف شوهر است فقط 27 درصد ازدواج ها سالم ماندند (یعنی به انفصال و جدایی نینجامیده است). (Osmond & Martin, 1978: 328) تاورمینا بر مبنای این که چه کسی تصمیمات اساسی و مهم را در خانواده می گیرد به سه الگو رسیده است. الگوی حاکمیت شوهر، الگوی حاکمیت زن و الگوی برابرانه و مشارکتی بودن اخذ تصمیمات. (Tavormina, 1978: 424) بلود معتقد است که بهترین و مطلوبترین نوع تصمیم گیری ها نه تنها باید برابرانه و صمیمانه باشد بلکه باید دو جانبه بودن را نیز در بر گیرد. (Blood, 1969: 205)
در مطالعات انجام شده توسط اسکاپ زوجهایی که افسرده نیستند رضایتمندی بیشتری از جنبه های اجتماعی عاطفی روابط خود ابراز داشته‌اند در حالیکه زوج های افسرده دارای تضاد بیشتر بوده و وقت بیشتری صرف تضاد کرده اند. مسائلی که بیشتر باعث ایجاد تضاد شده عبارتنداز: طرز ارتباط ، مسائل جنسی و مشخصه های اخلاقی زوجین می‌باشد.
در بررسی کرچلر 1989، زوج های خوشبخت نشان داده اند که روزانه حدود هفت ساعت را در کنار هم می گذرانند. در حالیکه زوج های غیر خوشبخت تنها پنج ساعت را در روز با هم هستند. زوجهای خوشبخت بیشتر وقت خود را صرف صحبت، بحث در باره مسائل شخصی خود می‌کنند و نسبت به زوج های دیگر زمان کمتری را صرف تضاد و مشاجره می‌کنند.
اسکاپ و دیگران (1988) دریافتند که زوج های غیرخوشبخت بیشتر احتمال دارد که امر و نهی کنند، مخالفت کنند، انتقاد کنند، رد کنند و متهم کنند در حالیکه زوج های خوشبخت احتمال بیشتری دارد که توافق کنند، بپذیرند، کنار بیایند و از مزاح و خنده استفاده کنند. نسبت توافق به عدم توافق نیز یک معیار یا شاخص قوی از سازگاری زناشویی است.
بررسی های طولی نشان داده اند که مهارتهای ضعیف در امر ارتباط مقدم بر شروع ناراحتی های زناشویی هستند. (Noller & Fitzpatrick, 1990: 835-837)
جدا از آن چه که مردم نیاز دارند آنها به واکنش صمیمی یا عاطفی انسانها نیاز دارند. عقیده روانشناسان بر آن است که احتمالاً مهمترین علت مشکلات عاطفی ، مسائل رفتاری و حتی بیماریهای جسمی، کمبود محبت و دلبستگی یعنی کمبود رابطه عاطفی گرم در یک محیط کوچک از اعضاء صمیمی یا بستگان است. (Horton & Hunt, 1984: 240) انسجام معیار حمایت کننده کنش و روابط متقابل است. نتایج تحقیقات بابر و بوهلر بر وی 471 دانش‌آموز قبل از سن بلوغ (9 تا 12 سالگی) تا اواسط سن نوجوانی حاکی از این بود که رابطه انسجام با مشکلات رفتاری درونی و بیرونی نوجوانان، رابطه ای منفی است (یعنی هر چه انسجام بیشتر باشد مشکلات رفتاری نوجوانان کمتر است).
انسجام خانواده را دلبستگی (عاطفه) متشرک ، کمک و پشتیبانی و حمایت ، مسئولیت و توجه افراد خانواده تعریف می کنند. (Barber & Buehler, 1996: 433/Barber, 1992: 73) انسجام گروهی عناصری چون حفاظت، پشتیبانی مشترک، رابطه دوستی و نیت و منظور مشترک و هنجارهای مشترک را شامل می شود. در گروه منسجم شبکه روابط دوستی یک مکانیزم اصلی برای توسعه و تحقق استراتژی ها و اهداف جمعی است. (Hodson & Welsh & Rieble,… 1993: 399)
نوشته های مینوشین (1974)، استرلین و اولسون نشان می دهد که انسجام خانواده، یعنی «پیوند عاطفی میان افراد خانواده».
در مدل مک مستر از «کارکرد خانواده» اپستین و دیگران یک مفهوم جدید با نام رابطه یا درگیری عاطفی را که شبیه به تعریف مفهوم «انسجام» اولسون (1983) می باشد، اضافه کردند. طبق تعریف اپستین «درگیری عاطفی» یعنی، «حدی که خانواده علاقه را بروز می دهد و فعالیتهای شخصی و علایق فردی اعضاء خانواده را ارزش می‌نهد».
شش سطح این رابطه مشخص شدند عبارتنداز: فقدان رابطه ، رابطه فاقد احساسات ، رابطه خود شیفتگی ، رابطه همدلی ، رابطه بیش از حد و رابطه همزیستی ، رابطه همدلی برای سلامتی، مطلوب شناخته شده است.
موس انسجام را با این عنوان به کار برده است «میزانی که افراد خانواده در خانواده درگیر و متعهد بوده و با هم مشارکت دارند و برای یکدیگر مفید و پشتیبان هستند». از نظر موس انسجام، حد پایین و بالا دارد که سطوح بالایی آن در سلامتی موثرترند.
طبق نظریه معاصر در مورد بالندگی نوجوانی، رشد مطلوب زمانی فراهم می‌شود که جوان خود را به ا فراد خانواده نزدیک حس کند و با این وجود آزادی عقیده و احساسی را درک نماید. (Barber & Buehler, 1996: 433-434)

تحقیق باربر و بوهلر نشان داد که انسجام به طور معناداری روی بزهکاری نوجوانان تأثیر منفی دارد. پایه تحصیلی و جنسیت نیز با تخلف و بزهکاری ارتباط دارد. طبقه گزارش، پسرها رفتار بزهکارانه و تخلفی نسبت به دخترها داشتند. (Barber & Buehler, 1996: 437) در محبث نظم و کنترل اجتماعی، موضوع عواطف اهمیت خود را بیشتر باز می نماید. کمپر در تحلیل جامعه شناختی خود به پنج احساس منفی یعنی تقصیر، خجالت، اضطراب، افسردگی و عصبانیت که می توانند مولود روابط اجتماعی باشند، توجه می کند. او دو بعد برای روابط اجتماعی در نظر می گیرد بعد قدرت و بعد منزلت (میزان روابط اجتماعی مثبت). بعد رابطه قدرت حاوی زور گفتن و اجبار و تهدید و تنبیه کردن و سلطه یابی و غیره است. بعد رابطه منزلتی حاوی ایثار، حمایت عاطفی، دوستی و تمجید و غیره است.
بیشتر مطالعات در زمینه تصمیم گیری خانوادگی به این نتیجه رسیده اند که زوجهای خوشبخت بدلیل تصمیم گیری مشترک، گفتگوی مفید، توافق متقابل و مشترک بعنوان نمونه، مشخص و معرفی می شدند. سلطه یک همسر یا اختلافات گسترده بر سر قدرت دارای ارتباط با طلاق و نارضایتی زناشویی است.
جانسون عوامل زیر را برای میزان بالای طلاق ذکر کرده است:
1- مجاز بودن طلاق از نظر مذهبی
2- مجاز بودن طلاق از نظر قانونی
3- صنعتی شدن روبه رشد
4- شهرنشینی
5- کنترل تولد بچه
6- تحرک بیشتر جغرافیایی
7- افزایش تحرک اجتماعی عمودی
اسویدلن افزایش طلاق را به دلایل زیر نسبت داده است:
1- تغییر در گرایش مردم نسبت به طلاق (ننگ کمتری برای طلاق قائل می‌شوند)
2- آموزش نادرست و غلط پیرامون ازدواج و خانواده
3- فقدان انسجام یا سازگاری در خانواده
4- تأمین و حمایت قانونی بیشتر برای زنان جهت امن ساختن طلاق.
بر طبق نظر بابر عوامل عدم خوشبختی زناشویی را می توان چنین مطرح کرد: عدم وفاداری، حسادت، ضعف فکری (عقب ماندگی ذهنی)، فقر، تنبلی، منازعه بر سر مسئولیت تأمین نیازهای اقتصادی خانواده، اقوام، ناتوانی جنسی مرد، خشکی و بیروحی، شهوت جنسی شدید، نوشیدن الکل، نق زدن و ایرادگیری، اختلافات مذهبی، استقلال زن، بدخلقی و بیماری و... می‌داند.
برتداندراسل ، احساسات شدید فردگرایی، جنبش های فمینیستی (مربوط به حمایت از زن) را از دلایلی می داند که طلاق را تسهیل بخشیده است. (Pothen, 1986: 114-116)
روابط خارج از زناشویی
روابط همسر در خارج از محدوده زناشویی تهدیدی جدی برای ثبات زناشویی می باشد. این همان عشق متقابل و احترام و ا عتماد را که پایه ازدواج است، تضعیف می کند. (Pothen, 1986: 132)
ترک یا رهایی :
ترک یا رهایی دلایل عمده دیگری برای طلاق است. پیامدهای آن عبارتنداز احساس تحقیر آمیز عدم پذیرش، بی اطمینانی، مشکلات اقتصادی، فقدان مراقبت و نظارت بر روی بچه ها، اضطراب و تشویش در بچه ها و والدین رها شده، می باشد. ترک «طلاق مرد بدبخت» است یعنی ترک بیشتر در طبقات اقتصادی پایین تر پیش می آید. (Pothen, 1986: 146-147)
عادات ناسالم و بدخلقی:
عادات ناسالمی نظیر الکسیم، قمار، اعتیاد و عدم پایبندی به اصول اخلاقی (مفاسد)، دوستان ناشایست، امراض مقاربتی، تضادهای پایدار و تنش را در زندگی زناشویی ایجاد می کند که نهایتاً منجر به طلاق می گردد. عادات ناسالم (مثل الکل و ...) می تواند موجب مشکلاتی جدی در سلامتی شود در خانواده‌ای که درآمد زیاد نیست مشکلات جدی را نیز ایجاد می کند. رابطه فرد با خانواده‌اش به طور قابل توجهی تحت تأثیر قرار می گیرد، خانواده یک بزهکار بسیار رنج می بیند. خانواده نسبت به خود شخص بیشتر ننگ توقیف، محاکمه و حبس را متحمل می شوند، وقتی نان آور خانواده در حبس است، خانواده دچار مشکلات اقتصادی جدی می شود. (Pothen, 1986: 154)
نازایی :
بی هیچ شبهه، باید پذیرفت بی فرزندی نه تنها گرمای خانواده را از آن سلب می‌کند، بلکه خانواده بی فرزند بیش از هر نوع خانواده دیگر در معرض گسست قرار دارد. احتمال بیشتری وجود دارد که طلاق بین خانواده های بدون بچه رخ دهد، در خانواده هایی که بچه وجود دارد، نرخ طلاق با تعداد بچه ها رابطه ای معکوس دارد. (Moskoff, 1983: 423) تئوری های جامعه شناختی توجه ما را به نقش فرزند در تقسیم جنسی کار در درون خانواده جلب می کند. برای مثال دیدگاه دورکیمی در باره زندگی خانوادگی معتقد است که باروری (آوردن فرزند) و پرورش فرزند، تخصیص نقش و وابستگی بین همسران را افزایش می‌دهد.
به طور خلاصه دیدگاه جامعه شناختی تأثیر مثبت فرزند بر موفقیت ازدواج را نشان می دهد و نتیجه می گیریم که وجود فرزند ثبات روابط زندگی، مشترک را افزایش می دهد. (Wu, 1995: 232)

سن:
وقتی که تفاوت بیشتری در سن و سال زن و شوهر وجود داشته باشد مشکلات ممکن است، زیاد شود. سن تا حد زیادی گرایشات و علایق، همینطور بلوغ عاطفی و روانی یک فرد را تعیین می کند. وقتی دو نفر اختلاف زیادی در سن و سال داشته باشند اختلاف در همه زمینه ها ممکن است پیش آید که البته به نوبه خود می تواند منجر به تضاد شود. کوز مشاهده کرد که در صورتی که زوجین دارای اختلاف سن و سال زیادی باشند سازگاری مشکلتر خواهد بود. بابر گفته که مگر تحت شرایط خاصی و در مورد خلق و خوی خاص، اختلاف سنی خیلی زیاد خطر بزرگی را در ازدواج شکل می دهد. دیر یا زود اختلاف سنی زیاد منجر به اختلاف در علایق و فعالیت ها می شود. با این حال مطالعاتی که از طرف ترمان و برگس انجام گرفت نشان داد که زوج هایی که اختلاف سنی زیادی دارند برخی از خوشبخت ترین زوجها بودند. می توان گفت چنانچه عوامل دیگری بر این عامل افزوده شوند و با آن بیامرزند و موجبات تقویت آن را فراهم سازند، زندگی خانوادگی به مخاطره می افتد.
(Pothen, 1986: 150-151)

عدم تشابه تحصیلی و موقعیت اجتماعی:
اختلاف عمده بین موفقیت تحصیلی شوهر و زن می تواند چندمین مشکل ناسازگاری را ایجاد کند. وقتی که همسر در امر تحصیل نسبت به دیگری خیلی عقب باشد یک شکاف بزرگ در طرز تفکر، رفتار، علایق، گرایشات و ارزشهایشان ممکن است رخ دهد. (Pothen, 1986: 147) به نظر ترمان هنگامی نیکبختی زنان کامل تر خواهد شد که شوهر تقریباً پنج سال بیشتر از آنها تحصیل کرده باشد. هامیلتون می گوید «میان سعادت خانوادگی و همگونی تحصیلات بستگی مستقیمی وجود دارد. همگونی تحصیلی خود مظهر و مبین تناسب جهان بینی است». هر قدر زوجین از دیدگاه‌های اجتماعی نظیر تحصیل، اشتغال، یا فردی و جسمانی نظیر سن و یا فرهنگ و یا طبقات تراز یکدیگر باشند، به همان نسبت میزان طلاق رو به کاهش می‌گذارد.
بدرستی می توان گفت هر قدر فاصله های اجتماعی، جغرافیایی، فرهنگی، شغلی و حتی زبانی و دینی زوجین بیشتر باشد احتمالاً بیشتر در معرض تهدید طلاق قرار می گیرند.
دین:
به نظر می رسد که خانواده هایی که دارای مشخصه «پایبندی مذهبی» بالایی هستند کمتر متمایل به فروپاشی هستند. نتایج پیشنهاد می کند که پایبندی زیاد به سمت کاهش خطرات احتمالی فروپاشی زندگی زناشویی گرایش دارد. (Fergusson & Horwood, 1984: 540-547) عمدتاً عقاید مذهبی به صورت نیروی نیروی خاص و نگهبان ازدواج دیده می شود که انسجام و پیوستگی آن را تقویت می کند. (Booth, 1983: 390) رضایت و توافق زوجین به درجه توافق زوج در مورد موضوعاتی نظیر موارد زیرین بستگی دارد: دارایی خانواده، امور تفریح و مذهب خود، الزام و تعهد نسبت به تداوم ارتباط می باشد. (Wilson & Filsinger, 1986:147)
مذهب از طریق حمایت از ارزشها، فعالیت های خانواده و از طریق تسهیل در امر سازگاری با مشکلات زندگی ممکن است که ازدواج را جذاب تر کند. ویلکینسون و تنر می گوید «پایبندی مذهبی تأثیر مستقیم روی عاطفه خانواده مستقل از فعالیت‌های خانواده دارد». (Filsinger & Wilson, 1984: 664) لوینگر در سال (1976) الزام مذهبی را به همراه مفهوم دیگری که آن را «تعهد نسبت به پیوند خانوادگی» نامید به عنوان مانعی بر سر راه طلاق می‌شناخت. (Schaninger & Buss, 1986: 130)

3- چهار چوب تئوریکی
در فصل گذشته ضمن مرور ادبیات موضوع، علاوه بر بیان نظریه های گوناگون در مورد انحراف، نظریات برخی از جامعه شناسان از جمله ساترلند، بلومر، ماتزا، هیرشی، هال، دورکیم، گود، پارسنز، و ... مطرح شد. این واکاوی نشان داد که هر دیدگاه به برخی از عوامل مؤثر بر نظم اشاره کرده اند، اما هیچ یک از این نظریه ها به طور جامع، عوامل مؤثر بر نظم در سطح خرد را مطرح نکرده و هر یک تنها به یک یا دو عامل در این زمینه توجه نموده اند، در اینجا به اختصار به این نظریات اشاره می کنیم.
ادوین ساترلند که نظریه معاشرت گوناگون را مطرح کرد، نقش کنش متقابل اجتماعی را در شکل گیری رفتار و گرایشات انسانها مورد تأکید قرار داده و معتقد است رفتار مجرمانه در اثر تماس و همنشینی با الگوهای جنایی، آموخته می شود. هر چه تماس افراد با چنین محیطهایی زودتر آغاز شود (سن افراد)، تکرار تماس به دفعات بیشتر باشد (فراوانی معاشرت)، ارتباط نزدیکتر و عمیق تر باشد (عمق معاشرت) و مدت زمان معاشرت طولانی تر باشد، احتمال این که فرد در نهایت به یک بزهکار تبدیل شود، بیشتر است. این تئوری بر این که چه چیزی آموخته می شود (شامل فنون و تکنیک های خاص ارتکاب جرم) و از چه کسی آموخته می شود، متمرکز شده است.
(Vander Zanden, 1996:141)
نظریه ساترلند حاکی از آن است که هر چه روابط اعضای خانواده سالم و از صمیمیت بیشتری برخوردار باشد، امکان بروز انحراف کمتر می باشد. به عبارت دیگر، وجود افراد مجرم در خانواده فرصت برای آموختن و یاد گیری انحرافات سایر اعضاء را فراهم می سازد.
هم چنین، بر اساس آنچه گفته شد، از نظر بلومر واکنش افراد انسانی در مقابل اشیاء بر اساس معنای آنها صورت می گیرد. وی کنش متقابل را بر سه قضیه ساده متکی می دانست:
1- افراد انسانی همه در مقابل اشیاء و موضوعات بر اساس معنایی که آن اشیاء برای آنها دارند، واکنش نشان می دهند.
2- معنی اشیاء از کنش متقابل سر چشمه می گیرد.
3- معانی مذکور در جریان کنش و برخورد فرد با چیزها مورد تعبیر و تفسیر قرار گرفته، تغییر می کند.

هر کدام از افراد در برخورد و در کنش و واکنش با دیگری کاری را که آن دیگری انجام می دهد، ارزیابی می کنند و سپس سعی می کنند رفتار و وضعیت خود را بر اساس ارزیابی خود از کنش دیگران جهت یا تغییر دهند.
بنابراین رفتار دیگران در عمل فرد حضور دارد تو در طرحی که فرد برای کنش خود ترسیم کرده است، مؤثر واقع می گردد. لذا می توان نتیجه گرفت که:
عمل انحرافی دیگران و تماس با افراد کجرو روی کنش فرد تأثیر منفی دارد.
ماتزا نیز سه مفهوم اصلی را مطرح کرد که عبارت بودند از: ممنوعیت، ارتباط نزدیک با پدیده کجرو، مشخص شدن.
منظور از ممنوعیت هر چیزی است که فرد را در جامعه ای که اعتبار زیادی برای موفقیت های اقتصادی قائل است در وضعیت نامساعدی قرار می دهد.
منظور از ارتباط نزدیک با پدیده کجرو، ارتباط با یک خرده فرهنگ کجرو است. در اینجا ماتزا اشاره می کند به اینکه ارتباط نزدیک با فرد کجرو می‌تواند انحرافات بعدی را تحریک کند و منظور از مشخص شدن اشاره است به اهمیت عمل از دید جامعه، از آن جمله اقدام به بر چسب زدن.
ماتزا اضافه می کند که این سه به اتفاق هم تصویر کاملتری از انحراف و روند کجرو شدن به دست می دهند.
(Stewart &Giynn, 1988:144) هیرشی نیز کجروی را معلول ضعف یا گسستگی تعلق فرد به جامعه می داند.
او چهار علقه اجتماعی را مطرح کرد که عبارت بودند از: عقیده یا باور، دلبستگی و تعلق، و تعهد و مشغولیت. به نظر وی هر چه فرد در هر یک از این عناصر نقش مهمتری داشته باشد، احتمال ارتکاب به انحراف کمتر است.
منظور از دلبستگی، عاطفه و حساسیت نسبت به دیگران است. هیرشی می‌گوید افرادی که با گروه های دیگر مثل خانواده، مدرسه وگروه همسالان رابطه قوی و محکمی دارند، کمتر احتمال دارد مرتکب اعمال بزهکارانه شوند. تحقیقات او در زمینه تأثیر دلبستگی به والدین، مدارس وگروه همسالان روی اعمال بزهکارانه نشان داد پسرانی که شدیداً دلبستگی به والدین دارند کمتر احتمال دارد مرتکب اعمال بزهکارانه شوند نسبت به پسرانی که دلبستگی کمتری دارند. (Vold & Bernard, 1986:241-242)
نظریه هیرشی حاکی از آن است که: کاهش دلبستگی و صمیمیت در روابط متقابل اعضاء خانواده روی میزان بزهکاری تأثیر مثبت دارد. هر چه همبستگی میان اعضاء بیشتر باشد، میزان کنترل بیشتر می شود و هر چه میزان کنترل بیشتر، بزهکاری کمتر می باشد. علاوه بر این، نظریه هیرشی نشان می دهد که مشغول بودن، فرصت برای فعالیت های بزهکارانه را محدود می کند. به عبارت دیگر، بین بیکاری و شدت بزهکاری همبستگی وجود دارد.
همان طور که اشاره شد، گود شکل بحرانی از بین رفتن نظم در خانواده را طلاق می داند و می گوید انواع دیگر گسیختگی خانواده احتمالاً به این شیوه ختم می شود. گود اشاره می کند که اگر زن یا مرد عشق و علاقه ای را که انتظار آن را دارند، به دست نیاوردند انگیزه ادامه زندگی خانوادگی سست می‌شود و به همین جهت است که میزان طلاق در چنین خانواده هایی نسبتاً بالا است. هم چنین گود می گوید «کودکان خانواده های «تو خالی» کمتر احتمال دارد که از شادی و سلامت روانی برخوردار باشند دقیقاً به خاطر این که اعضای خانواده در وظایف عاطفی خود نسبت به همدیگر کوتاهی کرده اند.» او عواملی چون گرمی (صمیمت)، دلبستگی، عشق و محبت را در اجتماعی کردن فرزند مؤثر می‌دانست. (Goode, 1989:165)
علاوه بر این گفته شد، از بین رفتن نظم در خانواده پیامدهایی از جمله بزهکاری فرزندان را به دنبال خواهد داشت. مطالعات نشان می دهد که بزهکاری نوجوانان با «خانواده های گسسته شده» ارتباط دارد. اغلب میزان بزهکاری در خانواده های گسسته نسبتاً بالاتر از خانواده های سالم می باشد و هم چنین میزان بزهکاری کودکان خانواده های از هم گسسته شده در اثر جدایی یا طلاق بالاتر است تا در مورد کودکان خانواده هایی که در نتیجه مرگ یکی از والدین از هم گسسته شده اند، زیرا شخص داغدار از حمایت اجتماعی برخوردار است و کمتر امکان دارد دوره ای از مشاجرات، کینه توزیها وعدم وفاداری را پشت سر گذاشته باشند. هم چنین مطالعات نشان داده اند که کودکان بزرگ شده در خانواده هایی که والدین از هم طلاق گرفتن خود داری نموده ولی به جنگ و دعوا با یکدیگر ادامه می دهند نسبت به کودکان خانواده‌های طلاق گرفته دارای مشکلات عاطفی بیشتری هستند.
کیفیت روابط بین والدین دارای بیشترین اثر می باشد، بنابراین دشمنی، عصابیت، سردی و کناره گیری احتمالاً اثرات مخرب بیشتری روی کودکان دارد تا صرف غیبت یکی از والدین. (merton & Nisbet, 1971: 525-526/ Goode, 1989: 166-167) تضاد بین والدین تأثیرش از طلاق روی بچه‌ها بیشتر است.
جلوگیری از طلاق ممکن است بیش از طلاق در بوجود آوردن جرم جوانان مؤثر باشد. ترور گیبن اشاره می کند که وضع خانواده غیر گسسته به علت تیرگی روابط ممکن است در موقعیت هایی به بدی خانواده های گسسته باشد و این خود روی بزهکاری تأثیر مثبت دارد.
ویلیامزا هال نیز به پنج عامل خانوادگی بر انحراف اشاره کرد که عبارت بودند از:
الف) خانواده گسسته شده.
ب) کشش یا فشار خانواده.
ج) انضباط و روابط خانواده.
د) مجرمیت در خانواده.
هـ) اهمال و غفلت. (Hall Willams , 1982:89-94).
آبراهامسون دریافت خانواده هایی که جنایت کاران را به وجود می آوردند نسبت به خانواده های گروه غیر بزهکاران شیوع شرایط عاطفی ناسالم را در افراد خانواده نشان می دهند –که فشار خانواده نامیده می شود.
این فشار خانواده با خصومت، تنفر، عصبانیت، آزردگی، پرخاشگری و آشفتگی‌های عاطفی به وجود آمده و حفظ شده، هم در والدین و هم در فرزندان آشکار می شود. شاو و مک کی نیز اثر فزاینده فشار درونی و اختلاف را عامل تبیین کننده بزهکاری می دانستند. لذا می توان نتیجه گرفت که: عدم روابط گرم و عاطفی در خانواده روی بزهکاری تأثیر دارد.
هم چنین مطالعات آقا و بانو گلوگ، مانهایم و دیگران نشان داده است که موضعگیریهای مدیریتی ضعیف والدین (به عنوان مثال فقدان نظارت و کنترل) با رفتار مشکل ساز بچه ها، مانند بزهکاری، مصرف مواد مخدر، زود رسی نجسی ارتباط دارد. نظم ناکافی و بی ثبات شامل کنترل کاملاً سست یا کنترل کاملاً شدید و سخت روی رفتار افراد تأثیر دارد.
علاوه بر این، بحث وتن، و گلاسکو و فرگوسن نشان داده که در پسرهای دارای پدران بزهکار نسبت به سایر بچه ها احتمال بزهکار شدن دو برابر است و در پسر‌های دارای براداران بزهکار بزرگتر، احتمال بزهکاری سه برابر بیشتر است. وست و فارینگتون ابراز می دارند که اگر پدر بچه بزهکار باشد احتمال دارد که سر پرستی و نظارت کافی و صحیح کاهش یابد و احتمال بزهکاری در کودک وجود دارد.(Hall williams, 1982:95-100/Barber, 1992:72)
همان طور که اشاره شد، دور کیم دو عامل مهم انسجام اجتماعی و تنظیم اجتماعی را به عنوان واقعیات اجتماعی مسئول نرخ خود کشی در جامعه می‌داند. هر گاه شیرازه تنظیم های اجتماعی از هم گسسته گردند، نفوذ نظارت کنندة جامعه بر گرایشهای فردی، دیگر کارایی اش را از دست خواهند داد و افراد جامعه به حال خودشان واگذار خواهند شد، دور کیم چنین وضعیتی را بی هنجار خوانده است. در این وضعیت آرزوهای فردی دیگر با هنجارهای مشترک تنظیم نمی شوند و در نتیجه افراد بدون راهنمای اخلاقی می مانند . هر کسی تنها هدفهای شخصی اش را دنبال می کند و زمینه برا ی بروز رفتارهای جنایی و جرم فراهم می گردد. (چلبی،1373 :32/ کوزو، 1977:192-191/Vold & Bernard, 1986:151-152).
بنابراین، فرد گرایی (توجه به منافع و اهداف شخصی) تأثیر منفی روی نظم دارد. هر چه درجه توافق گروهی قوی تر باشد، اعضاء رفتار انحرافی کمتری از خود بروز می دهند و تقید به وجدان جمعی افزایش می یابد.
دور کیم (1933) تئوری بنیاد نهاد که تقسیم کار بر مبنای جنس که وابستگی به یکدیگر را تشویق می کند، در یک نظام خانوادگی ثابت و استوار، امری ناگزیر است. تقسیم کار یکی از بنیانهای اساسی نظم اجتماعی است، نتایج حاصل از تقسیم کار عبارت است از بر قراری نوعی نظم خود بنیاد اجتماعی و اخلاقی. تقسیم کار اگر یگانه سر چشمه همبستگی اجتماعی نباشد، دست کم مهمترین آن است. تقسیم کار را باید دارای خصلتی اخلاقی دانست، زیرا نیازهایی چون نظم، هماهنگی و همبستگی اجتماعی معمولاً نیازهایی اخلاقی اند.
لذا نتیجه می گیریم که: هر چه نظام تخصیص نقشها منجسم تر باشد، نظم با ثبات تر و لذا انحرافات کمتر می باشد. مهم ترین مسأله نظم اجتماعی برای دور کیم و تا حدودی تونیس اعتماد و همبستگی اجتماعی است، یعنی این که بدون انسجام و نوعی اعتماد و پایداری، نظم اجتماعی ممکن نیست. ترنر نیز تحت تأثیر دور کیم، انسجام را فرایند سازمان دهنده نظم اجتماعی می داند که واحدهای اجتماعی منفک را به یکدیگر مرتبط می سازد. دور کیم نشان می دهد که آنچه باعث انسجام اجتماعی می شود ، مجموعه عواطف و رفتارهای مناسکی است.
انسجام معیار حمایت کننده کنش و توجه افراد خانواده تعریف می کنند. (Barber & Buehler, 1994:433/Barber, 1992:73) انسجام گروهی عناصری چون حفاظت، پشتیبانی مشترک، رابطه دوستی و نیت و منظور مشترک و هنجارهای مشترک را شامل می شود. (Hodson,…,1993:399) مینوشین، استرلین و السون نشان دادند که انسجام خانواده یعنی «پیوند عاطفی میان افراد خانواده». اپستین و دیگران یک مفهوم جدید با نام رابطه یا درگیری عاطفی را مطرح کردند. منظور از درگیری عاطفی یعنی حدی که خانواده علاقه را بروز می دهد و فعالیت‌های شخصی و علایق فردی اعضاء خانواده را ارزش می نهد.» هم چنین شش سطح را برای رابطه یا درگیری عاطفی مطرح کردند که عبارتند از: فقدان رابطه، رابطه فاقد احساسات، رابطه خود شیفتگی، رابطه همدلی، رابطه بیش از حد و رابطه همزیستی. رابطه همدلی برای سلامتی مطلوب شناخته شده است. (Barber & Buehler,1996:433-434) همان طور که بیان شد، بدون نوعی وابستگی عاطفی، نظم هنجاری غیر ممکن است پایه نظم هنجاری جامعه عاطفه است. احساس تعلق به جمع، اعتماد اجتماعی متقابل، دوستی متقابل که از مشخصه های اصلی همبستگی اجتماعی اند همگی ریشه در وابستگی عاطفی دارند. وابستگی عاطفی یکی از ارکان اصلی اجتماع است.
به تعبیر دور کیم همبستگی اجتماعی مبتنی بر برابری در فکر، احساس و کنش است. نظریه دور کیم حاکی از آن است که: هر چه همدلی و عاطفه مشترک اعضاء بیشتر باشد روی نظم خانواده تأثیر دارد. به عبارت دیگر هر چه انسجام بیشتر باشد، نظم با ثبات تر است و هر چه نظم با ثبات تر باشد، انحرافات کمتر می باشد.
هم چنین گفته شد پارسنز چهار مسئله کار کردی (به عنوان طرح AGLL) را مطرح می کند، که عبارت است از: تطابق، هدف یابی، همبستگی (انسجام) نهفتگی (حفظ و نگهداری الگوها).
علاوه بر این پارسنز میان چهار خرده نظام شامل ارگانیزم رفتاری، نظام شخصیت، نظام اجتماعی و نظام فرهنگی در درون نظام کنش، فرق می گذارد. اصولاً مبنای انحرافات از ناهماهنگی و کارکردهای نامطلوب چهار نظام است. اما نظام فرهنگی و نظام شخصیتی دو محور عمده تولید انحراف تلقی می‌شوند، در نظام پارسنزی کارکردهای G و L ضامن سلامت یا انحراف هستند. بر اساس دیدگاه پارسنزی نتیجه می گیریم: در صورتی که دو نظام اجتماعی و شخصیتی نتوانند کارکردهای اصلی خود را انجام دهند میزان انسجام اجتماعی و به تبع آن میزان دستیابی به اهداف اجتماعی کمتر شده و احتمال انحراف وجود خواهد داشت. علاوه بر این، پارسنز نیز برای «مسأله حفظ نظم اجتماعی» اهمیت فوق العاده ای قائل است. او اجتماعی کردن و کنترل اجتماعی را مکانیزمهایی می داند که نظام اجتماعی از طریق آن ها تعادل خود را حفظ می‌کند. پارسنز راه حل اساسی نظم اجتماعی را در نظام فرهنگی و هنجاری جامعه جستجو می کند و روابط از نوع اجتماعی را که به تعبیری خاص گرا –انتشاری هستند مسئول نظم و انسجام اجتماعی می‌داند. وی به نکات عاطفی موجود بین همسران در خانواده توجه دارد و خانواده را به عنوان تنها نهاد موجود در جامعه در نظر می گیرد که می تواند عشق و محبت و مراقبت مورد نیاز را برای رشد شخصیت انسانی در بهترین حد ارائه دهد.(Atkinson,…,1987:110).
هم چنین پارسنز متغیرهای الگویی را مطرح می کند که کنشگر می بایست از میان تقسیم بندیهای دو قسمتی پنج گانه انتخاب خود را بکند. متغیر عاطفی بودن در برابر خنثی بودن از لحاظ عاطفی، بود یا نبود عاطفه و احساس مناسب برای هر موقعیت خاصی را در بر می گیرد. مثلاً انتظار داریم کنش متقابل والدین با فرزندان بسیار عاطفی باشد. از متغیر فوق نتیجه می گیریم: دلبستگی عاطفی بین اعضاء خانواده با نظم و ثبات در خانواده رابطه مستقیم یا مثبت دارد.
هم چنین از متغیر نفع شخصی در برابر نفع جمعی که گرایشات کنش به سوی منافع فردی یا منافع و اهداف گروهی را در بر می گیرد می توان نتیجه گرفت که تمرکز اعضاء خانواده در جهت اهداف همسان با نظم در خانواده رابطه مستقیم دارد. (Hamilton, 1983:103) حاکمیت وجوه اظهاری و ابزاری در خانواده می‌تواند در کنش افراد تأثیر گذار باشد. هر چه حاکمیت به سمت وجه ابزاری میل کند شدت وجه اظهاری کاهش می یابد و میل به منافع شخصی افزایش می یابد و این مسئله خود روی نظم در خانواده تأثیر منفی دارد.
علاوه بر این، پارسنز در سیر تکوینی و رشد شخصیت چهار مرحله را از هم تمییز می دهد: بحران دهانی، مرحله مقعدی، مرحله ادیپی، نوجوانی که نشان می‌دهد هر چه روابط عاطفی میان والدین و فرزندان نو پشتیبانی از اعضاء بیشتر باشد نظم خانوده با ثبات تر و در نتیجه انحراف کمتر می باشد.
هم چنین پارسنز معتقد است انسجام زندگی زناشویی بر نقش های مکمل ولی متمایز در زندگی زناشویی استوار شده است. مرد نقش ابزاری و زن نقش عاطفی (بیانگر) را به عهده دارد، این هر دو نقش، ابزاری و عاطفی برای بقاء و حفظ گروه خانواده ضروری است.
همان طور که اشاره شد، لاک به تأمین اقتصادی و کفایت اقتصادی به عنوان تعیین کننده اصلی در رضایت زناشویی و طلاق می نگرد. فشارهای اقتصادی رابطه غیر مستقیمی با ارزیابی زوجین از زندگی زناشویی شان دارد، از طریق افزایش خشونت در کنش متقابل زندگی زناشویی و کاهش رفتارهای گرم و حمایتگر که زوجین نسبت به یکدیگر ابراز می دارند. دوران سخت اقتصادی می تواند تأثیرات و نتایج نامطلوبی برای خانواده داشته باشد از جمله این تأثیرات و نتایج خطر افزایش فروپاشی و از هم گسیختگی زندگی زناشویی، بی نظمی خانواده، صدمات بدنی و جسمی و بی تفاوتی نسبت به کودکان را باید نام برد.
مطالعات کانجر و الدر نشان می دهد که فشارهای اقتصادی باعث عقب نشینی و از بین رفتن توجه و محبت بین زوجین می شود. گر چه به نظر می‌رسد که فشارهای اقتصادی بزرگترین تأثیر را روی رفتارهای خشونت آمیز یا حمایتگری مردان داشته باشد ولی در زنان خشونت افزایش یافته و رفتار گرم آنها در نتیجه مشکلات اقتصادی کاهش می یابد. (Congew & Elder, 1990:130-131) عامل دیگری که بر نظم خانواده تأثیر دارد، تصمیم گیری و همفکری مشترک می باشد. بیشتر مطالعات به این نتیجه رسیده اند که زوجهای خوشبخت به دلیل تصمیم گیری مشترک، گفتگوی مفید، توافق متقابل و مشترک به عنوان نمونه، مشخص می شوند. سلطه یک همسر یا اختلافات گسترده بر سر قدرت دارای ارتباط با طلاق و نارضایتی است. طلاق یا نارضایتی زناشویی بیشتر با تصمیم گیری موضوعات مربوط به پول ارتباط دارد. زوجهای خوشبخت در قیاس با مطلقه ها کنترل مالی و تصمیم گیریهای مشترک بیشتری را نشان می دهند. (Schaninger & Buss,1986:130-131) در صورتی که طرفین (زن و شوهر) گرایشهای متفاوتی در رابطه با خرج کردن پول داشته باشند، ممکن است تنش ها و تضادها بوجود آیند، وقتی یکی از طرفین قصد صرفه جویی شدید، پس انداز دقیق را داشته باشد و دیگری عادت به حیف و میل داشته باشد، تضادها غیر قابل اجتناب هستند و اگر یکی سعی کند برای نیازهای شخصی خود بیشتر خرج کند و نیازهای سایز اعضاء خانواده را مد نظر قرار ندهد، رنجش و بیزاری دیگری را به دنبال دارد.
تود و فریدمن دریافتند که زوجهای خوشبخت، سعادت زناشویی خود را به این حقیقت نسبت می دادند که قدرت تصمیم گیری یکسانی داشتند. در این خانواده ها، مردان در مسئولیت های خانه داری و پرورش بچه مشارکت کرده اند و بیشتر نسبت به همسران خود صمیمی، معاشرتی (ارتباطی) و با احساس بوده اند. در ازدواجهای ناموفق شوهران تمامی تصمیم گیریهای مهم، کجا زندگی کنند، چگونه پول خود را صرف کنند و... را می گرفتند. (Stewart & Glynn,1988:371-374).
همان طور که گفته شد، عامل مهم دیگری که بر نظم در خانواده مؤثر است. اعتقادات مذهبی می باشد. فرگوسن و هارود اشاره کرده اند خانواده هایی که دارای مشخصه «پایبندی مذهبی» بالایی هستند کمتر متمایل به فروپاشی هستند. (1984،ص 547-540) هم چنین بوث بیان می کند عقاید مذهبی به صورت نیروی خاص و نگهبان ازدواج دیده می شود که انسجام و پیوستگی آن را تقویت می کند. (1983،ص 390) فیلسینگر و ویلسون اشاره می کنند مذهب از طریق حمایت از ارزشها، فعالیت های خانواده و از طریق تسهیل در امر سازگاری با مشکلات زندگی ممکن است که ازدواج را جذاب تر کند. ویلکینسون و تنر نیز می گویند «پایبندی مذهبی تأثیری مستقیم روی عاطفه خانواده مستقل از فعالیت‌های خانواده دارد.» (1984،ص 664).

1-3 نظریه چلبی- نظم در سطح خرد:
همان طور که ملاحظه شد، هر دیدگاه به برخی از عوامل مؤثر بر نظم اشاره می کند. از آنجا که چلبی عوامل مؤثر بر نظم در سطح خرد را به طور کامل و جامع مطرح نموده، در بخش چهار چوب تئوریکی از نظریه چلبی در این زمینه استفاده کرده ایم.
نامبرده اظهار می دارد که «نظم اجتماعی خرد حداقل در چهار بعد با چهار مشکل ماهوی مواجه است که این چهار مشکل عبارت است از:
1) همفکری مشترک.
2) همگامی مشترک.
3) همدلی مشترک.
4) همبختی مشترک. (1375،19).
چلبی این چهار مشکل (چهار هـ) را برای هر گروه اجتماعی مطرح می کند. به نظر وی هر گروه یا هر «مایی» اگر این چهار مشکل را حل کرده باشد، دارای نظم می باشد ولی اگر این چهار مشکل را داشته باشد نظم و تعادل خود را از دست داده و دچار اختلال می شود. در اینجا ما خانواده را به عنوان طبیعی ترین گروه اجتماعی در نظر گرفته و این چهار مشکل را برای خانواده به مثابه یک گروه ساختاری در نظر می گیریم. طبق این نظریه اگر خانواده این چهار مشکل را نداشته باشد، نظم آن متعادل و با ثبات است، اما اگر یکی از این چهار مشکل در خانواده وجود داشته باشد، منجر به کاهش نظم و تعادل در خانواده خواهد شد. مثلاً، خانواده ای ممکن است پولدار باشد و اعضاء خانواده مشکلی از این جهت نداشته باشند، اما عاطفه مشترک بین اعضاء خانواده وجود نداشته باشد، نظم در این خانواده نامتعادل و بی ثبات خواهد بود.
چلبی می گوید «دو عنصر اساسی سازنده جامعه در سطح خرد، فرد و تعامل است. از لحاظ تحلیلی تعامل بالقوه دارای دو وجه عمده است یکی وجه ابزاری و دیگری اظهاری.» (1375، 17-16).
همچنین چلبی اشاره می کند که:
در بعد تعاملی ساخت اجتماعی، روابط ابزاری اثر باز کنندگی و در مقابل روابط اظهاری اثر انسدادی بر نظم و اجتماع دارند. طبق تعریف، رابطه ابزاری خود هدف نیست، بلکه وسیله و محملی است برای رد و بدل کردن چیزی و یا کسب هدفی خاص. نوعاً این گونه روابط سرد و ویژه است و از صمیمیت مبرا است. دغدغه اصلی کنشگران درگیر در این نوع رابطه (اعم از کنشگران فردی یا جمعی) به حداکثر رساندن نفع خویش است. این نوع رابطه بالقوه زوال-بخش، رقابت آمیز، خشونت زا و تضاد آلود (عمدتاً از نوع تضاد توزیعی) هستند. در رابطه اظهاری که گرم و انتشاری است نوعی صمیمیت، اعتماد و تعهد وجود دارد. تعلق عاطفی و معاشرت پذیری اساس این نوع رابطه را تشکیل می دهد.و هر قدر صبغه عاطفی و اخلاقی روابط اظهاری افزایش یابد، به همان نسبت نیز میزان اثر انسدادی و انتظامی آنها نیز افزایش می یابد. (1375، 251-249).
چلبی اظهار می دارد که «از طریق تعامل اظهاری است که «ما» یا «اجتماع» یا گروه اجتماعی شکل می گیرد. با تشکل «ما» یا گروه است که می توان صحبت از انگاره های منظم و نسبتاً پایدار تعاملات نمود. در سطح خرد، به لحاظ تحلیلی دو عنصر «فرد» و «تعامل» و اثر ترکیبی آنها یعنی «ما» هر سه دست اندرکارند». برای هر یک از این سه عنصر چهار بعد در چهار چوب «اجیل پارسنز» مطرح می کند:



شکل 5. «اقطاب شخصیت» شکل 6. «انواع روابط اجتماعی». شکل7.«ابعاد ما».
نقل از چلبی، 1375، ص 18- 17.
چلبی به این نکته اشاره دارد که در روابط مبادله ای، کالا و خدمات مورد احتیاج اطراف رابطه رد و بدل می شوند. در رابطه قدرت دستورات رد و بدل می شوند و بالاخره در روابط اجتماعی حق و عاطفه و تکلیف مبادله می شوند.
نامبرده برای «ما» نیز در قالب اجیل چهار بعد قائل می شود، در بعد ابزاری «ما» رابطه خود را با محیط خویش تنظیم می نماید. در بعد سیاسی (G) نقش رهبری در «ما» مطرح است و در بعد فرهنگی نقش اطلاعات، انتقال آنها و یاد گیری عمده است و در بعد اجتماعی I که بعد محوری «ما» است تعاملات صورت می گیرند.
چلبی اظهار می دارد که «با تشکل ما می توان از نوعی نظم خرد سخن گفت، این نظم اجتماعی همزمان در برگیرنده افراد، تعاملات، و «ما» است. جهت حفظ ما و بالطبع حفظ الگوهای تعاملی، نظم اجتماعی خرد حداقل در چهار بعد با چهار مشکل ماهوی مواجه است که عبارتند از:
1-همفکری مشترک (L).
2- همگامی مشترک (G).
3- همدلی مشترک (I).
4- همبختی مشترک (A).
هر گروه یا هر «مایی» باید در خودش این چهار مسئله را حل کند، در غیر
این صورت دچار اختلال می گردد. (همان، ص 19).



شکل 8. چهار مشکل (چهار هـ) نظم اجتماعی خرد
نقل از چلبی، 1375، ص 19
چلبی می گوید:
بدون حداقل مجموعه ای از نمادها، اطلاعات و ارزشهای مشترک، باید نسبی تعاملات او «ما» قابل تصور نیست. لذا یکی از مقتضیات نظم خرد فراهم کردن حداقل همفکری، درک مشترک و ارزشیابی مشترک نسبی است. در صورتی که همفکری مشترک در ابعاد فوق الذکر نباشد در سه عنصر نظم یعنی فرد، تعامل و «ما» اختلال حاصل می شود و قابلیت یاد گیری فرد کاهش می یابد، از ظرفیت اجرا فرد به طور مؤثر استفاده نمی شود و ذخیره نمادی شخص منحصر به فرد و محدود باقی می ماند. نقشه‌های شناختی فرد اصلاح و تعمیم نمی پذیرند و به تبع اینها، فرد حداقل قدرت کنترل و انطباق خود را نسبت به محیط به طور مؤثر از دست می دهد. اینها پیامدهای اختلال در نظام شخصیتی است.

او می افزاید که:
در رابطه با عنصر تعامل نیز بدیهی است که تعاملات حداقل در بعد ارتباطی دچار اختلال شده و کارکرد خود را از دست می دهند. به دنبال آن «ما» نیز استعداد انطباقی خود را با محیط خویش از دست می دهد و به تدریج حریم فرهنگی آن مخدوش و کمرنگ می گردد و بالاخره در صورتی که حداقل نوعی هم ارزشی مشترک (اطلاعات ارزشی و هنجارهای مشترک) وجود نداشته باشد، هر سه عنصر مزبور به نوبه خود دچار اختلال می شوند. فرد احساس تعهد و تعلق خود را نسبت به دیگران و ما از دست می دهد و به تدریج دچار آنومی و از خود بیگانگی می شود یعنی نوعی سر در گمی، احساس جدایی و انزوا. تعامل نیز در بعد اظهاری مختل می گردد و به عبارت دیگر روابط ارتباطی (اجتماعی) آسیب می بینند. حقوق و تکلیف در ما نیز مخدوش و مکدر می شود.
چلبی در ادامه بیان می دارد که:
مشکل دوم نظم خرد (G) مساله هماهنگی مشترک است. نظم اجتماعی نوعی سازش بیرونی را طلب می نماید. چرا؟ عمدتاً به خاطر این که افراد هر کدام در بعد ارگانیکی و ظرفیت اجرا (G) منحصر به فرد هستند. به علاوه گر چه در خلال جامعه پذیری فرض این است که همگی نیاز هایشان هنجاری گردد مع ذالک هر کدام در فرایند یادگیری و جامعه پذیری، در ارتباط با محیط های مختلف، تجربیات منحصر به فرد کسب می نمایند. بنابراین قابل تصور است که افراد هر کدام خواسته ها و تمنیات نسبتاً مختص به خود داشته باشند. در یک کلام افراد ضمن اینکه نفع مشترک دارند همزمان به طور نسبی و بالقوه حائز منافع متضاد، بویژه در موقعیت کمیابی، نیز هستند. بدین ترتیب جهت جلوگیری از بالفعل شدن تضاد منافع و حاد شدن آن لازم است راه حلی پیدا شود به طوری که از طریق سازش بیرونی، عملاً به نوعی وحدت عمل و همگامی مشترک نایل آیند. در صورتی که مسأله همگامی مشترک (سازش بیرونی دو جانبه) حل نشود مصالح جمعی و بلند مدت تحت الشعاع مصالح فردی و کوتاه مدت قرار می گیرد. نتیجه آنکه «ما» در ارتباط بیرونی، قدرت انطباقی خود را از دست می دهد و از لحاظ درونی دچار مشکل انسجامی می‌شود.
مسأله سوم نظم در سطح خرد (I) به نظر چلبی مسأله همدلی متقابل و احساس تعلق مشترک است. او مطرح می کند که فی الواقع «خمیر مایه اصلی «ما» تعلق افراد به یکدیگر و به ما است. فقدان حداقل نوعی همدلی و احساس تعلق مشترک یعنی نبود ما و اضمحلال ما به «من» ها. دور کیم در تحلیل نهایی پایه هر نظم اجتماعی را عاطفه می داند». (ص 20).
چلبی اظهار می دارد که:
در صورتی که حداقل نوعی همدلی مشترک می باشد هر سه عنصر شخصیت، تعامل و «ما» همگی در وجه I دچار مشکل می شوند. اول این که فرد، تعهد و وابستگی عاطفی خود را نسبت به دیگران و به خصوص «ما» از دست می دهد. دوم اینکه تعامل اجتماعی معنی و مفهوم خود را از دست می دهد و سوم آن که «ما» با از دست دادن بعد اجتماعی خود و همزمان با از دست رفتن هویت جمعی افراد نسبت به ما، تبدیل به نوعی تجمع می شود. به عبارت دیگر هر سه عنصر به طرف قطب A میل می کنند در واقع مرکز ثقل ما وجه I آن است با میل پیدا کردن «ما» به A نابودی و محو مانیز نزدیک می گردد.
هر چه روابط بین اعضای گروه نزدیک تر باشد، آن گروه از عهده حفظ و تقویت یگانگی خود بر خواهد آمد.
در چهار چوب اجیل می توان چهار نوع مبادله را از لحاظ تحلیلی از هم تمیز داد.
چلبی در ادامه اشاره می کند که «مبادله نامتقارن گرم، انتشاری و عاطفی است، در این مبادله طرفین نسبت به یکدیگر احساس مثبت دارند. ایثار، یاری دگر خواهانه، بخشش از مظاهر برجسته این نوع مبادله است. در مبادله متقارن گرم، رفاه و نفع طرفین هر دو اولی و مطمح نظر طرفین است طرفین از دید یکدیگر از احترام خاص برخوردار هستند و به رفاه حال یکدیگر علاقه مندند. منشا این احترام خاص متقابل و توجه مشترک نسبت به رفاه حال یکدیگر را باید در همفکری و همدلی، اعتماد و حسن نیت متقابل جستجو کرد».
آخرین مشکل ماهوی نظم اجتماعی که در سطح خرد چلبی مطرح می کند، همبختی مشترک است. مراد وی از همبختی مشترک نفع مشترک و اقبال مشترک است. اساساً نفع مشترک ریشه در نیازهای عام و مشترک انسانی دارد، نیازهایی که تأمین آنها از طریق جمع و با مشارکت دیگران در جمع بیشتر ممکن نیست. تجلی راه حل جمعی برای رفع بعضی نیازهای مشترک در وضعیت تعادلی یعنی تعادلهای قرار دادی (مثل قواعد رانندگی) و یا در میثاق‌ها (مثل قانون) نهفته است.
به نظر چلبی «منظور از اقبال مشترک (خطر مشترک) میزان نیاز متقابل افراد است به تشریک مساعی فیزیکی. مظهر عالی این تشریک مساعی ار تشقسیم کار می داند». چلبی مطرح می کند:
در صورتی که مسأله همبختی مشترک نظم حل نشود، سه عنصر، شخصیت (فرد)، تعامل و «ما» همگی عمدتاً در بعد (A) دچار ضعف و اختلال می گردند. در رابطه با شخصیت، فرد پاسخ مؤثر نسبت به نیازهای خود دریافت نمی کند و از هر گونه مازاد تعاونی بی بهره می گردد، باز دهی هوش و ظرفیت اجرای وی نیز کاهش می یابد. در رابطه با عنصر تعامل روابط مبادله ای در وهله اول دچار نقصان می شوند و بالاخره در ارتباط با عنصر «ما» قدرت انطباق آن با محیط بیرونی و قدرت نظارتی و تنظیمی آن نسبت به محیط درونی هر دو کاهش می یابد.
چلبی می افزاید که:
در صورت عدم حل مسأله همبختی مشترک، هر سه عنصر فرد، تعامل و «ما» هر کدام از محور AL به سمت محور GL میل می نمایند. «ما» با میل کردن به طرف محور GI کوچکتر (از لحاظ عددی)، فشرده تر (از لحاظ هنجاری)، بسته تر (به لحاظ نو آوری و عضو گیری)، کم تحرک تر (به لحاظ جابجایی افراد) و بالاخره خاص گراتر (به لحاظ گرایش ارزشی) می شود.
2-3- فرضیه های محوری تحقیق.
همان طور که گفته شد، چلبی چهار مشکل را برای هر گروهی یا «مایی» در سطح خرد مطرح می کند –هر گروه با «مایی». (گروه به معنی جامعه شناسی و اجتماعات طبیعی با چهار مشکل روبرو است). اگر این چهار مشکل را در خود حل کرده باشد، نظم آن متعادل و با ثبات است. نظریات چلبی در مورد نظم در سطح خرد برای هر گروهی قابل طرح می باشد و یک نظریه کلی است که تمام گروهها را در بر می گیرد. اگر در گروهی همفکری، همگامی، همدلی و همبختی مشترک وجود داشته باشد نظم آن متعادل و با ثبات می باشد. اما اگر مثلاً در گروهی همبختی باشد، ولی همدلی وجود نداشته باشد، نظم در گروه نامتعادل و بی ثبات خواهد بود و دچار اختلال می گردد.
بر اساس آنچه گفته شد، طبق نظریه نظم خرد چلبی، می توان چهار فرضیه را برای هر گروه اجتماعی با توجه به چهار مشکل ماهوی آن (چهار هـ) به شکل زیر مطرح نمود. این فرضیه ها عبارتند از:
1- بین همفکری مشترک و نظم در گروه رابطه مثبت وجود دارد.
2- بین همگامی مشترک و نظم در گروه رابطه مثبت وجود دارد.
3- بین همدلی مشترک و نظم در گروه رابطه مثبت وجود دارد.
4- بین همبختی مشترک و نظم در گروه رابطه مثبت وجود دارد.
یعنی هر چه همدلی مشترک، همفکری مشترک، همگامی مشترک و همبختی مشترک در گروه بیشتر باشد، نظم آن گروه با ثبات تر و متعادل تر خواهد بود.
در مطالعه حاضر منظور ما از گروه، گروه خاصی است که نمود بارز یک گروه طبیعی می باشد و آن خانواده است و چهار مشکل فوق را در مورد خانواده در نظر گرفتیم.
در مورد خانواده به عنوان یک گروه طبیعی با توجه به چهار مشکل طرح شده توسط چلبی در مورد نظم در سطح خرد، می توان چهار فرضیه اصلی به شکل زیر مطرح نمود. این فرضیه ها عبارتند از:
1- بین همفکری مشترک و نظم در خانواده رابطه مثبت وجود دارد.
2- بین همگامی مشترک و نظم در خانواده رابطه مثبت وجود دارد.


3- بین همدلی مشترک و نظم در خانواده رابطه مثبت وجود دارد.

هر چه پیوند عاطفی بین اعضای خانواده بیشتر باشد، نظم در خانواده بیشتر می باشد. عواطف مشترک اعضاء و بهره گیری از پیوند عاطفی و حمایت خانوادگی با نظم رابطه مثبت دارد.
4- بین همبختی مشترک و نظم در خانواده رابطه مثبت وجود دارد.

هم چنین اشاره کردیم از بین رفتن نظم در خانواده پیامدهایی از جمله بزهکاری فرزندان را به دنبال دارد و بحرانی ترین حالت از بین رفتن نظم در خانواده را طلاق در نظر گرفتیم، با توجه به این مطالب می توان فرضیه های زیر را مطرح کرد:
1- عدم همبختی مشترک در میان اعضاء خانواده موجب اختلال در نظم خانواده می شود. این اختلال می تواند موجب طلاق و کژ رفتاری اعضاء خانواده از جمله کژ رفتاری فرزندان شود.



2- عدم همگامی مشترک در میان اعضاء خانواده موجب اختلال در نظم خانواده می شود. این اختلال می تواند موجب طلاق و کژ رفتاری اعضاء خانواده از جمله کژ رفتاری فرزندان شود.



3- عدم همفکری مشترک در میان اعضاء خانواده موجب اختلال در نظم خانواده می شود. این اختلال می تواند موجب طلاق و کژ رفتاری اعضاء خانواده از جمله کژ رفتاری فرزندان شود.



4- عدم همدلی مشترک در میان اعضاء خانواده موجب اختلال در نظم خانواده می شود. این اختلال می تواند موجب طلاق و کژ رفتاری اعضاء خانواده از جمله کژ رفتاری فرزندان شود.


هم چنین می توان فرضیه زیر را مطرح کرد که :
5- بین طلاق و کژ رفتاری فرزندان رابطه مثبت وجود دارد.

به عبارت دیگر، طلاق می تواند موجب کژ رفتاری فرزندان شود.
همان طور که اشاره شد، داشتن ایمان، از جمله عواملی است که بر روی سلامت خانواده مؤثر است. لذا یکی از فرضیه های اساسی و مهم در تحقیق حاضر تأثیر گرایش مذهبی (دینداری یا دین ورزی) بر نظم خانواده می باشد.
6- اعتقادات مذهبی با نظم در خانواده رابطه مثبت دارد.

فرضیه های اصلی تحقیق را می توان به وسیله نمودار ترسیم کرد، که در ذیل تحت عنوان الگوی علّی بزهکاری به آن اشاره می کنیم.
3-3- الگوی علّی بزهکاری.
مدل فوق با توجه به مطالب و فرضیه های ارائه شده و به منظور درک بهتر آن ترسیم شده است. در این مدل، آن دسته از متغیرهایی منظور شده اند که گمان می رود بیشترین تأثیر را روی بزهکاری (متغیر وابسته) داشته باشد.
به همین منظور ابتدا الگوی علّی به صورت یک چهار چوب مفهومی کلی مطرح می شود.
نمودار الگوی علّی (بزهکاری) را با توجه به تأثیر نظم خانواده به شکل کلی نشان می دهد.
همان طور که قبلاً نیز اشاره شد و با توجه به نمودار هر گروهی (اینجا منظور خانواده است) با چهار مشکل ماهوی (چهار هـ) مواجه است. اگر خانواده این چهار مشکل را در خود حل کرده باشد، نظم آن با ثبات و متعادل است در غیر این صورت دچار اختلال می شود.
به عبارت دیگر، عدم همبختی مشترک، عدم همفکری مشترک، عدم همگامی مشترک و عدم همدلی مشترک در میان اعضاء خانواده باعث اختلال در نظم خانواده می شود. از یک طرف، اختلال در نظم خانواده می تواند منجر به طلاق گردد و طلاق نیز می تواند بزهکاری فرزندان را به دنبال داشته باشد و از طرف دیگر اختلال در نظم خانواده می تواند خود منجر به بزهکاری فرزندان شود. یعنی اختلال در نظم خانواده به طور مستقیم می تواند منجر به بزهکاری فرزندان گردد و هم چنین می تواند به طور غیر مستقیم از طریق وقوع طلاق روی بزهکاری فرزندان تأثیر گذارد.

4-روش‌های جمع آوری اطلاعات
در فصول گذشته به موضوع و چهارچوب تئوریکی اشاره شد. اینک به مرحله ای می‌رسد که باید در آن به بیان روش و متد استفاده شده در این تحقیق پرداخت. هدف اصلی این مرحله جمع‌آوری اطلاعات در مورد تحقیق می‌باشد. برای رسیدن به این هدف باید اطلاعات بدست آمده را جمع بندی نمود. روش تحقیق استفاده شده در این تحقیق روش اسنادی است و در روش اسنادی باید توجه داشت که اصالت یک تحقیق اسنادی به منابع حائز اهمیتی است که از آنان استفاده کرده است که ما در این تحقیق از منابع فراوان و بسیاری شامل کتابها و سایت‌ها و تحقیقاتی که در این زمینه انجام شده بود بهره برده‌ایم.
مأخذ موجود در تحقیق اسنادی را می‌توان به سه گروه تقسیم کرد : 1-کتب 2-مجله و نشریه‌ها و 3-اسناد دیگر.
در این تحقیق همانطور که در چکیده اشاره شد، به بررسی نظریات موجود در باره نقش خانواده به عنوان عامل و مانع بزهکاری نوجوانان (با تکیه بر نظم در خانواده ) پرداخته‌ایم و این موضوع نیازمند تحقیق بیشتر می‌باشد ولی ما در حد توان خواسته‌ایم تا در شناساندن و تفهیم این موضوع قدم برداریم.
بطور کلی به علت وجود انواع فراوان بزهکاری خواسته‌ایم تا معنای روشنی از این کلمه و ارتباط آن در جامعه بویژه خانواده را مورد بررسی قرار دهیم. به همین علت از نظریات اساتید و علمای این موضوع استفاده برده ایم. محور اصلی تحقیق ما را نقش خانواده در شکل گیری بزهکاری تشکیل می‌دهد. نقشی که می‌تواند جامعه را به جلو یا عقب پیش برد.
در تعریف مسأله به مسائلی که در شکل گیری بزهکاری نقش اساسی دارند اشاره شده است که دربرگیرنده انحراف و طلاق و خانواده و نظم اشاره شده است واز نظریات صاحبنظران استفاده نموده ایم.
تئوری‌های اشاره شده به دو رویکرد جامعه شناسی و روانشناسی اشاره دارد که هر یک از این تئوری‌ها به صورت ریز و جداگانه بیان شده و بزهکاری را موشکافانه بررسی می‌نمایدو نیز اشاره ای به نظریات بزهکاری و نظم خانواده شده است. و در ادامه به نوع شناسی مرتون از انواع انطباق اشاره شده است که شامل همنوایی نو اوری شعائر گرایی انزواطلبی شورش می باشدکه هر یک کاملا توضیح داده شده است.در ادامه به نظریه بر چسب می رسیم برخود لازم دانستم تا کمی در این باره بحث کنم.این تئوری فرد را به این سمت هدایت می کند که فرد توانایی تصمیم گیری اگاهانه را ندارد یعنی فرد نمی تواند خوب و بد را تشخیص دهد و این مورد در افراد بزهکاری که در جامعه ما وجود دارد بطور واضح مشاهده می شود چرا که فرد بعلت تشخیص ناصحیح وارد گروهای بزهکار یا دست به اقدام بزهکارانه میزندو در ادامه تحقیق نظریات و مباحث کامل تری درزمینه بزهکاری بیان شده است.
چهارچوب تئوریکی که در این تحقیق استفاده شده است علاوه بر بیان نظریه های گوناگون در مورد انحراف تئوری‌هاونظریات برخی از جامعه شناسان از جمله ساترلند و بلومروماترا –میرنی هال دور کیم، گود ، پارمتر مطرح شده است که در ادامه به بحث در مورد این تئوری ها می پردازیم ابتدا به نظریه ساترلند اشاره می کنیم که اونظریه معاشرت گوناگون را مطرح می کندنقش کنش متقابل اجتماعی را در شکل گیری رفتار وگرایشات انسانهامورد تاکید قرار داده است و معتقداست رفتار مجرمانه در اثر تماس و همنشینی با الگوهای جنایی اموخته می شود این سخن ساترلند رامیتوان عینان در جامعه دید افراد با شرکت در گروه همسالان و محیط های اجتماعی با افراد دیگر تماس پیدا کرده و خلق و خوی افراد دیگر را جذب میکنند چه بسا در این میان فرد با افرادی بزهکار ارتباط پیدا می کند که این باعث مشود فرد رفتار مجرمانه و الگوهای جنایی را فرا می گیرددر ادامه هیرشی اضافه می کند کجروی را معلول ضعف یا گسستگی تعلق فرد به جامعه می داند او همچنین چهار علقه اجتماعی را مطرح می کند که عبارتند ازعقیده یا باور دلبستگی و تعلق و تعهد ومشغولیت به نظر وی هر چه فرد در هر یک از این عناصر نقش مهمتری داشته باشد احتمال ارتکاب جرم کمتر میباشد در جامعه ما می توان مشاهده کرد که همین نبود مشغولیت یا کار باعث صدمات فروانی به افراد جامعه شده چرا که فرد به علت بی کاری دست به ارتکاب جرم زده است دورکیم نیز نظریه ای را ارائه کرده که اشاره به این دارد که هر چه همدلی وعاطفه مشترک اعضاءبیشتر باشد روی نظم خانواده تاثیردارد پارسنز نیز 4 مسئله کارکردی رابیان می کند که عبارتند از:تطابق وهدف یابی وهمبستگی ونهفتگی وبر اساس این دیدگاه نتیجه می گیریم در صورتی کهدو نظام اجتماعی و شخصیتی نتوانندکارکردهای اصلی خود راانجام دهندمیزان انسجام اجتماعی و به تبع ان میزان دستیابی به اهداف اجتماعی کمتر شده است و احتمال انحراف وجود خواهد داشت و مطالعات کانجر و الدر بیان میکند که فشارهای اقتصادی باعث عقب نشینی و از بین رفتن توجه و محبت بین زوجین میشود این نظریه کاملا در جامعه ما صادق است افراد یا به علت کمبود مالی نمی توانند ازدواج کنند که در این صورت فحشا که یکی از اقسام بزهکاری زیاد می شود و یا همین کمبود مالی پس از ازدواج گریبان گیر زوجین میشود که باعث سردی روابط بین زوجین و کم شدن مهر و عاطفه بین انها می شود که گاهی این مورد نیز باعث طلاق میگردد که این هم یکی از اقسام بزهکاری است که ما در جامعه خود شاهد ان می باشیم در ادامه به فرضیه های محوری تحقیق اشاره می کنیم که بر گرفته از نظریات چلپی می باشدایشان برای هر گروه 4 مشکل مایی را در سطح خرد مطرح میکند و اشاره دارد که اگر این 4 مشکل حل شود نظم و ثبات حاکم خواهد شد به نظر وی اگر در گروه همفکری وهمگامی وهمدلی و همبختی مشترک وجود داشته باشد نظم ان متعادل و با ثبات می باشد و کاستی یک مورد اختلال بوجود خواهد اورد و ایشان این 4 اصل را بصورت 4 فرضیه ارائه نموده اند که بین همه موارد و نظم رابطه مثبت دو سویه برقرار می باشد در ادامه خانواده به عنوان یک گروه طبیعی با تو جه به 4 مشکل طرح شده توسط چلپی در مورد سطح خرد می توان 4 فرضیه اصلی را می تواند اینگونه باشدبین همفکری و همگامی و همدلی و همبختی و تظم در خانواده رابطه مثبت وجود دارد عواطف مشترک و بهره گیری از پیوندهای عاطفی و حمایت خانوادگی رابطه مثبت وجود داردو اشاره شده است که از بین رفتن نظم یا نبود این 4 اصل بزهکاری فرزندان را به دنبال می اورد و در بحرانی ترین حال طلاق را در پی دارد عدم وجود این 4 اصل موجوب طلاق و کژ رفتاری خانواده و فرزندن می شود همانطور که فرگوسن و هاوارد اشاره کرده انداعتقادات مذهبی نیز در خانوادها نقش بسزایی دارند وکمتر تمایلی به فروپاشی دارند در جامعه ای که ما در ان زندگی می کنیم مخصوصا در شهرستانها و در روستاها که توجهات و تعصبات بر مسائل اعتقادی فراوان است کمتر شاهد این هستیم که در خانواده هامسئله طلاق مطرح گردد بطور کلی میتوان بیان داشت که عدم وجود ارتباط میان 4 اصل اشاره شده ونظم در خانوادها منجر به طلاق می گردد و طلاق نیز میتواند در شکل گیری فرزندان بزهکار نقش بسزائی را ایفا کند.

5- نتیجه گیری:
مطمئناً این تحقیق توانسته است برخی از فرضیات متقدمین را مجدداً اثبات نماید. بدین منظور شایسته است که به مرور فرضیات تحقیق پرداخته و از نظریات ارائه شده بهره جوییم.
• همان طور که اشاره شد نظم در سطح خرد با چهار مشکل ماهوی مواجه است که عبارتند از: همفکری مشترک، همدلی مشترک، همگامی مشترک، همبختی مشترک. هر گروه یا «مایی» اگر این چهار مشکل را در خود حل کرده باشد دارای نظم می باشد در غیر این صورت دچار اختلال می گردد. اختلال در نظم خانواده می تواند منجر به طلاق و بزهکاری اعضاء خانواده از جمله فرزندان گردد.
اساساً نقشهای خانوادگی زمانی به مؤثرترین شکل تحقق می‌یابد که در برگیرنده تمام کارکردهای ضروری خانواده باشند و به طور عادلانه بین اعضاء تقسیم شود و همچنین درباره انجام وظایف اعضا پی‌گیری مستمری انجام گیرد، در خانواده‌های نوجوانان بزهکار به خاطر از هم گسیختگی و غفلت خانوادگی تخصیص نقشها در خانواده به درستی صورت نمی‌گیرد، والدین دچار غفلت شده و به مسائل تربیتی، تحصیلی، اقتصادی و تفریحی کودکان و نوجوانان اهمیت نمی‌دهند و آنها را به حال خود رها کرده و فرزندان بیشتر به اجتماع و گروههای همسالان روی می‌آورند و نظارت والدین بر روی آنها کم می‌شود.
عموماً مرزها در خانواده‌های نوجوانان بزهکار شرایط مناسبی ندارد، چنین خانواده‌هایی احتمالاً اعضایش را به سمت رفتارهای مخرب و پرخاشگرانه پنهانی سوق می‌دهد و مبارزه برای کسب قدرت درخانواده شدت می‌گیرد. نقشهای خانوادگی در خانواده های نوجوانان غیر بزهکار متفاوت می‌باشند و در خانواده‌های نوجوانان غیر بزهکار نقشها شرایط مطلوبتری دارند. چون نقشهای خانوادگی شامل: نقشها و وظایف اعضای خانواده، چگونگی تقسیم وظایف بین اعضاء، قدرت برنامه ریزی برای ادای وظایف، تبیین نقشها و مرزها برای اعضاء و وضع مقررات برای برقراری نظم در خانواده‌های نوجوانان بزهکار نسبت به نوجوانان غیر بزهکار در سطح پایین‌تر می‌باشد. این امر تأثیر زیادی در ایجاد رفتار بزهکارانه آنان داشته است.
در واقع این موضوعات باعث شده اند که خانواده‌های نوجوانان غیر بزهکار محیطی امن برای آنها بوده و نوجوانان با پناه بردن به آن از گزند آسیب‌ها دور باشند. ضعف در اجرای نقشهای خانوادگی یکی از زمینه‌های اصلی بروز اختلالات رفتاری به ویژه بزهکاری در نوجوانان است.
در گروه نوجوانان بزهکار و غیر بزهکار در مسائلی نظیر قدرت ابداع خانواده در حل مشکلات خویش، حمایت از یکدیگر در مواقع بحران، تدبیر راههایی برای حل مشکل، ارزشیابی راه حل های اعمال شده، ارتباط صریح، اعتماد متقابل، مسئولیت‌پذیری ایجاد مقررات و آگاهی از مسائل سایر اعضای خانواده با یکدیگر تفاوت دارند و این تفاوت می‌تواند زمینه‌ساز بروز رفتارهای ضد اجتماعی در فرزندان نوجوان خانواده گردد.
اصولاً وجود مهر و محبت در کانون خانواده به تقویت ایمان، تلقین ارزشهای اخلاقی و به وجود آمدن خودپنداری مثبت در نوجوانان کمک می‌کند و اثر مهمی در رفتار نوجوانان دارد. همچنین ایجاد روابط صمیمی در خانواده محیطی مناسب جهت طرح مشکلات و مسائل نوجوانان و وسیله‌ای مناسب برای تسکین ناراحتی‌های دوران بلوغ است.
با توجه به متغیرهای الگویی پارسنز به ویژه متغیر عاطفی بودن در برابر خنثی بودن از لحاظ عاطفی نتیجه می گیریم که بین دلبستگی عاطفی و نظم و ثبات در خانواده رابطه وجود دارد و از متغیر نفع شخصی در برابر نفع جمعی نتیجه می گیریم تمرکز اعضای خانواده در جهت اهداف همسان با نظم در خانواده رابطه مستقیم دارد و از نظر پارسنز در زمینه سیر تکوینی و رشد شخصیت نتیجه می گیریم که وجود رابطه عاطفی میان والدین و فرزندان و پشتیبانی و حمایت از اعضاء خانواده با حفظ نظم در خانواده رابطه مثبت یا مستقیم دارد.
• هیرشی معتقد است کاهش صمیمیت در روابط متقابل اعضاء خانواده روی میزان بزهکاری تأثیر مثبت دارد.
• در پایان نظر شخصی خودم را به این مطالب اضافه می کنم بزهکاری همانطور که تعریف شد و معانی مختلف ان بیان شد نشات گرفته از عوامل فراوانی است که یکی از اساسی ترین عوامل به نظر من همانطور که در مطالب قبلی اشاره شده است خانواده می باشد تاثیرات خانواده بقدری مهم و اثر ساز می باشد که می تواند فرد را به موفقیت ویا بدبختی وذلت سوق دهد خانواده به عنوان مهمترین پایگاه
اجتماعی که به عنوان پایگاه اولین فرددران
عضویت دارد نقش اساسی را در تربیت و اجتماعی کردن افراد بر عهده دارد در این میان مسائل واحتیاجات مادی که گریبان گیرافراد در جامعه می باشد و مخصوصان قشر جوان که به علت نبودکار و شغل مناسب نمی توانند نیازهای مادی را پاسخ گویند مجبور به روی اوردن به کارهای خلاف می شوند که ممکن است این کارها هم خود فرد و هم اجتماع را به بزهکار شدن سوق دهد امید است با یاری خداوند متعال و عنایات مسئولین خدوم کشور عزیزمان هر روز شاهد از بین رفتن ریشه ها و بنیان های بزهکاری در کشور اسلامی باشیم
متشکرم

فهرست منابع
منابع :
1- آرون. ریمون، «مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی»، ترجمة باقر پرهام- چاپ سوم، 1372، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی (شرکتهای سهامی).
2- اسکیدموم. ویلیام ، 1972«نظریه های جامعه شناسی تفکر نظری در جامعه شناسی»، ترجمة علی محمد حاضری و دیگران –چاپ دوم 1375، تهران: انتشارات تابان.
3- اشرف. احمد، 1355، «کژ رفتاری و مسایل انسانی و آسیب شناسی اجتماعی، مجموعه گفتارهای درسی»، تهران: انتشارات آموزشگاه عالی خدمات اجتماعی.
4- تامین. ملوین، «جامعه شناسی قشر بندی و نابرابری های اجتماعی –نظری و کار بردی »، ترجمة عبدالحسین نیک گهر، چاپ اول، 1373، تهران: توتیا.
5- ترنر. جاناتان، اچ 1977، «ساخت نظریه جامعه شناسی»، ترجمة عبد العلی لهسائی زاده -1373، شیراز: انتشارات نوید شیراز.
6- تنهایی. حسین ابوالحسن، 1371، «در آمدی بر مکاتب و نظریه های جامعه شناسی»، چاپ اول، مشهد: نشر مرندیز.
7- توسلی. غلام عباس، 1370، «نظریه های جامعه شناسی»، چاپ دوم، تهران: انتشارات سمت.
8- چلبی. مسعود، 1373، «تحلیل شبکه در جامعه شناسی»، فصلنامه علوم اجتماعی، دوره دوم شماره 5 و 6 (پاییز و زمستان)، 42-9 ، دانشگاه علامه طباطبایی.
9- چلبی. مسعود، 1376، «تعهد کار»، نامه پژوهش، فصلنامه تحقیقات فرهنگی، فرهنگ و اخلاق کار، سال دوم، شماره 5، 104-75، تابستان.
10- چلبی. مسعود، 1375، «جامعه شناسی نظم، تشریح و تحلیل نظری اجتماعی»، چاپ اول، تهران: انتشارات نشرنی.
11- چلبی. مسعود، 1375، «جزوه کلاس ‹روش تحقیقی2› گروه جامعه شناسی، دانشگاه الزّهرا.
12- چلبی. مسعود ، 1372، «وفاق اجتماعی»، نامه علوم اجتماعی، دوره جدید جلد دوم شماره سوم، 28-15، تهران: دانشگاه تهران.
13- دواس. دی. ای، 1991، «پیمایش در تحقیقات اجتماعی»، ترجمة هوشنگ نایبی، چاپ اول، 1376، تهران: نشرنی.
14- دور کیم . امیل، «درباره تقسیم کار اجتماعی، «ترجمة باقر پرهام –چاپ اول 1369، نقش جهان (کتابسرای بابل).
15- دور کیم. امیل، «قواعد روش جامعه شناسی»، ترجمة علی محمد کاردان، چاپ پنجم، 1373، تهران: مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.
16- رابر تسون. یان، 1372، «در آمدی بر جامعه»، ترجمة حسین بهروان، مشهد: آستان قدس رضوی.
17- رفیع پور. فرامرز، 1372، «سنجش گرایش روستائیان نسبت به جهاد سازندگی »، پژوهشی در سه استان اصفهان، فارس و خراسان، تهران: مرکز تحقیقات و بررسی مسائل روستایی جهاد سازندگی، نشر ارغنون.
18- روزن باوم. هایدی، 1973، «خانواده به منزله ساختاری در مقابل جامعه»، ترجمة محمد صادق مهدوی، چاپ اول، 1367، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
19- روشه. گی، 1972، «جامعه شناسی تالکوت پارسنز»، ترجمة عبدالحسین نیک گهر، چاپ اول 1376، تهران: مؤسسه فرهنگی انتشاراتی تبیان.
20- ساروخانی، باقر 1376، «طلاق پژوهشی در شناخت واقعیت و عوامل آن»، تهران: انتشارات و چاپ دانشگاه تهران.
21- ساروخانی. باقر، 1375، «مقدمه ای بر جامعه شناسی خانواده»، تهران: انتشارات سروش.
22- ستوده. هدایت الله، 1374، «مقدمه ای بر آسیب شناسی اجتماعی»، چاپ سوم، تهران: مؤسسه انتشارات آوای نور.
23- سرایی.حسن، 1372، «مقدمه ای بر نمونه گیری در تحقیق»، تهران: انتشارات سمت.
24- صدیق. رحمت الله، 1367، «تحلیل نظریه های مربوط به کجروی های اجتماعی»، نشریه علوم تربیتی، فصلنامه علمی و پژوهشی دانشکده علوم تربیتی، سال یازدهم شماره1و2: 66-55، تهران: دانشگاه تهران.
25- صفوی. امان الله، 1370، «تئوری های انحراف»، رشد آموزش علوم اجتماعی سال دوم و سوم، شماره 6 و 7 و8 و 9، آموزش و پرورش، تهران.
26- کر لینجر. پدهازور، 1973، «رگرسیون چند متغیری در پژوهش رفتاری»، ترجمة حسن سرایی، جلد اول، چاپ اول، 1366، تهران: مرکز نشر دانشگاهی.
27- کوزر. لیوییسن، 1971، «زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی»، ترجمة محسن ثلاثی، چاپ دوم، 1369، تهران: انتشارات علمی.
28- گسن. ریموند، 1988، «مقدمه ای بر جرم شناسی»، ترجمة مهدی کی نیا، چاپ اول پاییز، 1370، تهران: انتشارات مترجم.
29- گلدسته. اکبر و دیگران، 1377، «راهنمای کاربران، SPSS 6.0 For Windows، جلد اول و دوم، تهران: مرکز فرهنگی انتشاراتی حامی.
30- گیدنز. آنتومی، 1988، «دور کم»، ترجمة یوسف اباذری، 1363، تهران: شرکت سهامی انتشارات خوارزمی.
31- مصطفوی . فرخ، 1375، «روشها، فنون و تکنیک های نوین تحلیل داده های علوم اجتماعی و رفتاری- کاربردهای لاجیت (Logit) و پروبیت (Probit) در علوم اجتماعی «مؤسسه پژوهش و برنامه ریزی آموزش عالی، وزارت فرهنگ و آموزش عالی.
منابع اینترنتی:
32- سایت دانشگاه تهران
33- سایت دانشکده دانشگاه شهید بهشتی
34- سایت انجمن جامعه شناسان ایران
35- سایت دانشکده دانشگاه الزهرا
36- سایت دانشگاه آزاد کرج
37- سایت دانشگاه آزاد تهران مرکز
38- سایت دانشکده دانشگاه علامه طباطبایی
39-سایت دانشگاه ازاد رودهن
40-سایت روز نت



 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

  • حمزه
  • مکس دی ال
  • پرشین بلاگ
  • سیم پین
  •